🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_311
به سختی ازش فاصله میگیرم اما هنوزم نگاهم به موهاشه.
+برو لباس بپوش بریم !
نیم نگاهی بهم میندازه و تنها سری تکون میده .
به سمت اتاق میره که صدام بلند میشه .
+پرستش ؟!
به سمتم برمیگرده و که اشاره ای به موهاش میکنم
+هیچ وقت رنگشون نکن .
مکث میکنه.
ثانیه ای همونجا خشکشمیزنه .
-ب..باشه .
به سمت اتاق میره و در رو پشت سرش میبنده.
دستی به پشت گردنم میکشم و به سمت آشپزخونه میرم .
دستی به صورتم میکشم و شیر آب باز میکنم .
سرم زیر شیر آب میگیرم و با حس سردی آب نفسم بند میاد .
سل عقب میارم و نفس عمیقی میکشم .
کل وجودم داغ کرده بود .
میترسیدم ..
میترسیدم با این حال هام یا کاری دست پرستش بدم یا پام به جایی باز بشه که هیچ دلم نمیخواست باز به اونجا کشیده بشم
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق #پارت_311 به سختی ازش فاصله میگیرم اما هنو
رمان مون سه شنبه همین هفته تمومه میشهههه🤫
شما فقط تا ۱۲ همین امشب این امکان رو دارید که به قیمت قبل عضو چنل vip بشید ..
رمان پس از اتمام به قیمت ۱۳۲ هزار تومن افزايش پيدا میکنه اما شما میتونید به قیمت ۹۵ هزار تومن تهیه کنید .
همچنین اینجا پارت ها با سانسور قرار میگیره .
جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۹۵ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید
۶۲۱۹۸۶۱۸۶۲۱۰۴۴۴۴
رحیمی
فیش واریزی تون به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
https://eitaa.com/joinchat/4056942169C4010c6188d
چنل زاپاس داشته باشید چنل مون اخطار خورده ❌❌❌
عشق، قربانیِ سوءتفاهم وجدایی...سرانجام عشقی دیوانه وار !🥀 💔
رضا سرد و قاطع گفت: «باید راهمون رو جدا کنیم!»
دنیا روی سرم خراب شد.
مات و مبهوت، بغض راه گلویم را بسته بود، فقط رفتنش را تماشا کردم😔😭
کسی که تمام دنیای من بود، حالا داشت بیتفاوت از کنارم میگذشت.
من کجای کار اشتباه کردم؟
فقط به خاطر ظاهر و تغییرات من بود که رضا برای همیشه رفت؟
رضا از من خسته شده بود یا رازی در میان بود؟
پایانی تلخ یا آغازی برای یک زندگی جدید؟
عاشقانه ای پر از حسرت و کشمکش که قرار است خیلی چیزها را تغییر دهد...
برای خواندن ادامهی این داستان پرفراز و نشیب، در پست های بعدی همراه ما باشید:👇
https://eitaa.com/joinchat/1149109418C2fe46b17d3
IR 01
عهد و پیمانِ تو با ما و وفا با دگران
ساده دل من که قسم های تو باور کردم
#شهریار
❌لیست رمانهای کامل شده:
رمان غریب آشنا(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان حنانه(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان دیبا(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان سراب(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان پاوان(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان قمر در عقرب(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان ضحی(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان شعله(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان لوتوس(درحال نگارش)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
❌لیست رمانهای کامل شده: رمان غریب آشنا(کامل شده) https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
۱۲ تا رمان کامل شده دارن😍🥰
۱۰ تا رمانشون بمناسبت عیدولایت #کامل یکجا میتونید دریافت کنید
همین الان کاملا واقعی
تا طرحشون تموم نشده برید👇🏿👇🏿👇🏿
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_312
« پرستش »
چادر روی سرم میندازم و از اتاق بیرون میرم .
با دیدن امیر علی که روی مبل نشسته بود به سمتش میرم و بالای سرش می ایستم
با دیدن من از جا بلند میشه و به سمت در خروجی میره .
کار ها و حالت هاش تغییر کرده بود !
گاهی وقت ها حسابی صمیمی بود و گاهی مثل یک غریبه رفتار میکرد
پشت سرش از خونه بیرون میزنم و سوار آسانسور میشم .
مشغول صحبت با موبایلش هست و توجهی بهم نداره .
بی حرف خیره میشم به حرکت آسانسور که روی صفحه نشون داده میشه .
با ایستادن آسانسور زودتر از امیر علی پیاده میشم و به سمت ماشین 206 اش که گوشه خیابون پارک شده بود میرم .
در رو میزنه و سوار میشه .
سوار میشم و خیره میشم به بیرون .
صدای خنده بلندش ، کنجکاوم میکنه بدونم داره با کی صحبت میکنه
دست خودم نبود .
حساس شده بودم ...
بعد از شنیدن اون حرفها از کسی که امیر علی یاشار بهش میگفت نسبت به هر حرکت امیر علی حساس شده بودم .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_313
گوش تیز کرده بودم و هر چه من بیشتر دقت میکردم بفهمم چه کسی آن طرف است صدای خنده امیر علی بلند تر میشد .
حرصی بهش خیره میشم که دنده رو عوض میکنه و لب میزنه
- خداحافظ داداش !
فردا شرکت میبینمت ...
با شنیدن این حرف نفس راحتی میکشم و آسوده به بیرون خیره میشم .
-پرستش ؟!
+جان !
دست روی دهنم میزارم و متعجب خیره میشم به رو به رو ..
این حرف از زبان من بعید بود و حالا نمیدونستم چجوری خیره بشم به امیر علی ...
با شنیدن صدای خنده اش گونه هام سرخ میشه و خجالتم هزار برابر ..
دست روی صورتم میزارم و نفس عمیقی میکشم که صدای در از شیطنتش بلند میشه .
-نه به اون روز ها که آقا امیر علی بودیم ..
نه به حالا که شدیم جانم و با تاپ بن..
جیغی از خجالت میکشم و با شرم لب میزنم
+تورو به قرآن تمومش کن ..
صدای خنده اش بلندتر میشه و چادر روی صورتم میندازم ..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛