🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستچهار
چشمم باز به سمتشون میره .
پسر چیزی میگه و دختر با ذوق می خنده
گل مقابلشان ...
فواد عاشق گل بود
همیشه برام گل میخرید ..
آنقدر زیاد که نمیگذاشت خشک شوند .
آب دهنم رو به سختی قورت میدم و پاهام فریاد میزنه از جا بلند بشم و به سمتشون برم .
به سمتشون برم و مطمعن بشم آدم مقابل اون زن فواد نیست ..
فواد مگر برای من نمرده بود !!
پس...
پس این درد شدیدی که داشتم ...
این لرزش پاها ، این قلبی که التماس میکرد مرد به سمتم برگرده ..
اینها چه بودند ؟!
آب دهنم رو به سختی قورت میدم .
مزه زهر مار میداد .
دستم دور آیس کارامل حلقه میشه .
شاید سرما اش کمی از آتش درونم کم کنه .
پسر از جا بلند میشه و قلب من از جا کنده میشه .
برگرد !
تورو بخدا برگرد و آشوب درون من رو آروم کن..
به سمت دختر میره و بوسه ای روی موهاش میزنه ...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_304
بی حرف به سمت اتاق میرم و تاپ رو با لباس پوشیده ای عوض میکنم
نگاهی از آیینه به خودم میندازم و با دیدن موهای ژولیده ام خنده ای میکنم .
باز میکنم و مشغول بافتن موهام میشم .
مامان مریم همیشه غر میزد و میگفت موهای بلند رسیدگی میخواد.
چیزی که تو توی کل زندگی ات یاد نگرفتی ..
کمی حق میدادم بهش .
اما کم لطفی هم میکرد نسبت بهم . چرا که موهای من فر بود و هرکارش هم میکردم باز همین شکلی میشد
-پرستش اگه تا ۵ دقیقه دیگه بیرون نیای فقط میتونی به غذاها نگاه کنی !
چند ثانیه سرجام خشکمیشم و در آخر سریع از اتاق بیرون میزنم ..
نگاهی به ساعت میندازم .
تنها ربع ساعت باقی مونده بود .
به سرعت به سمت آشپزخونه میرم و نگاهی به ظرف های چیده شده روی میز میندازم.
با قدردانی نگاهی به امیر علی میندازم که صندلی رو عقب میکشه
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_305
پشت میز میشینم که لب میزنه
- نوش جون .
متعجب نگاهی به تنها ظرف روی میز میندازم و لب میزنم
+خودت نمیای ؟!
شونه ای بالا میندازه
-من که نمیخوام روزه بگیرم .
دلم میخواست دهن باز کنم و بگم کاش روزه میگرفتی اما تنها لب زدم
+مهم نیست .
بیا کنارم بشین با هم بخوریم .
بی حرف پشت میز میشینه و مشغول خوردن غذا میشه ..
-خب..
این فقط برای معذرت خواهی کار دیروزم بود .
ببخشید که ..
سری تکون میدم و با قدردانی لب میزنم...
+ممنونم.
اگه بیدار نشده بودی مجبور بودم بی سحری غذا بخورم ..
چیزی نمیگه و اشاره ای به ظرف غذا میکنه که به خنده می افتم .
چیزی تا اذان نمونده بود ..
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_306
با صدای اذان عقب میکشم و به خنده می افتم .
امیر علی گیج به حرکت من خیره است و با کمی مکث متوجه صدای اذان میشه .
نگاهی به اطراف میندازه و ناراحت لب میزنه
-پرستش ..
سالاد موند..
به خنده می افتم و دستی به صورتم میکشم .
+ان شاالله افطاری .
چشم های خواب آلودش حسابی توی ذوق میزنه
+ تو از کی بیدار شدی که اینهمه کار انجام دادی ؟!
خمیازه ای میکشه و جواب میده
-نخوابیدم..
ابرو هام بالا میره و خجالت زده بهش خیره میشم .
+ برو بخواب .
فردا باید بری سرکار .
من اینها رو جمع میکنم خودم ..
چیزی نمیگه و به سمت اتاق حرکت میکنه .
با رسیدن به در سمتم برمیگرده و لب میزنه
- فردا میام دنبالت بریم خرید لباس !
عزیزان خبر دارید که ما یک رمان خاص دیگه به اسم قمصور داریمکه حسابی غوغا کرده؟
عقد یک دختر دلبر ۱۹ ساله با یک مرد ۴۹ ساله که با یاغی گری های عشقش بهم میخوره
https://eitaa.com/joinchat/4056942169C4010c6188d
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
این آخرین تخفیف چنل vip به شما عزیزان هست .🖐❌
رمان در چنل vip تا ده روز ديگه تموم میشه و شما فقط تا فردا ساعت ۱۲ این امکان رو دارید که به قیمت قبل عضو چنل vip بشید ..
رمان پس از اتمام به قیمت ۱۳۲ هزار تومن افزايش پيدا میکنه اما شما میتونید به قیمت ۹۵ هزار تومن تا فردا ساعت ۱۲ عضو چنل بشید
همچنین اینجا پارت ها با سانسور قرار میگیره .
جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۹۵ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید
۶۲۱۹۸۶۱۸۶۲۱۰۴۴۴۴
رحیمی
فیش واریزی تون به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo