eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.9هزار دنبال‌کننده
952 عکس
68 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 _الهی من فدای درد هایی که کشیدی بشم خانومم.. بغض گلوم رو چنگ میندازه و خدا میدونه دلم میخواد دهن باز کنم و فریاد بزنم چی به سرم اومده.. بگم و ازش بخوام همین یک بار مثل همیشه پشت من باشه... شکمم داشت بالا میومد خدا میدونست که چجوری هر روز صبح به دقت و ترس بهش خیره میشم.... از فواد جدا میشم و با چشم های اشکی زل میزنم بهش... دستهای ترک برداشته از سرماش رو بالا میاره و مشغول پاک کردن اشک های صورتم میشه.. _ تو میدونی که من جای همه، به اندازه همه فدات میشم و پشتتم؟! سر تکون میدم که تک خنده ای میکنه... از اون خنده هایی که جان فدایش میکردم.. لب‌هایم با درد از هم فاصله می‌گیرند و لبخند غمگینی گوشه لبم میشینه... +نمیخوای بگی بابات دیگه چیا گفت؟؟ ابروهاش به سمت هم میاد و آخر اخم سنگینی نقش میگیره... _گفت مشکلی با مستانه ندارم و اونو هم به عنوان عروسم قبول میکنم 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
آنقَدَر بی تو در این شهر خرابم که نگو آنقَدَر دوری تو داده عذابم که نگو دوست دارم همه‌ی فاصله‌ها کم بشود توی آغوش تو آنقدر بخوابم که نگو - رضا جمشیدی
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " امیر علی " با صدای کوبیده شدن های محکم در از جا میپرم و از اتاق بیرون میزنم.. با بیرون اومدن من، پرستش هم از اتاق بیرون میاد.. لباس ها توی تنش زار میزد... اما فعلا وقت خندیدن به اون رو نداشتم.. به سمت در میرم و از چشمی در نگاهی به بیرون ميندازم.. با دیدن حاج بابا و اسفندیاری پوزخندی میزنم.. به سمت پرستش برمیگردم و با تمسخر ادامه میدم. +حاج باباته.. هیجان زده جلو میاد که داد میزنم.. +گمشو عقب... خشکش میزنه و نمیتونه قدم از قدم برداره.. هاج و واج به من خیره هست.. +کری تو؟؟ هر حرفی رو باید هزار بار بهت بزنن؟؟ دِ میگم برو اتاقت دیگه... بغض گلوش با صدای بدی میشکنه و میزنه زیر گریه... دستش جلوی دهنش میگیره و به سمت اتاقش میره.. بی حوصله دستی توی موهام میکشم و دور سر خودم میچرخم.. این دختر آخرش من رو روانی می‌کرد.. مطمعن بودم.. نگاهی به لباس های تنم ميندازم و در خونه رو باز میکنم.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_61 " امیر علی " با صدای
توی vip نزدیک به پارت 100 هستیم 🙈 برای رمان پرستش عشق، vip شروع شد... خلاصه رمان https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5 روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل... هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست.. جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید... 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
میانِ استخوان های خُرد شده ایم؛ اما "امید" تقلا میکند برای روییدن...
ولی مثل رودکی اینجوری عاشق باشید که میگه: از کعبه کلیسا نشینم کردی آخر در کفر بی‌قرینم کردی بعد از دو هزار سجده بر درگه دوست ای عشق، چه بیگانه ز دینم کردی
معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا ♥️
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 اخم کمرنگی روی پیشونی ام میشینه که دستهاش دور کمرم قرار میگیره. . _اخم نکن مستانه... من بهش گفتم... گفتم ما رو به بدترین شکل و توی روزای اول زندگیمون که به همتون نیاز داشتیم بی پناه کردید... اصلا فکر کنید پسری ندارید که بخواید از دستش بدید...در ضمن اونی که باید شما رو قبول کنه حالا مستانه هست... نه شما.. چجوری باید ازش تشکر میکردم؟! چجوری باید می‌پرستیدمش و از خدا میخواستم برای من نگهش داره.. مگه من چی میخواستم؟! من فقط فواد رو توی هر شرایطی میخواستم.. نگاه خیره ای بهش ميندازم و با صدای تحلیل رفته از احساسی جواب میدم +فواد خیلی دوستت دارم... دستی توی موهای بلند شده اش کشید و چشمکی زد _ما مخلصیم بانو.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_61 " امیر علی " با صدای
توی vip نزدیک به پارت 100 هستیم 🙈 برای رمان پرستش عشق، vip شروع شد... خلاصه رمان https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5 روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل... هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست.. جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید... 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » حاج بابا و اسفندیاری با دیدن من، چند ثانیه ماتشون میبره که با جدیت لب میزنم.. +فرمایش؟! اسفندیاری لا اله الا الله زیر لب میگه و دستش مشت میکنه.. حاج بابا جلو میاد. اونقدر جلو که صدای نفس های حرصی اش رو هم می‌شنیدم.. _ گمشو... برو... دخترشو.. بیار...مادرش حالش بد شده بی غیرت... ابرویی بالا ميندازم و نگاهی به اسفندیاری ميندازم که از شدت عصبانیت فاصله ای تا سکته نداره.. با صدایی که به گوش اسفندیاری برسه رو به حاج صادق لب میزنم.. _مادرش نمیدونسته وقتی دختر شوهر میده، ممکنه چند روز نبینتش؟! اسفندیاری کم میاره. با عصبانیت جلو میاد و تخت سینه ام میکنه.. _عجب کله خریییی هستی تو پسرر...دِ برو دخترمووو بیار... زنم بیمارستانهههه.. دستش از قفسه سینم فاصله میدم و شمرده شمرده لب میزنم +زنمه... اختیارش دارم... نمیخوام از خودم دورش کنم. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
من تورا دوست داشتم در روزهایی که مسئله ما زنده ماندن بود، نه عاشق بودن...