eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
942 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 بچه توی شکمم بی قرار تر از من خودش رو دیوانه وار به شکمم میکوبه . آستین لباسم رو گاز میگیرم و زیر لب با صدایی که حتی خودم هم متوجه کلامم نمی‌شدم رو به سیمین لب میزنم +فواد اینجا..ست . تورو قرآن نزار اینجا دردم بگیره... سیمین سر به عقب برمیگردونه و با دیدن فواد و دختر کنار دستش به گریه می افته . عاجزانه به سمتم برمیگرده و زیر لب زمزمه می‌کنه -چیکار کنم خدایا ... به سرفه می اینم و با هر بدبختی هست خودم رو به پشت میز میکشم . روی زمین نشستم و هرکس سربرگردونه نشستن یک زن روی زمین براش سوال میشه . سرم به پایه میز تکیه میدم و نفسم با درد بیرون می‌فرستم ... سیمین از جا بلند شده با استرس این طرف و آن طرف می‌ره . یک قدم جلو می‌ره و دو قدم عقب برمیگرده.. می‌ترسه فواد اونو ببینه ... سر خم میکنم و با هر بدبختی هست بهشون خیره میشم ... فواد داره حساب می‌کنه و دختر پشت سرش ایستاده .. تا حالا منو کافه نیاورده بود ... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق « امیر علی » در خونه رو باز میکنم و داخل میشم . + پرستش ! صدایی نمیشنوم . جلو تر میرم و نگاهی به آشپز خانه میندازم . با ندیدنش به سمت اتاق میرم و در رو باز میکنم . با دیدن اتاق خالی اخمی روی پیشونی ام میشینه . عقبگرد میکنم و میخوام به سمت در خروجی برم که در حمام باز میشه و پرستش با موهای خیس بیرون میاد . با دیدنش نفس راحتی میکشم و به سمتش میرم . با دیدن من لبخندی میزنه . من اما تمام حواسم پی موهای نم دارش هست . مقابلش می ایستم که صدای ظریفش بلند میشه - سلام . کی اومدی ؟! ناخودآگاه دلم خواست اسمم رو از زبانش بشنوم . خیره نگاهش میکنم . جوابی بهش نمیدم تا صدایم بزنه . - امیر علی ؟! با شنیدن اسمم نقش عمیقی میکشم 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
رفتم بالا سر پسر کوچیکی که صورتش خونی بود،داشت گریه می‌کرد‌ و مامانش رو می‌خواست،برای اینکه آرومش کنم گفتم:-الان به مامانت زنگ می‌زنن بیاد،شماره‌ش رو بلدی؟ هقی کرد و گفت:- نه،اما عکسش رو دارم. همانطور که داشتم پانسمان رو روی زخمش می‌ذاشتم گفتم:-نشونم بده ببینم.. از کوله‌پشتیش عکسی درآورد و گرفت سمتم،دست من لرزید،قیچی از دستم افتاد زمین،عکس رو از دستش گرفته و با صدایی لرزان پرسیدم:-اسم مامانت چیه؟ -چکاوک! نگاهم دو دو زنان روی عکس زنی ثابت موند که چندسال پیش رهاش کرده بودم،پرسیدم:-بابات کجاست؟ پسرک بغض کرده گفت:-من بابا ندارم که‌ مامانم میگه وقتی خواسته به بابام بگه من قراره دنیا بیام بابام رفته جای دور،تاززززه مامانم میگه بابام دکتل«دکتر» هست،تاااازه از بین حرف هاشون شنیدم که اسم بابام کامران هست! -چی؟ پسرک باز خواست حرفی بزنه که رفیقم اومد سمتم و گفت:-کامران چی کار می‌کنی تو؟ دوساعته گیر این مریضی؟ بیا برو بقیه منتظرن! مرتضی حرف میزد و نگاه من روی پسرک چشم سبز گیر کرده بود که شک نداشتم پسر خودم بود! https://eitaa.com/joinchat/2260206749Ca1c2795cf3 رمانِ؟🔥
بعد از سالها مردی رو دیدم که به خاطر عمل قلب مادرم مجبورم کرده بود باهاش ازدواج موقت کنم و براش بچه بیارم اما بعد از یک سال که دید عاشقش شدم و باردار نشدم بی خبر ترکم کرده بود و حالا برگشته، برگشته و تو بیمارستان داره پسر خودش رو معاینه میکنه بدون اینکه از چیزی خبر داشته باشه❌ https://eitaa.com/joinchat/2260206749Ca1c2795cf3
تا کی دل ماچو قلب کافر شکنی...؟ - سعدی .
من ریحانه ام عروس خونبس سال ۱۳۷۰ که مادرشوهرم به شدت ازم متنفر بود. ناخواسته باردار شدم مادرشوهرم بچه خونبس نمیخواست و میخواست هرجور شده بچه رو بندازم وقتی دید من قبول نمی کنم خواست منو آتیش بزنه.یه روز که میخواستم برم اتاقم مادرشوهرم از پشت بی هوا هلم داد خوردم زمین.یهو موهامو پیچوند دور دستش و کشیداز شدت درد جیغ زدم.خواهرشوهرم داد زد«ولش کن» "ول نمیکنم، میخوام امروز جنازشو بفرستم واسه اون ننه بی همه چیزش" با موهام بلندم کرد و منو کشوند وسط حیاط و داد زد"این پاپتی همتونو جادو کرده دختر پدرم نیستم اگه امروز اینو زنده بذارم" صدای نفس‌هام تند و بریده شده بود.هنوز نمی‌فهمیدم چی میشه، فقط می‌دیدم دست‌های مادرشوهرم با خشم تکون می‌خوره و صورت آدم‌هایی که دورمون بودن، از ترس رنگ باخته.بقیه میخواستن جلوشو بگیرن ولی نمیدونم نفت بود یا بنزین.از کجا پیدا کرد ریخت رو سر من و خودش جیغ زد"بیاین جلو خودمم آتیش میزنم"بوی تند بنزین توی دماغم پیچید و ترس تا مغز استخونم رفت.موهام خیس شده بود و لباسمو به تنم چسبیده بود.فقط به کبریتی فکر می‌کردم که می‌تونست توی یک لحظه همه چیز و تموم کنه.همه التماس میکردن به که اینکارو نکنه و ولم کنه. منم از ترس میلرزیدم و با گریه ازشون میخواستم کمکم کنن.هرلحظه منتظر بودم مادرشوهرم کبریت و بکشه و من بسوزم.تو اون لحظات دلم فقط یک چیز می‌خواست؛ زندگی.حتی همین زندگی تلخ و بی‌رحمی که ازش خسته شده بودم. مادر شوهرم یهو کبریت و کشید و... برای خوندن این داستان واقعی بیایید اینجا👇👇 https://eitaa.com/joinchat/141887181C29c5eb4177 اسم داستان: عـروس خــون