🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدنودپنج
چیزی نمیگم و از جا بلند میشم.
حق با سیمین بود
حال روحی ام خوب نبود و بهتر بود یکم هوا عوض کنم تا حالم بهتر بشه !
به سمت کمد میرم و به دنبال لباس میگردم.
تمام لباس ها تنگ شده بود و تن نمیرفت !
مشغول گشتن به دنبال لباس میشم که کاغذی پایین میوفته .
خم میشم و برش میدارم ...
با دیدن عکس فواد زیر شکمم تیر میشه .
دست زیر شکمم میزارم و چشم هام از شدت درد روی هم میزارم .
سیمین لعنتی وقتی رفته بود لباس ها رو بیاره این عکس رو هم همراه خودش آورده بود!
پدر بچه ام همچین آدم بی وجدانی بود ؟!
حتی خودم هم داشتم شک میکردم چه برسد ...
عصبی عکس مچاله میکنم و زیر میز میندازم .
به سختی از جا بلند میشم و شنل رو برمیدارم .
تن میزنم و کیفم رو هم برمیدارم .
از اتاق بیرون میزنم و با دیدن سیمین که جلوی در ایستاده بود به سمتش میرم .
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_287
حاج بابا من آدمی مثل اون رو بخواد انتخاب کنه ؟!
وقتی کل اعتقادات و باور هاشون با ما فرق داشت ؟!
دیوانه شده بود !
شاید هم داشت به پرستشی که بی جان روی تخت افتاده بود حسادت میکرد !
+ فعلا که ما متاهلیم .
بلند میخنده و منم به خنده می افتم .
جذب بهش خیره میشم .
+ من باید برم پیش پرستش ! با من کاری نداری ؟!
سری به نشونه منفی تکون میده که ازش فاصله میگیرم و به سمت اتاق میرم.
میخوام در رو باز کنم که در باز میشه و خاتون بیرون میاد...
با دیدن من نگاهش رو به سمت دیگه ای میدوزه
- حیف این دختر که گیر تو افتاده !
تا مغز استخوانم میسوزه و میترسم از شدت فشاری که به مغزم اومد باز هم خون از بینی ام جاری بشه .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_288
عصبی بهش خیره میشم و نمیتونم هیچی نگم
+ از شما توقع نداشتم خاتون ! چیکار کردم مگه ؟!
حرصی میخنده و نگاهی به اطراف میندازه
-هیچی !
چیکار کردی ؟!
مراسم بابات رو که بهم ریختی.
باید یک آب قند به پرستش بدم یکی به بابات !
تا دو هفته که شدیم نقل کلام این محل ..
تنها سری پایین میندازم که ادامه میده
- وقتی میگم حیف اون دختره به خاطر اینه که تو همیشه خدا پی آبرو ریزی هستی و اون بیچاره توی این حال خرابش پی تو میگرده
بهت زده سر بالا میارم و خیره میشم به خاتون.
من رو صدا زده بود ؟!
این دختر همه کار میکرد تا من رو شرمنده خودش نگه داره .
سریع لب میزنم
+میشه برم داخل ؟!
خاتون بی حرف کنار میکشه و من داخل میرم
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
#پرستش_عشق
یه جورایی اسپویل کردماااا😍
اگه بدونید vip چخبره ☺️🙊.
جهت عضویت در چنل vip مبلغ 85 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید
6219861862104444
رحیمی ✨
بیش از 400 پارت جلوتریم .
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدنود
دست روی سرم میزارم و کنار جاده میشینم .
زل میزنم به ماشین های در حال حرکت !
محسن از زن گرفتن میگفت ؟!
دیوانگی ها و دلتنگی های من رو ندیده بود ؟؛
دلم براش تنگ شده بود !
چه شب ها که م.ست و با حال خراب در خیابان ها میماندم ...
چه داشت بر سرم می اومد ؟!
چیکار کرده بود با من ؟!
باید نفرینش میکردم ؟!
بخدا که نمیتوانستم ..
مامان نفرینش میکرد و من عربده میکشیدم
طاقت نداشتم کسی در موردش بد بگوید و او چطور توانسته بود با منی که تا این اندازه دوستش داشتم همچین کاری کنه ؟!
به سرفه می افتم !
سرفه های خشک و درد آور..
هیچکس نتوانسته بود جای رو را بگیرد !
حتی زیبا ترین و دلفریب ترین زن های این شهر..
دست بالا میارم و با ایستادن اولین تاکسی سوار ماشین میشم ..
آدرس خونه رو میدم و چشم روی هم میزارم .
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_289
داخل میشم و نگاهی به پرستش که روی تخت دراز کشیده بود میندازم .
از شدت خجالت عرق سرد روی پیشونی ام نشسته .
جلو میرم و مقابلش می ایستم
+سلام !
سر بالا میاره و با دیدن من ترسیده لب میزنه
-خوبی ؟!
اینو من نباید میپرسیدم ؟!
کنار تخت میشینم و تنها سری تکون میدم .
نفس راحتی میکشه و مشغول بازی کردن با دستهاش میشه ..
شرمنده لب میزنم.
+من نمیخواستم اینجوری بشه !
نیم نگاهی بهم میندازه و چیزی نمیگه که ادامه میدم
+ تقصیر اون بی همه چیز بود !
بیجا کرد به تو نزدیک شد .
دستی به پشت گردنم میکشم و شونه ای بالا میندازم
+ منم قاطی کردم و دیگه نفهمیدم چی شد...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛