پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق #پارت_309 « امیر علی » در خونه رو باز م
این آخرین تخفیف چنل vip به شما عزیزان هست .🖐❌
رمان در چنل vip تا ده روز ديگه تموم میشه و شما فقط تا فردا ساعت ۱۲ این امکان رو دارید که به قیمت قبل عضو چنل vip بشید ..
رمان پس از اتمام به قیمت ۱۳۲ هزار تومن افزايش پيدا میکنه اما شما میتونید به قیمت ۹۵ هزار تومن تا فردا ساعت ۱۲ عضو چنل بشید
همچنین اینجا پارت ها با سانسور قرار میگیره .
جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۹۵ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید
۶۲۱۹۸۶۱۸۶۲۱۰۴۴۴۴
رحیمی
فیش واریزی تون به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_310
-تازه رسیدم .
چیزی نمیکنه وتنها نگاهم میکنه که دست جلو میبرم و تکه از موهاش رو بین دستهام میگیرم .
سر جلو میبرم و نفس عمیقی میکشم که عطر گل یاس چشم هام روی هم میاره .
داشت سخت میشد ...
تنها همخونه بودن با آدمی مثل پرستش که ظرافت های زنانه اش هر لحظه دیده میشد عمیقا سخت بود ...
دیشب تمام تلاشم رو کرده بودم که کار اشتباهی انجام ندم و سخت بود ..
خیلی سخت ...
جوری تا اذان صبح خوابم نبرد ..
آب دهنم رو به سختی قورت میدم و با صدای گرفته ای لب میزنم
+موهای نم دارت قشنگ ترن..
میبینم که تکون ریزی میخوره و چیزی نمیگه.
سر بالا میارم و خیره میشم توی چشم هاش..
عطر موهاش نبود ..
کل وجودش بوی گل یاس میداد .
شک نداشتم باز هم چشمهام قرمز شده...
دستی به صورتم میکشم و سعی میکنم آروم باشم ..
درونم آتیش بپا شده بود و نمیدونستم کی قراره کار دستم بده .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق #پارت_310 -تازه رسیدم . چیزی نمیکنه وتنها
این آخرین تخفیف چنل vip به شما عزیزان هست .🖐❌
رمان در چنل vip تا ده روز ديگه تموم میشه و شما فقط تا فردا ساعت ۱۲ این امکان رو دارید که به قیمت قبل عضو چنل vip بشید ..
رمان پس از اتمام به قیمت ۱۳۲ هزار تومن افزايش پيدا میکنه اما شما میتونید به قیمت ۹۵ هزار تومن تا فردا ساعت ۱۲ عضو چنل بشید
همچنین اینجا پارت ها با سانسور قرار میگیره .
جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۹۵ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید
۶۲۱۹۸۶۱۸۶۲۱۰۴۴۴۴
رحیمی
فیش واریزی تون به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستهشت
حس میکنم وضعیت قلبم از بچه توی شکمم بدتره.
یکی در میون میزنه و اونم غرق فوادی هست که مقابلم ایستاده .
از شدت درد پایه میز رو چنگ میزنم و چشم روی هم میزارم ...
فوادی رو میدیدم که دیگر برای من نیست و دیدنش در کنار زن دیگری ؟!
غم انگیز ترین اتفاق زندگی ام بود.
سیمین سمتم میاد و لیوان آب به سمتم میگیره .
-تورو خدا یکم از اینو بخور .
بی توجه به بی قراری های من لیوان به سمت دهانم میبره که به سرفه می افتم..
دست روی دهنم میزارم و با چشم های سرخ خیره میشم به سیمین .
صدای گریه سیمین بلند میشه..
دست روی دهنش میزارم و ملتمس بهش خیره میشم .
با شنیدن صدای بلند دخترک ، احساس میکنم گوش هام دیگه نمیشنوه ...
باز هم سر خم میکنم و خبره فواد میشم .
جذاب شده بود...
حسابی جذاب تر از قبل ...
دست دختر باز هم دور بازو اش حلقه میشه و به سمت در خروجی حرکت میکنن...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
من دلنازم..
زن پسر بزرگ حاج کمیل که دخترهای کل شهر رو براش ردیف کرده بودن، اما اون منو انتخاب کرد.
ازدواج منو شوهرم اجباری بود و اصلا دوسش نداشتم. اونم وقتی حس منو فهمید سمتم نیومد و فقط گفت زندگی کنم چون مادر مریضش زجر نکشه.
بهم گفته بود اگه باهاش همکاری کنم و نذارم کسی بفهمه بین ما شکرابه بعد مدتی جدا میشیم، منم قبول کردم و توی جمع مثل یه زن و شوهر خوشبخت بودیم.
تا اینکه یه روز وقتی خونهی باباش ناهار دعوت بودیم و همه دور هم جمع بودن حاج کمیل رو به من کرد و گفت:
_حاج خانوم نوه میخواد عروس هنوز خبری نیست؟
از خجالت داشتم آب میشدم که شوهرم گفت:
_قربون حاج خانوم برم،حاج خانوم جون بخواد تا سال دیگه انشاالله نوهش بغلشه.
با این حرفش شوکه شدم مگه قرار نبود جدا بشیم؟ زیاد جدیش نگرفتم اما وقتی به خونه رسیدیم کنارم نشست و گفت:
_آقام از بچگی بهم یاد داده هرچی مامانم بگه بگم چشم!!!!!
https://eitaa.com/joinchat/2430993918C8314655019
حافظ بلا😐
هدایت شده از گستردهبلک🖤
هیچکس باورم نمیشد دختر محجبه ی مثل من یه شب با لباس های آنچنانی آرایش غلیظ کنار خیابان بیاستم تا بتونم پول مداوای خواهر زاده ی یتیمم و جور کنم
آخه پدرم بعد مرگ مامانم به دام اعتیاد افتاد و به جز مادر بزرگم کسی و تو این شهر نداشتم
اما همون شب نحس وقتی ماشین بهم زد توبه کردم و قسم خوردم هرگز پا کج نزازم
تصمیم گرفتم برم تو کارگاه قالی بافی که تازه نزدیک خونمون بر پا شده بود کار کنم
اما وقتی پرس و جو کردم فهمیدم فقط زن های بیوه رو استخدام می کنه
منم تصمیم گرفتم با شناسنامه ی خواهر فوت شده ام برم اونجا استخدام بشم
صاحب کارگاه مرد مومن و با خدایی بود و هر ماه نوبتی بهمون وام می داد
با اینکه هرگز ندیده بودمش اما همیشه براش دعا می کردم
اون ماه که نوبت وام من بود برخلاف بقیه حاجی صاحب کارگاه صدام زد تا برم اتاقش
شوکه شده بودم آخه تا حالا با هیچ کدام از کارگر ها رو در رو حرف نزده بود آیت الکرسی زیر لب خوندم و بالاخره وارد اتاقش شدم
اما با دیدن مرد پشت میز خون تو رگ هام یخ زد حاج رسول که فکر می کردم پیر و مسن یه مرد جوان و آشنا بود
تصویری که هرگز فراموشم نمیشد مردی که اون شب خواستم برای کارهای خاک بر سری سوار ماشینش بشم اما باهاش تصادف کرده بودم
داشتم مثل بید می لرزیدم و دعا می کردم من و نشناخته باشه که یهو چک سفید امضا و جلوی روم گرفت و گفت می دونم با توجه به گذشته ات احتمالا تو پول بیشتری نیاز داری این و دادم تا نخوای دوباره پا کج بزاری اما به یه شرط فردا شناسنامه ات و بیار باید عقدم بشی تا ...
ادامه اش و اینجا بخون 👇
https://eitaa.com/joinchat/1966802148C7e71eb89cd