eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.8هزار دنبال‌کننده
951 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خدایا اگر کسی طاقت دیدن خوشبختی مارا ندارد آنچنان خوشبختش کن که مارا فراموش کند... 🙃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 حس میکنم وضعیت قلبم از بچه توی شکمم بدتره. یکی در میون میزنه و اونم غرق فوادی هست که مقابلم ایستاده . از شدت درد پایه میز رو چنگ میزنم و چشم روی هم میزارم ... فوادی رو می‌دیدم که دیگر برای من نیست و دیدنش در کنار زن دیگری ؟! غم انگیز ترین اتفاق زندگی ام بود. سیمین سمتم میاد و لیوان آب به سمتم میگیره . -تورو‌ خدا یکم از اینو بخور . بی توجه به بی قراری های من لیوان به سمت دهانم می‌بره که به سرفه می افتم.. دست روی دهنم می‌زارم و با چشم های سرخ خیره میشم به سیمین . صدای گریه سیمین بلند میشه.. دست روی دهنش می‌زارم و ملتمس بهش خیره میشم . با شنیدن صدای بلند دخترک ، احساس میکنم گوش هام دیگه نمیشنوه ... باز هم سر خم میکنم و خبره فواد میشم . جذاب شده بود... حسابی جذاب تر از قبل ... دست دختر باز هم دور بازو اش حلقه میشه و به سمت در خروجی حرکت میکنن... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 با ریختن قطرات خون روی لباسم تازه متوجه میشم خون از بینی ام جاری شده . سیمین مقابلم بال بال میزنه و من ؟! چه بی رحمانیه منتظر ادامه اتفاق های مقابلم. شاید .. شاید هنوز هم توقع دارم فواد برگرده و بگه هیچ نسبتی با دختر مقابلم نداره.. نگاهی به وضعیت عصفناکم‌میندازم و دستم روی شکمم مشت میشه .. سیمین چیزی تا از حال رفتن نداره‌. مقابلم حرف میزنه و من بعد از شنیدن صدای خنده های آن دختر دیگر گوشی برای شنیدن ندارم . سر بالا میارم و جلوی در خروجی میبینمش . پای رفتن ندارم و بالاخره اولین قطره اشک روی گونه هام فرود میاد. فواد داشت می‌رفت ؟! دستم به میز میگیرم تا از جام بلند بشم . سیمین از وضعیت من خشکش زده و حتی نمی‌دونه چیکار کنه . نیم خیز میشم و با دیدن فوادی که بوسه ای روی موهای دخترک می نشانه روی زمین می افتم و صدای فریادم بلند میشه ... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق با ایستادن ماشین چشم از بیرون میگیرم و دستم به سمت دستگیره در می‌برم که صداش بلند میشه . - پرستش ؟! سمتش برمی‌گردم و بی حرف بهش خیره میشم -دوست ندارم لباس باز برداری .. ابرو هام بالا میپره . این امیر علی بود ؟! امیر علی که روز اول بهم میگفت من مشکلی با نپوشیدن چادرت ندارم و مهم خودتی ؟! تنها سری تکون میدم و از ماشین پیاده میشم . آنقدر سر به سرم گذاشته بود که کوره آتش شده بودم .. از ماشین پیاده میشم و ناخودآگاه به سرم میزنه برای تلافی کار هاش دست بزارم روی آزاد ترین لباس ها و حرصی اش کنم‌ با این فکر به خنده می افتم و با حس امیر علی پشت سرم سرعتم رو بیشتر میکنم . داخل پاساژ میشیم و با دیدن لباس های ویترین از خجالت آب میشم . به سمت امیر علی برمی‌گردم و با دیدن لبخند کج گوشه لبش حرصی توی بازو اش میکوبم . 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق وارد اولین مغازه میشیم و با دیدن وضعیت لباس ها چادرم رو جمع میکنم و نیم نگاهی بهشون میندازم . من حتی شرم میکردم اینها رو تن بزنم چه برسه به اینکه بخوام برای عروسی و مقابل این همه آدم بپوشم . -پرستش ؛ من یک تماس دارم تو پرو بزن تا من بیام . برای فرار از این وضعیت تنها سری تکون میدم که امیر علی بیرون میزنه - چیزی مد نظرت هست قشنگم؟! نگاهی به دختر جوان مقابلم میندازم و تنها لبخند کجی میزنم +نه... فعلا نه ؛ چیزی نمیگه و عقب می‌ره . نگاهی به لباس ها میندازم و با دیدن ماکسی آبی رنگ به شدت زیبایی ناخودآگاه به سمتش میرم . محال بود بتونم اینو بپوشم ... اما دلم میخواست امیر علی رو اذیت کنم . با این فکر ته دلم خالی میشه و آب دهنم رو به سختی قورت میدم . لباس رو برمیدارم . به سمت فروشنده میرم و نگاهی بهش میندازم +عزیزم من میخواستم این لباس رو بپوشم . میشه وقتی همسرم اومد داخل همراهی اش کنید بیاد پشت در اتاق پرو لباسم رو ببینه ؟! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق دختر می‌خنده سری تکون میده. - میخوای دیوونش کنیا! مضطرب میخندم و به سمت اتاق پرو میرم و باز هم نگاهی به لباس میندازم .. دکلته ای که قسمت بالایش تنها با به یک بند وصل بود و پایین تنه ای که مشخص بود حسابی جذبه .. داخل اتاق پرو میرم و باز هم مردد نیم نگاهی به لباس میندازم . نمی‌دونستم کاری که داشتم انجام میدادم درست بود یا نه اما فقط دلم میخواست امیرعلی رو حرصی کنم ‌. سعی میکنم به چیزی فکر نکنم . مشغول پوشیدن لباس میشم و هر چه بیشتر جلو‌ میرفتم بیشتر پشیمون میشدم . سر بالا میارم و با دیدن لباس توی تنم دست روی دهنم میزارم . زیبا بود .. خیلی زیاد .. انداممم حسابی توی چشم بود . نه. نمی‌تونستم با این وضع مقابل امیر علی برم وقتی انقدر مراعات حالم رو میکرد . به هر حال مردانه ای بود که نیاز های داشت . دستم به سمت بند لباس می‌برم که تقه ای به در میخوره ... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق #پارت_316 دختر می‌خنده سری تکون میده. - می
رمان پرستش عشق در چنل vip امشب کامله !🤫 کامل رمان ۸۵۰ الی ۸۷۰ پارت داره! جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۱۱۰ تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید . 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی تون به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
🤍🖤