🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستپنج
اخم هام در هم میره و جنین توی شکمم شروع به تکون خوردن میکنه
به سمتم برمیگرده و...
دنیا مقابلم تیره و تار میشه ..
« +فوااااد اگه یه روز من بمیرم زن میگیری ؟!
نگاهش دلخوره .
انگار که کفر گفته باشم
- مستانه باز زده به سرت !
احمق من به خاطر تو قید ننه بابامو زدم !
وقتی میام سمتت انگار قوی ترین مش.روب رو خوردم
خماااار خمارممم!»
دست روی دهنم میزارم تا صدای فریادم بلند نشه ...
آدم مقابلم فواد بود .
دستهایم شروع به لرزیدن میکنم و سرم روی میز فرود میاد
آستین لباسم رو گاز میگیرم .
بچه ام خودش را دیوانه وار به شکمم میکوبید .
چشم میبندم تا نبینم ..
خارج شدن روح از بدنم رو نبینم .
-مستانه ؟!
خوبی !!
نفسم بالا نمی اومد ..
دستم به لیوان روی میز میخوره و روی زمین می افته
صدای زمین افتادن و شکستنش مثل جیغ در گوشم میپیچه...
کل وجودم به رعشه در میاد .
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
سلام عزیزای دلم، خوش اومدین به چنل خودتون! 🤍✨
شما با بنرهایی عضو شدین که قراره توی گذر زمان، تیکههایی از قصه ما باشند. 👀🌱
ممنونم که تا اینجا همراهمون بودین و با خوندن و دنبال کردن رمان، بهمون انرژی میدین. 🥹❤️
برای خوندن پارتها و دنبال کردن ادامهی داستان، به کانال زیر مراجعه کنید. 🌱👇
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56
هدایت شده از پـرسـتشِ دلᥫ᭡
سلام عزیزای دلم، خوش اومدین به چنل خودتون! 🤍✨
شما با بنرهایی عضو شدین که قراره توی گذر زمان، تیکههایی از قصه ما باشند. 👀🌱
ممنونم که تا اینجا همراهمون بودین و با خوندن و دنبال کردن رمان، بهمون انرژی میدین. 🥹❤️
برای خوندن پارتها و دنبال کردن ادامهی داستان، به کانال زیر مراجعه کنید. 🌱👇
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_307
« پرستش »
با صدای زنگ موبایل از خواب میپرم و نگاهی به اطراف میندازم .
ساعت ۱۰ صبح بود...
به سمت موبایلم میرم و با دیدن شماره مامان یادم میاد خیلی وقته سراغی ازش نگرفتم
تماس وصل میکنم و لب میزنم
+سلام مامان .
نفسی تازه میکنه .
-سلام دخترم.
حالت خوبه مادر؟!
از اتاق بیرون میزنم و جواب میدم
+خداروشکر.
شما خوبید !!
حاج بابا خوبه ؟!
- همه خوبن مادر .
زنگ زدم بپرسم آخر هفته میای عروسی ؟!
صدایش نگران بود.
انگار که میترسید امیر علی با این عروسی که حسابی شوق داشتم براش هم مخالفت کنه .
+ اره مامان جان .
با امیر علی میایم..
میخواستم اونجا اگه بابا هم اومد ازش معذرت خواهی کنم .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستشش
مستانه وحشت زده از جا میپره و من دعا دعا میکنم فواد به سمتمون برنگرده .
نمیخواستم ...
نمیخواستم شکستم رو به چشم ببینه .
کنارم می شینه و دست روی دستم میزاره.
-مستانه ..
باتوام لعنتی جواب بده !
دارم سکته میکنم ...
زیر شکمم به طرز وحشت ناکی تیر میکشه .
نفس نفس میزنم و از شدت وحشت نمی دونم چی بگم ...
چشم هام سیاهی میره ...
سر بالا میارم و حتی نمیتونم به سیمین نگاه کنم
نگاهم مستقیم به سمت میز رو به رو میره ...
از جا بلند میشن و دست دختر دور شونه های فواد حلقه میشه ...
این...
این شونه ها زمانی مال من بود!
از شدت درد صدای ناله ام بلند میشه .
دست روی دهنم میزارم و وحشت زده به سمت سیمین برمیگردم...
+س...سیمین !
دست روی صورتم میزاره و من تازه متوجه میشم صورتم خیس از اشک هست !
نفسم بالا نمیاد و به سختی لب میزنم .
+تورو خدا منو از اینجا ببر بیرون !
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_308
سرفه ای میکنه و نفس عمیقی میکشه ..
درد قلبی که داشت گاهی اوقات نفسش را هم تنگ می آورد .
- بابات ازت راضیه دخترم .
هر وقت زنگ میزنم بهت ازم حالتو میپرسه .
ولی خودت که از غرورش خبر داری ، اجازه نمیده بهت زنگ بزنه .
اره ..
خبر داشتم .
از غروری که همون روز اول نگذاشته بود با این وصلت مخالفت کنم حسابی خبر داشتم .
+ خودم میام جلو صحبت میکنم مامان !
-قربون دخترم برم .
باشه مادر کاری با من نداری ؟!
برم ببینم حاج بابات باهام چیکار داره که کل محلو گذاشته روی سرش..
چقدر دلم برای خونه مون تنگ شده بود ..
همان خانه ای که از کودکی در آنجا بزرگ شده بودم..
+باشه مامان .
مواظب خودت باش .
بی حرف تماس قطع میکنه و صدای بوق آزاد توی گوشم میپیچه..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛