eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.8هزار دنبال‌کننده
946 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/joinchat/4056942169C4010c6188d چنل زاپاس داشته باشید چنل مون اخطار خورده ❌❌❌
عشق، قربانیِ سوءتفاهم وجدایی...سرانجام عشقی دیوانه وار !🥀 💔 رضا سرد و قاطع گفت: «باید راهمون رو جدا کنیم!» دنیا روی سرم خراب شد. مات و مبهوت، بغض راه گلویم را بسته بود، فقط رفتنش را تماشا کردم😔😭 کسی که تمام دنیای من بود، حالا داشت بی‌تفاوت از کنارم می‌گذشت. من کجای کار اشتباه کردم؟ فقط به خاطر ظاهر و تغییرات من بود که رضا برای همیشه رفت؟ رضا از من خسته شده بود یا رازی در میان بود؟ پایانی تلخ یا آغازی برای یک زندگی جدید؟ عاشقانه ای پر از حسرت و کشمکش که قرار است خیلی چیزها را تغییر دهد... برای خواندن ادامه‌ی این داستان پرفراز و نشیب، در پست های بعدی همراه ما باشید:👇 https://eitaa.com/joinchat/1149109418C2fe46b17d3 IR 01
عهد و پیمانِ تو با ما و وفا با دگران ساده دل من که قسم های تو باور کردم
❌لیست رمان‌های کامل شده: رمان غریب آشنا(کامل شده) https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8 رمان حنانه(کامل شده) https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8 رمان دیبا(کامل شده) https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8 رمان سراب(کامل شده) https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8 رمان پاوان(کامل شده) https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8 رمان قمر در عقرب(کامل شده) https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8 رمان ضحی(کامل شده) https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8 رمان شعله(کامل شده) https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8 رمان لوتوس(درحال نگارش) https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
❌لیست رمان‌های کامل شده: رمان غریب آشنا(کامل شده) https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
۱۲ تا رمان کامل شده دارن😍🥰 ۱۰ تا رمانشون بمناسبت عیدولایت یکجا میتونید دریافت کنید همین الان کاملا واقعی تا طرحشون تموم نشده برید👇🏿👇🏿👇🏿 https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق « پرستش » چادر روی سرم میندازم و از اتاق بیرون می‌رم . با دیدن امیر علی که روی مبل نشسته بود به سمتش میرم و بالای سرش می ایستم‌ با دیدن من از جا بلند میشه و به سمت در خروجی می‌ره . کار ها و حالت هاش تغییر کرده بود ! گاهی وقت ها حسابی صمیمی بود و گاهی مثل یک غریبه رفتار میکرد پشت سرش از خونه بیرون میزنم و سوار آسانسور میشم . مشغول صحبت با موبایلش هست و توجهی بهم نداره . بی حرف خیره میشم به حرکت آسانسور که روی صفحه نشون داده میشه . با ایستادن آسانسور زودتر از امیر علی پیاده میشم و به سمت ماشین 206 اش که گوشه خیابون پارک شده بود میرم . در رو میزنه و سوار میشه . سوار میشم و خیره میشم به بیرون . صدای خنده بلندش ، کنجکاوم می‌کنه بدونم داره با کی صحبت می‌کنه دست خودم نبود . حساس شده بودم ... بعد از شنیدن اون حرفها از کسی که امیر علی یاشار بهش میگفت نسبت به هر حرکت امیر علی حساس شده بودم . 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق گوش تیز کرده بودم و هر چه من بیشتر دقت میکردم بفهمم چه کسی آن طرف است صدای خنده امیر علی بلند تر میشد . حرصی بهش خیره میشم که دنده رو عوض می‌کنه و لب میزنه - خداحافظ داداش ! فردا شرکت می‌بینمت ... با شنیدن این حرف نفس راحتی میکشم و آسوده به بیرون خیره میشم . -پرستش ؟! +جان ! دست روی دهنم میزارم و متعجب خیره میشم به رو به رو .. این حرف از زبان من بعید بود و حالا نمی‌دونستم چجوری خیره بشم به امیر علی ... با شنیدن صدای خنده اش گونه هام سرخ میشه و خجالتم هزار برابر .. دست روی صورتم میزارم و نفس عمیقی میکشم که صدای در از شیطنتش بلند میشه . -نه به اون روز ها که آقا امیر علی بودیم .. نه به حالا که شدیم جانم و با تاپ بن.. جیغی از خجالت میکشم و با شرم لب میزنم +تورو به قرآن تمومش کن .. صدای خنده اش بلندتر میشه و چادر روی صورتم میندازم .. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خدایا اگر کسی طاقت دیدن خوشبختی مارا ندارد آنچنان خوشبختش کن که مارا فراموش کند... 🙃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 حس میکنم وضعیت قلبم از بچه توی شکمم بدتره. یکی در میون میزنه و اونم غرق فوادی هست که مقابلم ایستاده . از شدت درد پایه میز رو چنگ میزنم و چشم روی هم میزارم ... فوادی رو می‌دیدم که دیگر برای من نیست و دیدنش در کنار زن دیگری ؟! غم انگیز ترین اتفاق زندگی ام بود. سیمین سمتم میاد و لیوان آب به سمتم میگیره . -تورو‌ خدا یکم از اینو بخور . بی توجه به بی قراری های من لیوان به سمت دهانم می‌بره که به سرفه می افتم.. دست روی دهنم می‌زارم و با چشم های سرخ خیره میشم به سیمین . صدای گریه سیمین بلند میشه.. دست روی دهنش می‌زارم و ملتمس بهش خیره میشم . با شنیدن صدای بلند دخترک ، احساس میکنم گوش هام دیگه نمیشنوه ... باز هم سر خم میکنم و خبره فواد میشم . جذاب شده بود... حسابی جذاب تر از قبل ... دست دختر باز هم دور بازو اش حلقه میشه و به سمت در خروجی حرکت میکنن... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼