eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.8هزار دنبال‌کننده
950 عکس
68 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " امیر علی " با صدای کوبیده شدن های محکم در از جا میپرم و از اتاق بیرون میزنم.. با بیرون اومدن من، پرستش هم از اتاق بیرون میاد.. لباس ها توی تنش زار میزد... اما فعلا وقت خندیدن به اون رو نداشتم.. به سمت در میرم و از چشمی در نگاهی به بیرون ميندازم.. با دیدن حاج بابا و اسفندیاری پوزخندی میزنم.. به سمت پرستش برمیگردم و با تمسخر ادامه میدم. +حاج باباته.. هیجان زده جلو میاد که داد میزنم.. +گمشو عقب... خشکش میزنه و نمیتونه قدم از قدم برداره.. هاج و واج به من خیره هست.. +کری تو؟؟ هر حرفی رو باید هزار بار بهت بزنن؟؟ دِ میگم برو اتاقت دیگه... بغض گلوش با صدای بدی میشکنه و میزنه زیر گریه... دستش جلوی دهنش میگیره و به سمت اتاقش میره.. بی حوصله دستی توی موهام میکشم و دور سر خودم میچرخم.. این دختر آخرش من رو روانی می‌کرد.. مطمعن بودم.. نگاهی به لباس های تنم ميندازم و در خونه رو باز میکنم.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_61 " امیر علی " با صدای
توی vip نزدیک به پارت 100 هستیم 🙈 برای رمان پرستش عشق، vip شروع شد... خلاصه رمان https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5 روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل... هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست.. جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید... 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
میانِ استخوان های خُرد شده ایم؛ اما "امید" تقلا میکند برای روییدن...
ولی مثل رودکی اینجوری عاشق باشید که میگه: از کعبه کلیسا نشینم کردی آخر در کفر بی‌قرینم کردی بعد از دو هزار سجده بر درگه دوست ای عشق، چه بیگانه ز دینم کردی
معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا ♥️
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 اخم کمرنگی روی پیشونی ام میشینه که دستهاش دور کمرم قرار میگیره. . _اخم نکن مستانه... من بهش گفتم... گفتم ما رو به بدترین شکل و توی روزای اول زندگیمون که به همتون نیاز داشتیم بی پناه کردید... اصلا فکر کنید پسری ندارید که بخواید از دستش بدید...در ضمن اونی که باید شما رو قبول کنه حالا مستانه هست... نه شما.. چجوری باید ازش تشکر میکردم؟! چجوری باید می‌پرستیدمش و از خدا میخواستم برای من نگهش داره.. مگه من چی میخواستم؟! من فقط فواد رو توی هر شرایطی میخواستم.. نگاه خیره ای بهش ميندازم و با صدای تحلیل رفته از احساسی جواب میدم +فواد خیلی دوستت دارم... دستی توی موهای بلند شده اش کشید و چشمکی زد _ما مخلصیم بانو.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_61 " امیر علی " با صدای
توی vip نزدیک به پارت 100 هستیم 🙈 برای رمان پرستش عشق، vip شروع شد... خلاصه رمان https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5 روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل... هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست.. جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید... 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » حاج بابا و اسفندیاری با دیدن من، چند ثانیه ماتشون میبره که با جدیت لب میزنم.. +فرمایش؟! اسفندیاری لا اله الا الله زیر لب میگه و دستش مشت میکنه.. حاج بابا جلو میاد. اونقدر جلو که صدای نفس های حرصی اش رو هم می‌شنیدم.. _ گمشو... برو... دخترشو.. بیار...مادرش حالش بد شده بی غیرت... ابرویی بالا ميندازم و نگاهی به اسفندیاری ميندازم که از شدت عصبانیت فاصله ای تا سکته نداره.. با صدایی که به گوش اسفندیاری برسه رو به حاج صادق لب میزنم.. _مادرش نمیدونسته وقتی دختر شوهر میده، ممکنه چند روز نبینتش؟! اسفندیاری کم میاره. با عصبانیت جلو میاد و تخت سینه ام میکنه.. _عجب کله خریییی هستی تو پسرر...دِ برو دخترمووو بیار... زنم بیمارستانهههه.. دستش از قفسه سینم فاصله میدم و شمرده شمرده لب میزنم +زنمه... اختیارش دارم... نمیخوام از خودم دورش کنم. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
من تورا دوست داشتم در روزهایی که مسئله ما زنده ماندن بود، نه عاشق بودن...
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 سیمین کیفش را روی مبل می‌گذارد و به سمتم میاد.. _دلم برات یک ذره شده بود خَره... در آغوش میکشمش و چشم روی هم می‌گذارم. دلم براش یک ذره شده بود.. _نی نیت چطوره؟! آب دهنم را به سختی قورت میدم و از سیمین جدا میشم.. دستی به موهای پریشون روی صورتم میکشم و لب میزنم +رفته بودم برای ‌سق..طش.. ابروهاش بالا میپره و بهت زده بهم خیره میشه... انگار که آدم غریبه ای مقابلش هست و هیچ شباهتی به اون مستانه ای که می‌شناخت نداره... حق داشت.. مستانه ای که اون می‌شناخت با صدای گریه بچه هم به گریه می افتاد... حالا کارش به جایی کشیده بود که داشت بچه خودش رو از بین می‌برد.. دست بالا میاره و دو طرف شونه ام می‌گذاره.. محکم شونه ام رو تکون میده.. با صدایی که از شدت وحشت و ترس به لرزش در اومده بود زمزمه میکنه... _ چه غلطی داری میکنی مستانه؟! حالیته چه گُهی داری میخوردی؟! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 بغص گلومو چنگ میزنه.. با چشمای اشکی زل میزنم به چشم های رفیق چند سالمه ام که حالا میتونست یک سیلی زیر گوشم بخوابونه.. حق داشت.. بخدا که خودمم خبر داشتم چه گُه کاری دارم انجام میدم.. ولی چرا هیچ کس خودشو جای من نمیگذاشت؟! چرا نمیدونستند من مثل بقیه نیستم که اگه فواد منو نخواست برگردم خونه پدرم؟! چرا نمی‌فهمیدند اگه فواد منو پَس میزد باید گوشه خیابون میخوابیدم؟؟ فواد قسم خورده بود.. جان مَنو قَسم داده بود که اگر پای بچه وسط بیاید قید منو هم میزنه.. بغضم با صدای بدی شکسته میشه.. ناخن کَف دستم میفشارم و چشم های اشکی ام رو به سیمین میدم.. +نشد... سلطان ادب و معرفت... نشد... نفس راحتی میکشه که با صدای بلند تری ادامه میدم. +تو میگی چیکار کنم...؟! منننن با اینن بچه دو ماهه چه خاکیییی تو سرم کنم؟؟ نفسم بالا نمیاد.. بریده بریده ادامه میدم.. +م... من... ن.. نمیخوام.. بچ... بچه ام هم م... مثل خودم پرورشگاهی بشه... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼