سلام عزیزای دلم، خوش اومدین به چنل خودتون! 🤍✨
شما با بنرهایی عضو شدین که قراره توی گذر زمان، تیکههایی از قصه ما باشند. 👀🌱
ممنونم که تا اینجا همراهمون بودین و با خوندن و دنبال کردن رمان، بهمون انرژی میدین. 🥹❤️
برای خوندن پارتها و دنبال کردن ادامهی داستان، به کانال زیر مراجعه کنید. 🌱👇
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56
هدایت شده از پـرسـتشِ دلᥫ᭡
سلام عزیزای دلم، خوش اومدین به چنل خودتون! 🤍✨
شما با بنرهایی عضو شدین که قراره توی گذر زمان، تیکههایی از قصه ما باشند. 👀🌱
ممنونم که تا اینجا همراهمون بودین و با خوندن و دنبال کردن رمان، بهمون انرژی میدین. 🥹❤️
برای خوندن پارتها و دنبال کردن ادامهی داستان، به کانال زیر مراجعه کنید. 🌱👇
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_307
« پرستش »
با صدای زنگ موبایل از خواب میپرم و نگاهی به اطراف میندازم .
ساعت ۱۰ صبح بود...
به سمت موبایلم میرم و با دیدن شماره مامان یادم میاد خیلی وقته سراغی ازش نگرفتم
تماس وصل میکنم و لب میزنم
+سلام مامان .
نفسی تازه میکنه .
-سلام دخترم.
حالت خوبه مادر؟!
از اتاق بیرون میزنم و جواب میدم
+خداروشکر.
شما خوبید !!
حاج بابا خوبه ؟!
- همه خوبن مادر .
زنگ زدم بپرسم آخر هفته میای عروسی ؟!
صدایش نگران بود.
انگار که میترسید امیر علی با این عروسی که حسابی شوق داشتم براش هم مخالفت کنه .
+ اره مامان جان .
با امیر علی میایم..
میخواستم اونجا اگه بابا هم اومد ازش معذرت خواهی کنم .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستشش
مستانه وحشت زده از جا میپره و من دعا دعا میکنم فواد به سمتمون برنگرده .
نمیخواستم ...
نمیخواستم شکستم رو به چشم ببینه .
کنارم می شینه و دست روی دستم میزاره.
-مستانه ..
باتوام لعنتی جواب بده !
دارم سکته میکنم ...
زیر شکمم به طرز وحشت ناکی تیر میکشه .
نفس نفس میزنم و از شدت وحشت نمی دونم چی بگم ...
چشم هام سیاهی میره ...
سر بالا میارم و حتی نمیتونم به سیمین نگاه کنم
نگاهم مستقیم به سمت میز رو به رو میره ...
از جا بلند میشن و دست دختر دور شونه های فواد حلقه میشه ...
این...
این شونه ها زمانی مال من بود!
از شدت درد صدای ناله ام بلند میشه .
دست روی دهنم میزارم و وحشت زده به سمت سیمین برمیگردم...
+س...سیمین !
دست روی صورتم میزاره و من تازه متوجه میشم صورتم خیس از اشک هست !
نفسم بالا نمیاد و به سختی لب میزنم .
+تورو خدا منو از اینجا ببر بیرون !
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_308
سرفه ای میکنه و نفس عمیقی میکشه ..
درد قلبی که داشت گاهی اوقات نفسش را هم تنگ می آورد .
- بابات ازت راضیه دخترم .
هر وقت زنگ میزنم بهت ازم حالتو میپرسه .
ولی خودت که از غرورش خبر داری ، اجازه نمیده بهت زنگ بزنه .
اره ..
خبر داشتم .
از غروری که همون روز اول نگذاشته بود با این وصلت مخالفت کنم حسابی خبر داشتم .
+ خودم میام جلو صحبت میکنم مامان !
-قربون دخترم برم .
باشه مادر کاری با من نداری ؟!
برم ببینم حاج بابات باهام چیکار داره که کل محلو گذاشته روی سرش..
چقدر دلم برای خونه مون تنگ شده بود ..
همان خانه ای که از کودکی در آنجا بزرگ شده بودم..
+باشه مامان .
مواظب خودت باش .
بی حرف تماس قطع میکنه و صدای بوق آزاد توی گوشم میپیچه..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
سه سال تمام توی اون کانون خانوادگی سرد و بیروح، تحقیر شدم
مادرشوهر و خواهرشوهرم همیشه توی مهمونیهای فامیلی جوری با من رفتار میکردن که انگار وجود ندارم. یادمه پارسال شب یلدا، خواهرشوهرم با پوزخند جلوی همه گفت: «آدم باید استایل و پرستیژ رو توی خونش داشته باشه، با لباسهای معمولی و بازارچهای که کسی ملکه نمیشه!»
اون شب تا صبح گریه کردم، اما همون شب با خودم عهد بستم که دیگه هیچکس جرأت نکنه با نگاه بالا به پایین بهم نگاه کنه.
شش ماه بعد، توی عروسی بزرگ فامیل که همه خانمها میلیونها تومان خرج مزونهای گرونقیمت بالای شهر کرده بودن، من با یه استایل مجلسیِ فوقالعاده خاص و تک وارد سالن شدم.به خدا قسم وقتی وارد شدم، سالن برای چند ثانیه توی سکوت مطلق فرو رفت! حتی شوهرم که همیشه بیتفاوت بود، با دهن باز نگام میکرد. خواهرشوهرم با عصبانیت اومد جلوی راهم و با صدای لرزون گفت: «تو... تو این لباس رو از کجا گرفتی؟ از کی تو لباس ترند میپوشی ! حداقل ۱۰ میلیون پولش شده، درست میگم؟!»
آروم رفتم زیر گوشش و گفتم: «قیمتش حتی اندازه پول آرایشگاه امشبت هم نشد... راز شیکپوشی، پول زیاد نیست، داشتن یه منبع خاصّه!»
👈 راز اون شب جنجالی و منبع لباسهای ترند با قیمت باورنکردنی: 👉
👈 راز اون شب جنجالی و منبع لباسهای لوکس با قیمت باورنکردنی
https://eitaa.com/joinchat/738723526Ce13c7f06a3
https://eitaa.com/joinchat/738723526Ce13c7f06a3
مادرم همیشه میگفت: «بهترین لباسها رو مادرها انتخاب میکنن...» اما من هیچوقت حرفش رو گوش نمیدادم.
تا اینکه یه روز، برام یه بسته فرستاد با یه لباسِ شیک و یه یادداشت:
«این رو برای روز مهمونیت خریدم...»
اون روز مهمونی بود. پوشیدمش و همه تعریف کردن...مادرم دیگه نیست، اما من هنوز اون لباس رو دارم.
و توی کانالمون، لباسهایی هست که مادرها برای روزهای مهم بچههاشون انتخاب کردن...
اگه تو هم دلت برای یه هدیهی مادرانه تنگ شده...
https://eitaa.com/joinchat/738723526Ce13c7f06a3
بهترین لباس کمترین قیمت🤯❌
قدم قدم داره دلم میزنه فریاد :)