🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_304
بی حرف به سمت اتاق میرم و تاپ رو با لباس پوشیده ای عوض میکنم
نگاهی از آیینه به خودم میندازم و با دیدن موهای ژولیده ام خنده ای میکنم .
باز میکنم و مشغول بافتن موهام میشم .
مامان مریم همیشه غر میزد و میگفت موهای بلند رسیدگی میخواد.
چیزی که تو توی کل زندگی ات یاد نگرفتی ..
کمی حق میدادم بهش .
اما کم لطفی هم میکرد نسبت بهم . چرا که موهای من فر بود و هرکارش هم میکردم باز همین شکلی میشد
-پرستش اگه تا ۵ دقیقه دیگه بیرون نیای فقط میتونی به غذاها نگاه کنی !
چند ثانیه سرجام خشکمیشم و در آخر سریع از اتاق بیرون میزنم ..
نگاهی به ساعت میندازم .
تنها ربع ساعت باقی مونده بود .
به سرعت به سمت آشپزخونه میرم و نگاهی به ظرف های چیده شده روی میز میندازم.
با قدردانی نگاهی به امیر علی میندازم که صندلی رو عقب میکشه
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_305
پشت میز میشینم که لب میزنه
- نوش جون .
متعجب نگاهی به تنها ظرف روی میز میندازم و لب میزنم
+خودت نمیای ؟!
شونه ای بالا میندازه
-من که نمیخوام روزه بگیرم .
دلم میخواست دهن باز کنم و بگم کاش روزه میگرفتی اما تنها لب زدم
+مهم نیست .
بیا کنارم بشین با هم بخوریم .
بی حرف پشت میز میشینه و مشغول خوردن غذا میشه ..
-خب..
این فقط برای معذرت خواهی کار دیروزم بود .
ببخشید که ..
سری تکون میدم و با قدردانی لب میزنم...
+ممنونم.
اگه بیدار نشده بودی مجبور بودم بی سحری غذا بخورم ..
چیزی نمیگه و اشاره ای به ظرف غذا میکنه که به خنده می افتم .
چیزی تا اذان نمونده بود ..
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_306
با صدای اذان عقب میکشم و به خنده می افتم .
امیر علی گیج به حرکت من خیره است و با کمی مکث متوجه صدای اذان میشه .
نگاهی به اطراف میندازه و ناراحت لب میزنه
-پرستش ..
سالاد موند..
به خنده می افتم و دستی به صورتم میکشم .
+ان شاالله افطاری .
چشم های خواب آلودش حسابی توی ذوق میزنه
+ تو از کی بیدار شدی که اینهمه کار انجام دادی ؟!
خمیازه ای میکشه و جواب میده
-نخوابیدم..
ابرو هام بالا میره و خجالت زده بهش خیره میشم .
+ برو بخواب .
فردا باید بری سرکار .
من اینها رو جمع میکنم خودم ..
چیزی نمیگه و به سمت اتاق حرکت میکنه .
با رسیدن به در سمتم برمیگرده و لب میزنه
- فردا میام دنبالت بریم خرید لباس !
عزیزان خبر دارید که ما یک رمان خاص دیگه به اسم قمصور داریمکه حسابی غوغا کرده؟
عقد یک دختر دلبر ۱۹ ساله با یک مرد ۴۹ ساله که با یاغی گری های عشقش بهم میخوره
https://eitaa.com/joinchat/4056942169C4010c6188d
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
این آخرین تخفیف چنل vip به شما عزیزان هست .🖐❌
رمان در چنل vip تا ده روز ديگه تموم میشه و شما فقط تا فردا ساعت ۱۲ این امکان رو دارید که به قیمت قبل عضو چنل vip بشید ..
رمان پس از اتمام به قیمت ۱۳۲ هزار تومن افزايش پيدا میکنه اما شما میتونید به قیمت ۹۵ هزار تومن تا فردا ساعت ۱۲ عضو چنل بشید
همچنین اینجا پارت ها با سانسور قرار میگیره .
جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۹۵ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید
۶۲۱۹۸۶۱۸۶۲۱۰۴۴۴۴
رحیمی
فیش واریزی تون به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستپنج
اخم هام در هم میره و جنین توی شکمم شروع به تکون خوردن میکنه
به سمتم برمیگرده و...
دنیا مقابلم تیره و تار میشه ..
« +فوااااد اگه یه روز من بمیرم زن میگیری ؟!
نگاهش دلخوره .
انگار که کفر گفته باشم
- مستانه باز زده به سرت !
احمق من به خاطر تو قید ننه بابامو زدم !
وقتی میام سمتت انگار قوی ترین مش.روب رو خوردم
خماااار خمارممم!»
دست روی دهنم میزارم تا صدای فریادم بلند نشه ...
آدم مقابلم فواد بود .
دستهایم شروع به لرزیدن میکنم و سرم روی میز فرود میاد
آستین لباسم رو گاز میگیرم .
بچه ام خودش را دیوانه وار به شکمم میکوبید .
چشم میبندم تا نبینم ..
خارج شدن روح از بدنم رو نبینم .
-مستانه ؟!
خوبی !!
نفسم بالا نمی اومد ..
دستم به لیوان روی میز میخوره و روی زمین می افته
صدای زمین افتادن و شکستنش مثل جیغ در گوشم میپیچه...
کل وجودم به رعشه در میاد .
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
سلام عزیزای دلم، خوش اومدین به چنل خودتون! 🤍✨
شما با بنرهایی عضو شدین که قراره توی گذر زمان، تیکههایی از قصه ما باشند. 👀🌱
ممنونم که تا اینجا همراهمون بودین و با خوندن و دنبال کردن رمان، بهمون انرژی میدین. 🥹❤️
برای خوندن پارتها و دنبال کردن ادامهی داستان، به کانال زیر مراجعه کنید. 🌱👇
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56
هدایت شده از پـرسـتشِ دلᥫ᭡
سلام عزیزای دلم، خوش اومدین به چنل خودتون! 🤍✨
شما با بنرهایی عضو شدین که قراره توی گذر زمان، تیکههایی از قصه ما باشند. 👀🌱
ممنونم که تا اینجا همراهمون بودین و با خوندن و دنبال کردن رمان، بهمون انرژی میدین. 🥹❤️
برای خوندن پارتها و دنبال کردن ادامهی داستان، به کانال زیر مراجعه کنید. 🌱👇
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_307
« پرستش »
با صدای زنگ موبایل از خواب میپرم و نگاهی به اطراف میندازم .
ساعت ۱۰ صبح بود...
به سمت موبایلم میرم و با دیدن شماره مامان یادم میاد خیلی وقته سراغی ازش نگرفتم
تماس وصل میکنم و لب میزنم
+سلام مامان .
نفسی تازه میکنه .
-سلام دخترم.
حالت خوبه مادر؟!
از اتاق بیرون میزنم و جواب میدم
+خداروشکر.
شما خوبید !!
حاج بابا خوبه ؟!
- همه خوبن مادر .
زنگ زدم بپرسم آخر هفته میای عروسی ؟!
صدایش نگران بود.
انگار که میترسید امیر علی با این عروسی که حسابی شوق داشتم براش هم مخالفت کنه .
+ اره مامان جان .
با امیر علی میایم..
میخواستم اونجا اگه بابا هم اومد ازش معذرت خواهی کنم .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛