🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستنه
با ریختن قطرات خون روی لباسم تازه متوجه میشم خون از بینی ام جاری شده .
سیمین مقابلم بال بال میزنه و من ؟!
چه بی رحمانیه منتظر ادامه اتفاق های مقابلم.
شاید ..
شاید هنوز هم توقع دارم فواد برگرده و بگه هیچ نسبتی با دختر مقابلم نداره..
نگاهی به وضعیت عصفناکممیندازم و دستم روی شکمم مشت میشه ..
سیمین چیزی تا از حال رفتن نداره.
مقابلم حرف میزنه و من بعد از شنیدن صدای خنده های آن دختر دیگر گوشی برای شنیدن ندارم .
سر بالا میارم و جلوی در خروجی میبینمش .
پای رفتن ندارم و بالاخره اولین قطره اشک روی گونه هام فرود میاد.
فواد داشت میرفت ؟!
دستم به میز میگیرم تا از جام بلند بشم .
سیمین از وضعیت من خشکش زده و حتی نمیدونه چیکار کنه .
نیم خیز میشم و با دیدن فوادی که بوسه ای روی موهای دخترک می نشانه روی زمین می افتم و صدای فریادم بلند میشه ...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_314
با ایستادن ماشین چشم از بیرون میگیرم و دستم به سمت دستگیره در میبرم که صداش بلند میشه .
- پرستش ؟!
سمتش برمیگردم و بی حرف بهش خیره میشم
-دوست ندارم لباس باز برداری ..
ابرو هام بالا میپره .
این امیر علی بود ؟!
امیر علی که روز اول بهم میگفت من مشکلی با نپوشیدن چادرت ندارم و مهم خودتی ؟!
تنها سری تکون میدم و از ماشین پیاده میشم .
آنقدر سر به سرم گذاشته بود که کوره آتش شده بودم ..
از ماشین پیاده میشم و ناخودآگاه به سرم میزنه برای تلافی کار هاش دست بزارم روی آزاد ترین لباس ها و حرصی اش کنم
با این فکر به خنده می افتم و با حس امیر علی پشت سرم سرعتم رو بیشتر میکنم .
داخل پاساژ میشیم و با دیدن لباس های ویترین از خجالت آب میشم .
به سمت امیر علی برمیگردم و با دیدن لبخند کج گوشه لبش حرصی توی بازو اش میکوبم .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_315
وارد اولین مغازه میشیم و با دیدن وضعیت لباس ها چادرم رو جمع میکنم و نیم نگاهی بهشون میندازم .
من حتی شرم میکردم اینها رو تن بزنم چه برسه به اینکه بخوام برای عروسی و مقابل این همه آدم بپوشم .
-پرستش ؛
من یک تماس دارم تو پرو بزن تا من بیام .
برای فرار از این وضعیت تنها سری تکون میدم که امیر علی بیرون میزنه
- چیزی مد نظرت هست قشنگم؟!
نگاهی به دختر جوان مقابلم میندازم و تنها لبخند کجی میزنم
+نه...
فعلا نه ؛
چیزی نمیگه و عقب میره .
نگاهی به لباس ها میندازم و با دیدن ماکسی آبی رنگ به شدت زیبایی ناخودآگاه به سمتش میرم .
محال بود بتونم اینو بپوشم ...
اما دلم میخواست امیر علی رو اذیت کنم .
با این فکر ته دلم خالی میشه و آب دهنم رو به سختی قورت میدم .
لباس رو برمیدارم .
به سمت فروشنده میرم و نگاهی بهش میندازم
+عزیزم من میخواستم این لباس رو بپوشم .
میشه وقتی همسرم اومد داخل همراهی اش کنید بیاد پشت در اتاق پرو لباسم رو ببینه ؟!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_316
دختر میخنده سری تکون میده.
- میخوای دیوونش کنیا!
مضطرب میخندم و به سمت اتاق پرو میرم و باز هم نگاهی به لباس میندازم ..
دکلته ای که قسمت بالایش تنها با به یک بند وصل بود و پایین تنه ای که مشخص بود حسابی جذبه ..
داخل اتاق پرو میرم و باز هم مردد نیم نگاهی به لباس میندازم .
نمیدونستم کاری که داشتم انجام میدادم درست بود یا نه اما فقط دلم میخواست امیرعلی رو حرصی کنم .
سعی میکنم به چیزی فکر نکنم .
مشغول پوشیدن لباس میشم و هر چه بیشتر جلو میرفتم بیشتر پشیمون میشدم .
سر بالا میارم و با دیدن لباس توی تنم دست روی دهنم میزارم .
زیبا بود ..
خیلی زیاد ..
انداممم حسابی توی چشم بود .
نه.
نمیتونستم با این وضع مقابل امیر علی برم وقتی انقدر مراعات حالم رو میکرد .
به هر حال مردانه ای بود که نیاز های داشت .
دستم به سمت بند لباس میبرم که تقه ای به در میخوره ...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق #پارت_316 دختر میخنده سری تکون میده. - می
رمان پرستش عشق در چنل vip امشب کامله !🤫
کامل رمان ۸۵۰ الی ۸۷۰ پارت داره!
جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۱۱۰ تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید .
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی تون به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_317
صدای مردانه اش بلند میشه
-پرستش ؟!
با شنیدن صدای امیر علی دستم روی در میزارم و به دیواره کنار میچسبم .
آب دهنم قورت میدم و هیچ چیزی نمیتونم بگم...
تنها چشم روی هم میزارم و صدای تپش قلبم اونقدر بلند هست که حس میکنم توی اتاق پرو میپیچه...
-پرستش ؟!
تو گفته بودی صدام کنند ؟!
عرق سرد روی پیشونی ام میشینه..
+ا..اره ...
صبر کن...
دست روی سرم میزارم و مستأصل خیره میشم به آیینه ...
اشتباه کرده بودم و حالا راهی برای برگشتش باقی نمانده بود ..
آب دهنم رو به سختی قورت میدم و تلخی اش چهره ام رو در هم میبره .
دستم به سمت قفل در میبرم و صلواتی میفرستم
- داری میای بیرون ؟!
قفل در باز میکنم و چشم هام محکم روی هم فشار میدم ...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق #پارت_317 صدای مردانه اش بلند میشه -پرستش
رمان پرستش عشق در vip کاملههههه🤫
جهت خوندن کامل رمان با 866 پارت ، مبلغ 135 هزار تومن به شماره کارت زیر واریز کنید..
6037997148598346
اکبرزاده
🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥
«من سرگرد اطلاعات بودم.... و برای انجام یه مأموریت فوقسری، مجبور شدم با دختری همخونه بشم که جلوم همیشه با چادر میگشت!! با وجود تمام تلاشهایم برای انجام مأموریت، در واقعیت مدام مسخرش میکردم.... و به سبک زندگیاش میخندیدم. تا که شب در اتاقش رو باز کردم از دیدنش خشکم زد!
پشت بهم نشسته بود و موهای بلند مشکیشو به دورش ریخته بود!
متوجهی اومدن من نشده بود.دیگه نمیتونستم طاقت بیارم.. دیدنش تو اون لحظه، تمام مأموریت و اعتقادات من رو از نو تعریف کرد...
https://eitaa.com/joinchat/1336936123C7818609a42