شرح این آتشِ جان سوز نگفتن تا کی؟
سوختم، سوختم این راز نهفتَن تا کی؟
#وحشی_بافقی🌱
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق #پارت_319 کل وجودم بین شونه هاش میلرزه و ا
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_320
به گریه می افتم
+من نمیخواستم اذیتت کنم بخدا .
دهنم خشک شده بود و حتی صدام هم میلرزید .
دستهاش پشت کمرم شل میشه ..
نفس هایش به سختی بالا می آمد .سر روی شونه ام میزاره ..
-من دیگه طاقت دوری هاتو ندارم پرستش ..
از گرفتگی صداش کل وجودم میلرزه .
دست بالا میارم و روی شونه اش میزارم .
اشک از چشم هام جاری شده و مقصر خودم بودم .
فقط و فقط مقصر خودم بودم که این بازی رو به راه انداخته بودم و حالا با دیدن حال امیرعلی از عذاب وجدان نمیدونستم چیکار کنم .
ازم جدا میشه و دستی به صورتش میکشه
سر پایین انداخته و این اولین باره که امیر علی رو اینجوری میبینم .
آشفته ...
بهم ریخته ...
پریشان ..
یقه لباسش رو درست میکنه
اخم شدیدی روی صورتش نشسته و حالم رو بیش از پیش بهم میریزه .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستدوازده
« فواد »
ماشین رو نگه میدارم و به سمت پرستو برمیگردم .
لبخندی میزنه و به سمتم خم میشه ..
- خیلی خوش گذشت فواد !
احساس میکنم با تو بودن چیزیه که یک عمر دنبالش بودم ؛
لبخندی میزنم که حتی خودم هم متوجه کجوکوله بودنش میشم .
دستی به ابرو ام میکشم که در ماشین رو باز میکنه و پایین میره .
مغزم درگیر بود .
- کی میای ؟!
سر بالا میارم و جدی نگاهش میکنم
درگیری که توی مغزم به وجود اومده بود حتی نمیگذاشت به چیزی فکر کنم .
+ نمیدونم پرستو !
شرکت بابا یک پروژه داره باید چند روزی برم کیش .
لب برمیچینه که کلافه نفس عمیقی میکشم .
بی حوصله تر از همیشه بودم و این ...
مزخرف ترین اتفاق زندگی ام بود
- نمیشه نری ؟؛
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_321
دیگه بهم نگاه نمیکنه و این ترسناک ترین چیزیه که میدیدم .
تمام بدنم هنوز هم میلرزید و انگار که با نزدیکی امیر علی حسابی بد عادت شده بود.
دستی توی موهای بهم ریخته اش میکنه ..
جدی لب میزنه
-بیرون منتظرم ؛زیبایی های تو فقط برای منه نه برای هر بی همه چیزی .
این لباسم فقط میتونی برای من بپوشی..
قطره اشک سمجی روی گونه ام میوفته .
طاقت نداشتم اینجوری باهام حرف بزنه .
اشتباه کرده بودم و حالا نمیدونستم چجوری درستش کنم ..
در اتاق پرو رو باز میکنه تا بیرون بره که صدای گریونم بلند میشه
+امی..ر علی !
برمیگرده..
نگاهی بهم میندازه و دیگه نمیفهمم .
هیچچیزی نمیفهمم و دنیا مقابل چشم هام سیاه میشه .
به دیوار کوبیده میشم و....
از اینجا به بعد رمان در چنل اصلی سانسورهههه.
جهت خوندن رمان بدون سانسور و کامل شده
مبلغ135 هزار تومن رو به شماره کارت زیر ارسال کنید
6037997148598346
اکبرزاده
قیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_322
عقب میکشه و من از شدت بی جانی به دیوار میچسبم ...
نفس عمیقی میکشم و چشم روی هم میزارم که صداش بلند میشه
- آخ پرستش اگه نمی بوسیدمت تا شب دیونه میشدم ...
سرخ میشم و هر چه تلاش میکنم نمیتونم چشم باز کنم ...
-میخوای کمکت کنم ؟!
بی جان سری به نشونه منفی تکون میدم .
-باشه پس من بیرون منتظرتم .
از اتاق پرو بیرون میزنه .
چشم میچرخونم و خیره میشم به آیینه مقابلم .
با دیدن لبهای متورمم دستهام بالا میارم و روی لبم میزارم .
ته دلم چیزی تکون میخوره ..
داشتم عادت میکردم ..
به این نزدیکی های گاه و بی گاه امیر علی داشتم عادت میکردم و حسابی داشت به دلم خوش هم می اومد ..
دست میبرم و به سختی لباس رو از تنم بیرون میکشم ..
شما که نمیدونید چی کشیدن این دختر و پسرررررر🥲🤫.
باورم نمیشه هنوز کامل رمان رو نخرید وقتی رمان با 850 پارت کامل شده.
جهت دریافت کامل رمان هرینه 135 هزار تومن تا امشب رو به شماره کارت زیر ارسال کنید.
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_323
از اتاق پرو بیرون میزنم و نفس عمیقی میکشم .
لباس روی میز میزارم و میخوام دهن باز کنم که صدای فروشنده بلند میشه
- مبارک تون باشه عزیز دلم !
امیر علی حساب کرده بود !؟
متعجب بهش خیره میشم که لباس توی پاکتمیزاره و به سمتم میگیره .
بی حرف پاکت رو از دستش میگیرم و از مغازه بیرون میزنم .
با دیدن امیر علی که به دیوار تکیه داده بود گونه هام رنگ میگیره
به سمتش میرم و پشت سرش می ایستم که به سمتم برمیگرده .
- بده من ...
بیا بریم ببینم مغازه جلوتر لباس پوشیده تری داره ..
پاکت رو به دستش میدم .
بی حرف مثل جوجه اردک پشت سرش راه می افتم و چیزی نمیگم
با کاری که کرده بود تا آخر شب لال بودم ..
حتی اگر از تشنگی در حال ضعف کردن هم بودم محال بود دهن باز کنم ..
به سمت جلو حرکت میکنه و اینکه تمامی مغازه های لباس مجلسی زنانه رو به این خوبی میشناخت حسابی حرصی ام میکرد .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛