هدایت شده از گستردهبلک🖤
هیچکس باورم نمیشد دختر محجبه ی مثل من یه شب با لباس های آنچنانی آرایش غلیظ کنار خیابان بیاستم تا بتونم پول مداوای خواهر زاده ی یتیمم و جور کنم
آخه پدرم بعد مرگ مامانم به دام اعتیاد افتاد و به جز مادر بزرگم کسی و تو این شهر نداشتم
اما همون شب نحس وقتی ماشین بهم زد توبه کردم و قسم خوردم هرگز پا کج نزازم
تصمیم گرفتم برم تو کارگاه قالی بافی که تازه نزدیک خونمون بر پا شده بود کار کنم
اما وقتی پرس و جو کردم فهمیدم فقط زن های بیوه رو استخدام می کنه
منم تصمیم گرفتم با شناسنامه ی خواهر فوت شده ام برم اونجا استخدام بشم
صاحب کارگاه مرد مومن و با خدایی بود و هر ماه نوبتی بهمون وام می داد
با اینکه هرگز ندیده بودمش اما همیشه براش دعا می کردم
اون ماه که نوبت وام من بود برخلاف بقیه حاجی صاحب کارگاه صدام زد تا برم اتاقش
شوکه شده بودم آخه تا حالا با هیچ کدام از کارگر ها رو در رو حرف نزده بود آیت الکرسی زیر لب خوندم و بالاخره وارد اتاقش شدم
اما با دیدن مرد پشت میز خون تو رگ هام یخ زد حاج رسول که فکر می کردم پیر و مسن یه مرد جوان و آشنا بود
تصویری که هرگز فراموشم نمیشد مردی که اون شب خواستم برای کارهای خاک بر سری سوار ماشینش بشم اما باهاش تصادف کرده بودم
داشتم مثل بید می لرزیدم و دعا می کردم من و نشناخته باشه که یهو چک سفید امضا و جلوی روم گرفت و گفت می دونم با توجه به گذشته ات احتمالا تو پول بیشتری نیاز داری این و دادم تا نخوای دوباره پا کج بزاری اما به یه شرط فردا شناسنامه ات و بیار باید عقدم بشی تا ...
ادامه اش و اینجا بخون 👇
https://eitaa.com/joinchat/1966802148C7e71eb89cd
هدایت شده از گستردهبلک🖤
شدم زن پنهانی حاج غفار صاحب کارگاهی که من کارگرش بودم
هرشب توی کوچه پشتی کارگاه پنهان میشدم تا سوارم کنه و باهاش برم خونه
عجیب بود که حاج رسول حتی دستش هم بهم نمی خورد اما اصرار داشت هر شب باهاش به خونه برم ...
این داستان مهیج و اینجا بخون 👇
https://eitaa.com/joinchat/1966802148C7e71eb89cd
لینک به زودی باطل میشه ❌
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_311
به سختی ازش فاصله میگیرم اما هنوزم نگاهم به موهاشه.
+برو لباس بپوش بریم !
نیم نگاهی بهم میندازه و تنها سری تکون میده .
به سمت اتاق میره که صدام بلند میشه .
+پرستش ؟!
به سمتم برمیگرده و که اشاره ای به موهاش میکنم
+هیچ وقت رنگشون نکن .
مکث میکنه.
ثانیه ای همونجا خشکشمیزنه .
-ب..باشه .
به سمت اتاق میره و در رو پشت سرش میبنده.
دستی به پشت گردنم میکشم و به سمت آشپزخونه میرم .
دستی به صورتم میکشم و شیر آب باز میکنم .
سرم زیر شیر آب میگیرم و با حس سردی آب نفسم بند میاد .
سل عقب میارم و نفس عمیقی میکشم .
کل وجودم داغ کرده بود .
میترسیدم ..
میترسیدم با این حال هام یا کاری دست پرستش بدم یا پام به جایی باز بشه که هیچ دلم نمیخواست باز به اونجا کشیده بشم
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق #پارت_311 به سختی ازش فاصله میگیرم اما هنو
رمان مون سه شنبه همین هفته تمومه میشهههه🤫
شما فقط تا ۱۲ همین امشب این امکان رو دارید که به قیمت قبل عضو چنل vip بشید ..
رمان پس از اتمام به قیمت ۱۳۲ هزار تومن افزايش پيدا میکنه اما شما میتونید به قیمت ۹۵ هزار تومن تهیه کنید .
همچنین اینجا پارت ها با سانسور قرار میگیره .
جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۹۵ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید
۶۲۱۹۸۶۱۸۶۲۱۰۴۴۴۴
رحیمی
فیش واریزی تون به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
https://eitaa.com/joinchat/4056942169C4010c6188d
چنل زاپاس داشته باشید چنل مون اخطار خورده ❌❌❌
عشق، قربانیِ سوءتفاهم وجدایی...سرانجام عشقی دیوانه وار !🥀 💔
رضا سرد و قاطع گفت: «باید راهمون رو جدا کنیم!»
دنیا روی سرم خراب شد.
مات و مبهوت، بغض راه گلویم را بسته بود، فقط رفتنش را تماشا کردم😔😭
کسی که تمام دنیای من بود، حالا داشت بیتفاوت از کنارم میگذشت.
من کجای کار اشتباه کردم؟
فقط به خاطر ظاهر و تغییرات من بود که رضا برای همیشه رفت؟
رضا از من خسته شده بود یا رازی در میان بود؟
پایانی تلخ یا آغازی برای یک زندگی جدید؟
عاشقانه ای پر از حسرت و کشمکش که قرار است خیلی چیزها را تغییر دهد...
برای خواندن ادامهی این داستان پرفراز و نشیب، در پست های بعدی همراه ما باشید:👇
https://eitaa.com/joinchat/1149109418C2fe46b17d3
IR 01
عهد و پیمانِ تو با ما و وفا با دگران
ساده دل من که قسم های تو باور کردم
#شهریار