eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.2هزار دنبال‌کننده
944 عکس
69 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 با ریختن قطرات خون روی لباسم تازه متوجه میشم خون از بینی ام جاری شده . سیمین مقابلم بال بال میزنه و من ؟! چه بی رحمانیه منتظر ادامه اتفاق های مقابلم. شاید .. شاید هنوز هم توقع دارم فواد برگرده و بگه هیچ نسبتی با دختر مقابلم نداره.. نگاهی به وضعیت عصفناکم‌میندازم و دستم روی شکمم مشت میشه .. سیمین چیزی تا از حال رفتن نداره‌. مقابلم حرف میزنه و من بعد از شنیدن صدای خنده های آن دختر دیگر گوشی برای شنیدن ندارم . سر بالا میارم و جلوی در خروجی میبینمش . پای رفتن ندارم و بالاخره اولین قطره اشک روی گونه هام فرود میاد. فواد داشت می‌رفت ؟! دستم به میز میگیرم تا از جام بلند بشم . سیمین از وضعیت من خشکش زده و حتی نمی‌دونه چیکار کنه . نیم خیز میشم و با دیدن فوادی که بوسه ای روی موهای دخترک می نشانه روی زمین می افتم و صدای فریادم بلند میشه ... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق با ایستادن ماشین چشم از بیرون میگیرم و دستم به سمت دستگیره در می‌برم که صداش بلند میشه . - پرستش ؟! سمتش برمی‌گردم و بی حرف بهش خیره میشم -دوست ندارم لباس باز برداری .. ابرو هام بالا میپره . این امیر علی بود ؟! امیر علی که روز اول بهم میگفت من مشکلی با نپوشیدن چادرت ندارم و مهم خودتی ؟! تنها سری تکون میدم و از ماشین پیاده میشم . آنقدر سر به سرم گذاشته بود که کوره آتش شده بودم .. از ماشین پیاده میشم و ناخودآگاه به سرم میزنه برای تلافی کار هاش دست بزارم روی آزاد ترین لباس ها و حرصی اش کنم‌ با این فکر به خنده می افتم و با حس امیر علی پشت سرم سرعتم رو بیشتر میکنم . داخل پاساژ میشیم و با دیدن لباس های ویترین از خجالت آب میشم . به سمت امیر علی برمی‌گردم و با دیدن لبخند کج گوشه لبش حرصی توی بازو اش میکوبم . 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق وارد اولین مغازه میشیم و با دیدن وضعیت لباس ها چادرم رو جمع میکنم و نیم نگاهی بهشون میندازم . من حتی شرم میکردم اینها رو تن بزنم چه برسه به اینکه بخوام برای عروسی و مقابل این همه آدم بپوشم . -پرستش ؛ من یک تماس دارم تو پرو بزن تا من بیام . برای فرار از این وضعیت تنها سری تکون میدم که امیر علی بیرون میزنه - چیزی مد نظرت هست قشنگم؟! نگاهی به دختر جوان مقابلم میندازم و تنها لبخند کجی میزنم +نه... فعلا نه ؛ چیزی نمیگه و عقب می‌ره . نگاهی به لباس ها میندازم و با دیدن ماکسی آبی رنگ به شدت زیبایی ناخودآگاه به سمتش میرم . محال بود بتونم اینو بپوشم ... اما دلم میخواست امیر علی رو اذیت کنم . با این فکر ته دلم خالی میشه و آب دهنم رو به سختی قورت میدم . لباس رو برمیدارم . به سمت فروشنده میرم و نگاهی بهش میندازم +عزیزم من میخواستم این لباس رو بپوشم . میشه وقتی همسرم اومد داخل همراهی اش کنید بیاد پشت در اتاق پرو لباسم رو ببینه ؟! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق دختر می‌خنده سری تکون میده. - میخوای دیوونش کنیا! مضطرب میخندم و به سمت اتاق پرو میرم و باز هم نگاهی به لباس میندازم .. دکلته ای که قسمت بالایش تنها با به یک بند وصل بود و پایین تنه ای که مشخص بود حسابی جذبه .. داخل اتاق پرو میرم و باز هم مردد نیم نگاهی به لباس میندازم . نمی‌دونستم کاری که داشتم انجام میدادم درست بود یا نه اما فقط دلم میخواست امیرعلی رو حرصی کنم ‌. سعی میکنم به چیزی فکر نکنم . مشغول پوشیدن لباس میشم و هر چه بیشتر جلو‌ میرفتم بیشتر پشیمون میشدم . سر بالا میارم و با دیدن لباس توی تنم دست روی دهنم میزارم . زیبا بود .. خیلی زیاد .. انداممم حسابی توی چشم بود . نه. نمی‌تونستم با این وضع مقابل امیر علی برم وقتی انقدر مراعات حالم رو میکرد . به هر حال مردانه ای بود که نیاز های داشت . دستم به سمت بند لباس می‌برم که تقه ای به در میخوره ... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق #پارت_316 دختر می‌خنده سری تکون میده. - می
رمان پرستش عشق در چنل vip امشب کامله !🤫 کامل رمان ۸۵۰ الی ۸۷۰ پارت داره! جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۱۱۰ تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید . 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی تون به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
🤍🖤
دانی ز جهان چه طرف بربستم؟ هیچ وز حاصلِ ایام چه در دستم؟ هیچ
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق صدای مردانه اش بلند میشه -پرستش ؟! با شنیدن صدای امیر علی دستم روی در میزارم و به دیواره کنار میچسبم . آب دهنم قورت میدم و هیچ چیزی نمیتونم بگم... تنها چشم روی هم میزارم و صدای تپش قلبم اونقدر بلند هست که حس میکنم توی اتاق پرو میپیچه... -پرستش ؟! تو گفته بودی صدام کنند ؟! عرق سرد روی پیشونی ام میشینه.. +ا..اره ... صبر کن... دست روی سرم میزارم و مستأصل خیره میشم به آیینه ... اشتباه کرده بودم و حالا راهی برای برگشتش باقی نمانده بود .. آب دهنم رو به سختی قورت میدم و تلخی اش چهره ام رو در هم می‌بره . دستم به سمت قفل در می‌برم و صلواتی می‌فرستم - داری میای بیرون ؟! قفل در باز میکنم و چشم هام محکم روی هم فشار میدم ... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق #پارت_317 صدای مردانه اش بلند میشه -پرستش
رمان پرستش عشق در vip کاملههههه🤫 جهت خوندن کامل رمان با 866 پارت ، مبلغ 135 هزار تومن به شماره کارت زیر واریز کنید.. 6037997148598346 اکبرزاده
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥 «من سرگرد اطلاعات بودم.... و برای انجام یه مأموریت فوق‌سری، مجبور شدم با دختری همخونه بشم که جلوم همیشه با چادر می‌گشت!! با وجود تمام تلاش‌هایم برای انجام مأموریت، در واقعیت مدام مسخرش می‌کردم.... و به سبک زندگی‌اش می‌خندیدم. تا که شب در اتاقش رو باز کردم از دیدنش خشکم زد! پشت بهم نشسته بود و موهای بلند مشکیشو به دورش ریخته بود! متوجه‌ی اومدن من نشده بود.دیگه نمی‌تونستم طاقت بیارم.. دیدنش تو اون لحظه، تمام مأموریت و اعتقادات من رو از نو تعریف کرد... https://eitaa.com/joinchat/1336936123C7818609a42