🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_289
داخل میشم و نگاهی به پرستش که روی تخت دراز کشیده بود میندازم .
از شدت خجالت عرق سرد روی پیشونی ام نشسته .
جلو میرم و مقابلش می ایستم
+سلام !
سر بالا میاره و با دیدن من ترسیده لب میزنه
-خوبی ؟!
اینو من نباید میپرسیدم ؟!
کنار تخت میشینم و تنها سری تکون میدم .
نفس راحتی میکشه و مشغول بازی کردن با دستهاش میشه ..
شرمنده لب میزنم.
+من نمیخواستم اینجوری بشه !
نیم نگاهی بهم میندازه و چیزی نمیگه که ادامه میدم
+ تقصیر اون بی همه چیز بود !
بیجا کرد به تو نزدیک شد .
دستی به پشت گردنم میکشم و شونه ای بالا میندازم
+ منم قاطی کردم و دیگه نفهمیدم چی شد...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_290
هنوز هم ساکته و مشغول بازی کردن با دستهاش هست...
+نمیخوای چیزی بگی ؟!
سر بالا میاره و نگاهی بهم میندازه
- گوشه لبت زخم شده.
خشکه میزنه و مات و مبهوت بهش خیره میشدم .
- معلومه خیلی ازش خون رفته ..
به احتمال زیاد جاش هم قراره بمونه!
نفس عمیقی میکشه و ناراحت ادامه میده
-به چه قیمت امیرعلی ؟!
آب دهنم قورت میدم و جدی جواب میدم
+ به قیمت ناموس !
حق نداشت به تویی که اسمت توی شناسنامه منه نزدیک بشه..
تنها چادرش رو جمع میکنه که سر جلو میبرم .
+ تو حالت خوبه ؟!
خجالت زده سر تکون میده که گوشه چادرش رو بین دستهام میگیرم .
+ بخدا نمیخواستم تورو اذیت کنم.
صورت گرفته اش رو بهم میدوزه و لب میزنه
- اونی که باید ازش عذرخواهی کنی پدرته !
فکر نکنم حال اون تعریفی داشته باشه...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدنودیک
« مستانه »
صلواتی میفرستم و قرآن رو کنار می گذارم .
مادر سیمین چند سوره گفته بود بخوانم تا زایمان راحت تری داشته باشم !
تنها یک هفته هفته تا زایمانم مانده بود و وحشت و کابوس بخش جدا نشدنی از زندگی ام شده بود !
سیمین دلداری ام میداد .
دلم را قرص میکرد اما در نهایت تنها چیزی که باقی می ماند این بود که بچه ای که به دنیا می آمد پدری نداشت !
دست روی زمین میزارم و از جا بلند میشم .
نفس عمیقی میکشم و به سختی چشم روی هم میزارم ...
مشتری ها رو از دیروز گفتم که دیگه نیستم !
این هفته رو دیگه نمیتونستم روی پا بایستم و کاری انجام بدم .
موبایلم برمیدارم و شماره سیمین رو میگیرم .
مگر کس دیگه ای رو هم داشتم ؟!
چقدر جای خالی مادرم توی این شرایط احساس میشد و من بیش از پیش احساس یتیم بودن کردم!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدنوددو
با صدای در به سختی از جا بلند میشم و نگاهی به سیمین کیف به دست میندازم
+بالاخره کار خودتو کردی ؟!
کیفش را روی مبل میندازه .
خندون به سمت آشپزخونه میره ..
-چیه؟!
بده دلم میخواد پیش تو باشم !؟
میگم مستانه تو چرا هیچ وقت ویار نمیکنی !!
خب بابا ویار به چیزی کن تا برات درست کنم !
لبخند کجی به وضعیتش میزنم و به سمت اتاقم میرم ..
ویار؟!
از سطح دغدغه من حسابی بالاتر بود...
رو به سیمین لب میزنم
+میشه یک لحظه بیای توی اتاق ؟!
باهات کار دارم !
صدای پاهاش میاد و من مستقیم به سمت کمد لباس میرم .
پاکتی که داخل کشو گذاشته بودم رو بیرون میارم و به سمتش میگیرم
پاکتی که مدتها بود براش تلاش کرده بودم .
متعجب به پاکت نگاه میکنه و انگار تمام تلاشش رو میکنه تا بفهمه داخلش چخبره !
-این چیه دیگه ؟!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_291
نفس عمیقی میکشه و لب میزنه
-میشه بریم خونه ؟!
سری به نشونه مثبت تکون میدم .
از جا بلند میشم و رو بهش لب میزنم
+کمکت کنم !!
دستش به تخت میگیره و لب حرف از جا بلند میشه .
نفس عمیقی میکشه و چادرش روی سرش مرتب میکنه ..
به سمت در میرم و صبر میکنم تا بیرون بره
از اتاق بیرون میزنه .
جمعیتی که مونده بودن روی هم رفته ۱۵ نفر هم نمیشدند..
حتی نمیدونستم افطاری خوردن یا نه .
حق با پرستش بود !
خرابکاری کرده بودم .
جلو میره و رو به روی حاج صادق می ایسته.
جدی بهش خیره ام و هیچ دلم نمیخواد از بابا معذرت خواهی کنه .
اما انگار قصد اون همینه .
- ببخشید حاج بابا !
شرمنده شما هم شدیم ..
ببخشید که نه تونستیم کمکتون کنیم و نه آبرو داری کردیم ..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدنودسه
پوکر بهش خیره میشم که پاکت رو باز میکنه و با دیدن پول های داخلش متعجب لب میزنه
-اینا چیه دیگه ؟!
نفس عمیقی میکشم و نیم نگاهی به کیف آماده بچه ام میندازم .
کیفی که برای بیمارستان آماده شده بود
دیگه روز های آخر داشت میرسید و استرس من حسابی زیاد شده بود .
+هزینه زایمان و ترخیص بچه ام ...
ابرو های سیمین بالا میپره و مات و مبهوت به من خیره میشه .
- مگه من مردم که تو اینجوری پول جمع کردی ؟!
بغض سر گلوم میشینه
+ خدا نکنه !
اینو پیش خودت داشته باش !
چیزی نمیگه و هنوزم گیجه..
دلم میخواست از شناسنامه بچه ام بگم ولی..
حتی دلم نمیخواست اسم فواد رو به دهن بیارم .
اون مرد برای من مرده بود !
هم برای من و هم برای بچه توی شکمم !
روی تخت میشینم .
دست روی شکمم میزارم و حتی دلم برای بچه توی شکمم هم میسوزه .
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_292
حاج صادق نگاهی بهم میندازه و حرکت دستش دور تسبیح تند تر میشه.
- اینجور نگو دخترم !
دشمنت شرمنده باشه عزیز من ؛
حتما خیرتی داشته و خبر نداریم .
شب رو بمونید کنار هم باشیم ...
پرستش لبخند کجی میزنم و چادرش رو جمع میکنه .
+ ممنون بابا جان !
بهتره بریم خونه ..
عقب میکشه و به سمت حیاط میره ..
نگاهی به بابا میندازم و هرچی تلاش میکنم نمیتونم بگم ببخشید ..
نقصیر خودم نبود !
از همون بچگی نه بلد بودم و نه بهم یاد داده بودن ..
دستی به صورتم میکشم و با صدای گرفته ای لب میزنم .
+ همه چیز تقصیر من بود!
نباید با یاشار دهن به دهن میشدم..
حاجی نگاهی بهم میندازه و سری تکون میده ..
- برو پیش زنت بابا جان !
حالش هنوز کامل خوش نشده
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛