eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.9هزار دنبال‌کننده
960 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 « مستانه » صلواتی میفرستم و قرآن رو کنار می گذارم . مادر سیمین چند سوره گفته بود بخوانم تا زایمان راحت تری داشته باشم ! تنها یک هفته هفته تا زایمانم مانده بود و وحشت و کابوس بخش جدا نشدنی از زندگی ام شده بود ! سیمین دلداری ام میداد . دلم را قرص میکرد اما در نهایت تنها ‌چیزی که باقی می ماند این بود که بچه ای که به دنیا می آمد پدری نداشت ! دست روی زمین میزارم و از جا بلند میشم . نفس عمیقی میکشم و به سختی چشم روی هم میزارم ... مشتری ها رو از دیروز گفتم که دیگه نیستم ! این هفته رو دیگه نمی‌تونستم روی پا بایستم و کاری انجام بدم . موبایلم برمیدارم و شماره سیمین رو میگیرم . مگر کس دیگه ای رو هم داشتم ؟! چقدر جای خالی مادرم توی این شرایط احساس می‌شد و من بیش از پیش احساس یتیم بودن کردم! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 با صدای در به سختی از جا بلند میشم و نگاهی به سیمین کیف به دست میندازم +بالاخره کار خودتو کردی ؟! کیفش را روی مبل میندازه . خندون به سمت آشپزخونه می‌ره .. -چیه؟! بده دلم میخواد پیش تو باشم !؟ میگم مستانه تو چرا هیچ وقت ویار نمیکنی !! خب بابا ویار به چیزی کن تا برات درست کنم ! لبخند کجی به وضعیتش میزنم و به سمت اتاقم میرم .. ویار؟! از سطح دغدغه من حسابی بالاتر بود... رو به سیمین لب میزنم +میشه یک لحظه بیای توی اتاق ؟! باهات کار دارم ! صدای پاهاش میاد و من مستقیم به سمت کمد لباس میرم . پاکتی که داخل کشو گذاشته بودم رو بیرون میارم و به سمتش میگیرم پاکتی که مدتها بود براش تلاش کرده بودم . متعجب به پاکت نگاه می‌کنه و انگار تمام تلاشش رو می‌کنه تا بفهمه داخلش چخبره ! -این چیه دیگه ؟! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق نفس عمیقی می‌کشه و لب میزنه -میشه بریم خونه ؟! سری به نشونه مثبت تکون میدم . از جا بلند میشم و رو بهش لب میزنم +کمکت کنم !! دستش به تخت میگیره و لب حرف از جا بلند میشه . نفس عمیقی می‌کشه و چادرش روی سرش مرتب می‌کنه .. به سمت در میرم و صبر میکنم تا بیرون بره ‌ از اتاق بیرون میزنه . جمعیتی که مونده بودن روی هم رفته ۱۵ نفر هم نمی‌شدند.. حتی نمی‌دونستم افطاری خوردن یا نه . حق با پرستش بود ! خرابکاری کرده بودم . جلو می‌ره و رو به روی حاج صادق می ایسته. جدی بهش خیره ام و هیچ دلم نمی‌خواد از بابا معذرت خواهی کنه . اما انگار قصد اون همینه . - ببخشید حاج بابا ! شرمنده شما هم شدیم .. ببخشید که نه تونستیم کمکتون کنیم و نه آبرو داری کردیم .. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 پوکر بهش خیره میشم که پاکت رو باز می‌کنه و با دیدن پول های داخلش متعجب لب میزنه -اینا چیه دیگه ؟! نفس عمیقی میکشم و نیم نگاهی به کیف آماده بچه ام میندازم . کیفی که برای بیمارستان آماده شده بود دیگه روز های آخر داشت می‌رسید و استرس من حسابی زیاد شده بود . +هزینه زایمان و ترخیص بچه ام ... ابرو های سیمین بالا می‌پره و مات و مبهوت به من خیره میشه . - مگه من مردم که تو اینجوری پول جمع کردی ؟! بغض سر گلوم میشینه + خدا نکنه ! اینو پیش خودت داشته باش ! چیزی نمیگه و هنوزم گیجه.. دلم میخواست از شناسنامه بچه ام بگم ولی.. حتی دلم نمی‌خواست اسم فواد رو به دهن بیارم . اون مرد برای من مرده بود ! هم برای من و هم برای بچه توی شکمم ! روی تخت می‌شینم . دست روی شکمم میزارم و حتی دلم برای بچه توی شکمم هم میسوزه . 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق حاج صادق نگاهی بهم میندازه و حرکت دستش دور تسبیح تند تر میشه. - اینجور نگو دخترم ! دشمنت شرمنده باشه عزیز من ؛ حتما خیرتی داشته و خبر نداریم . شب رو بمونید کنار هم باشیم ... پرستش لبخند کجی میزنم و چادرش رو جمع می‌کنه . + ممنون بابا جان ! بهتره بریم خونه .. عقب می‌کشه و به سمت حیاط می‌ره .. نگاهی به بابا میندازم ‌و هرچی تلاش میکنم نمیتونم بگم ببخشید ‌‌.. نقصیر خودم نبود ! از همون بچگی نه بلد بودم و نه بهم یاد داده بودن ‌.. دستی به صورتم میکشم و با صدای گرفته ای لب میزنم . + همه چیز تقصیر من بود! نباید با یاشار دهن به دهن میشدم.. حاجی نگاهی بهم میندازه و سری تکون میده .. - برو پیش زنت بابا جان ! حالش هنوز کامل خوش نشده ‌ 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 مقابل پاهام میشینه و دست روی دستم می‌ذاره - بد به دلت راه ندی قربونت برما ! هیچ چیزی نمیشه ! خودت و بچه ات صحیح و سالم از اون اتاق میآید بیرون ! نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم لرزش صدام به چشم نیاد! +سیمین اگه اتفاقی افتاد میشه حواست به بچه من باشه ! قطره اشکی روی گونه اش می افته که سریع پاکش می‌کنه. -دیوونه شدی ؟! این حرفا چیه میزنی !؟ نمیدونم ... نمی‌دونستم . حالم خوب نبود و میترسیدم بچه ام هم یتیم بشه . « بچه ات هم مثل خودت بی کس و کاره» دستهام شروع به لرزیدن می‌کنه . خدا لعنتت کنه فواد . سیمین بوسه ای روی گونه ام می نشانه -انقدر توی خونه موندی این فکر و خیال ها به سرت زده ! بلند شو بریم بیرون حال ‌و هوا عوض کنی... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق « پرستش » امیر علی سوار ماشین میشه و نیم نگاهی بهم میندازه . -خوبی ؟! سری تکون میدم که ماشین روشن می‌کنه و به سمت خونه حرکت می‌کنه. از امیر علی دلگیر نبودم . دیگر عادت هایش دستم اومده بود و میدونستم وقتی عصبی بشه دیگه هیچ چیز جلودارش نیست ‌.. من تنها چیزی که دوست داشتم بشنوم حرف های اون پسری بود که قصد داشت اونجا بلبل زبانی‌ کنه‌ دوست داشتم حرفش رو بشنوم. چی میخواست بگه در مورد امیر علی ؟! چادرم رو بیشتر جمع میکنم و صلواتی می‌فرستم ‌ مطمعن بودم امیر علی اگر خطایی هم داشت برای گذشته بوده.. میدونستم که با ازدواج مان دور خیلی چیز ها رو خط کشیده.. - توی فکری ! لبخند کجی میزنم + چیزی نیست .. یکم سر درد دارم .برسیم خونه استراحت کنم بهتر میشم... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
یه اسپویل ریز برای شما یه خبرایی هست اونجا که اصلا نمیشه اشاره هم کرد 🙊🤫 جهت عضویت در چنل vip مبلغ 90 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید 6219861862104444 رحیمی ✨ بیش از 400 پارت جلوتریم .
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو بگو قشنگ ترین جای دنیا ...🌺✨