eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
941 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق صدای تپش قلبم جوری به گوشم میرسه که شک ندارم امیر علی هم شنیده.. از پوست سفیدم حرارت بالا میزنه و حس میکنم که کل وجودم سرخ شده . از خجالت چشم روی هم میزارم و نفس های عمیق میکشم. - بخواب پرستش ! چیزی نشده که اینجوری نفس نفس میزنی . چشم هامو محکم روی هم می فشارم و چیزی نمیگم.. ولی صدای گرفته و خش دارش اینو نمی‌گفت . نمی‌تونستم با خودم کنار بیام . صدای نفس های منظمش بلند میشه و من نفس راحتی میکشم . نگرانم که نکنه تا صبح دستش اذیت بشه . می‌خوام تکون بخورم اما با یاد اینکه گفته بود کمتر تکون بخورم همونجا خشک میشم . 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
چنل vip داریم به نزدیک ۵۰۰ پارت اختلاف می‌رسیمممم🤫🤫🤫 اینجا پارت ها با سانسور قرار میگیره و قسمت هایی از رمان پاک‌میشه . اونجا غوغایی بپا شده که محاله بتونید حدس بزنید. جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۹۰ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید ۶۲۱۹۸۶۱۸۶۲۱۰۴۴۴۴ رحیمی فیش واریزی تون به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دل من کجا پذیرد عوض تو دیگری را؟ دگری به تو نماند، تو به دیگری نمانی!
هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
سه سال تمام توی اون کانون خانوادگی سرد و بی‌روح، تحقیر شدم مادرشوهر و خواهرشوهرم همیشه توی مهمونی‌های فامیلی جوری با من رفتار می‌کردن که انگار وجود ندارم. یادمه پارسال شب یلدا، خواهرشوهرم با پوزخند جلوی همه گفت: «آدم باید استایل و پرستیژ رو توی خونش داشته باشه، با لباس‌های معمولی و بازارچه‌ای که کسی ملکه نمیشه!» اون شب تا صبح گریه کردم، اما همون شب با خودم عهد بستم که دیگه هیچ‌کس جرأت نکنه با نگاه بالا به پایین بهم نگاه کنه. شش ماه بعد، توی عروسی بزرگ فامیل که همه خانم‌ها میلیون‌ها تومان خرج مزون‌های گرون‌قیمت بالای شهر کرده بودن، من با یه استایل مجلسیِ فوق‌العاده خاص و تک وارد سالن شدم.به خدا قسم وقتی وارد شدم، سالن برای چند ثانیه توی سکوت مطلق فرو رفت! حتی شوهرم که همیشه بی‌تفاوت بود، با دهن باز نگام می‌کرد. خواهرشوهرم با عصبانیت اومد جلوی راهم و با صدای لرزون گفت: «تو... تو این لباس رو از کجا گرفتی؟ از کی تو لباس ترند میپوشی ! حداقل ۱۰ میلیون پولش شده، درست می‌گم؟!» آروم رفتم زیر گوشش و گفتم: «قیمتش حتی اندازه پول آرایشگاه امشبت هم نشد... راز شیک‌پوشی، پول زیاد نیست، داشتن یه منبع خاصّه!» 👈 راز اون شب جنجالی و منبع لباس‌های ترند با قیمت باورنکردنی: 👉 👈 راز اون شب جنجالی و منبع لباس‌های لوکس با قیمت باورنکردنی https://eitaa.com/joinchat/738723526Ce13c7f06a3 https://eitaa.com/joinchat/738723526Ce13c7f06a3
مادرم همیشه می‌گفت :«بهترین لباس‌ها رو مادرها انتخاب می‌کنن». من هیچوقت توجه نکردم. تا اینکه یه روز برام بسته‌ای فرستاد با یه لباس شیک و یه یادداشت که «این رو برای روز مهمونیت خریدم». پوشیدمش و همه تعریف کردن... مادرم دیگه نیست، ولی اون لباس هنوز پیشم هست. توی کانالمون هم لباس‌هایی هست که مادرها برای روزهای مهم بچه‌هاشون انتخاب کردن. اگه تو هم دلت برای یه هدیه‌ی مادرانه تنگ شده... https://eitaa.com/joinchat/738723526Ce13c7f06a3 بهترین لباس، کمترین قیمت 🤯❌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸💕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق « پرستش » با شنیدن صدا هایی از خواب میپرم . متعجب نگاهی به اطراف میندازم و نگاهم روی ساعت دیواری خشک میشه . متعجب و وحشت زده خیره میشم به ساعت .. تار می‌دیدم . دستی به چشمم میکشم و تلاش میکنم عقربه های ساعت رو دقیق ببینم . با دیدن ساعت وحشت زده از جا میپرم و از اتاق بیرون میزنم. فقط نیم ساعت مونده بود تا اذان و من حتی چیزی برای سحر هم درست نکرده بودم . مستقیم توی تاریکی خونه به سمت آشپزخونه میرم و لامپ روشن میکنم . با روشن شدن لامپ و دیدن امیر علی مقابلم جیغ بلندی میکشم و دست روی دهنم میزارم . امیر علی مات و مبهوت به من خیره اس .. دست روی قلبم میزارم و با صدای خواب آلودی لب میزنم . +معلومه اینجا چیکار می‌کنی ؟! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق چشم ازم میگیره و به سمت میز می‌ره . - داشتم میومدم صدات بزنم ! چشم میچرخونم و تازه متوجه غذاهای روی گاز میشم .. تمام تلاشم رو میکنم تا جلوی لبخندم رو بگیرم اما بی نتیجه هست و دو طرف لبهام کش میاد.. بی حرف جلو‌ میرم و نگاهی به خورش سبزی که روی گاز بود خیره میشم .. سمتش برمی‌گردم و با خنده لب میزنم +واقعا همه اینا رو تو درست کردی ؟! نیم نگاهی بهم میندازه و باز هم به سمت دیگه ای خیره میشه . - تازه سالاد هم توی یخچاله؛ صدای خنده ام بلند میشه . بی حرف به سمتش میرم و مقابلش می ایستم . سر خم میکنم و خبره میشم توی صورتش . + باورم نمیشه همه اینها رو تو درست کردی ! ماشاالله داری واقعا ! اخمی می‌کنه و چیزی نمیکنه . چی شده بود ؟! نگاهی به خودم میندازم و با دیدن همون تاپ لعنتی نثار خودم میکنم. عزیزای دلم رمان قمصور به قلم نویسنده با موضوع خاص و ژانر شبیه به پرستش شروع به پارت گذاری شده . https://eitaa.com/joinchat/4056942169C4010c6188d 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛