🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_322
عقب میکشه و من از شدت بی جانی به دیوار میچسبم ...
نفس عمیقی میکشم و چشم روی هم میزارم که صداش بلند میشه
- آخ پرستش اگه نمی بوسیدمت تا شب دیونه میشدم ...
سرخ میشم و هر چه تلاش میکنم نمیتونم چشم باز کنم ...
-میخوای کمکت کنم ؟!
بی جان سری به نشونه منفی تکون میدم .
-باشه پس من بیرون منتظرتم .
از اتاق پرو بیرون میزنه .
چشم میچرخونم و خیره میشم به آیینه مقابلم .
با دیدن لبهای متورمم دستهام بالا میارم و روی لبم میزارم .
ته دلم چیزی تکون میخوره ..
داشتم عادت میکردم ..
به این نزدیکی های گاه و بی گاه امیر علی داشتم عادت میکردم و حسابی داشت به دلم خوش هم می اومد ..
دست میبرم و به سختی لباس رو از تنم بیرون میکشم ..
شما که نمیدونید چی کشیدن این دختر و پسرررررر🥲🤫.
باورم نمیشه هنوز کامل رمان رو نخرید وقتی رمان با 850 پارت کامل شده.
جهت دریافت کامل رمان هرینه 135 هزار تومن تا امشب رو به شماره کارت زیر ارسال کنید.
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_323
از اتاق پرو بیرون میزنم و نفس عمیقی میکشم .
لباس روی میز میزارم و میخوام دهن باز کنم که صدای فروشنده بلند میشه
- مبارک تون باشه عزیز دلم !
امیر علی حساب کرده بود !؟
متعجب بهش خیره میشم که لباس توی پاکتمیزاره و به سمتم میگیره .
بی حرف پاکت رو از دستش میگیرم و از مغازه بیرون میزنم .
با دیدن امیر علی که به دیوار تکیه داده بود گونه هام رنگ میگیره
به سمتش میرم و پشت سرش می ایستم که به سمتم برمیگرده .
- بده من ...
بیا بریم ببینم مغازه جلوتر لباس پوشیده تری داره ..
پاکت رو به دستش میدم .
بی حرف مثل جوجه اردک پشت سرش راه می افتم و چیزی نمیگم
با کاری که کرده بود تا آخر شب لال بودم ..
حتی اگر از تشنگی در حال ضعف کردن هم بودم محال بود دهن باز کنم ..
به سمت جلو حرکت میکنه و اینکه تمامی مغازه های لباس مجلسی زنانه رو به این خوبی میشناخت حسابی حرصی ام میکرد .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستسیزده
دست روی سرم میدارم و پوف کلافه ای میکشم .
برعکس من پرستو پر حوصله ترین آدم این دنیا بود
+برو قربونت !
منم باید برم به کار هام برسم تا دیر نشده .
قول میدم اولین نفری که سراغش برم خودت باشی فقط ...
دستش دور کیفش حلقه میشه و با لبخند بهم خیره میشه ...
در ماشین باز میکنه و پیاده میشه
-پس لطفاً مراقب خودت باش .
نمیخوام وقتی هنوز به دستت نیاوردم از دستت بدم .
تنها سری تکون میدم که صدای ناراحتی بلند میشه
-... نکرده میخوای بری ؟!
نفس عمیقی میکشم و خیره نگاهش میکنم.
+بیا جلو .
سر جلو میاره که روی موهاش می شونم.
لبخندی میزنه و سر عقب میبره .
- مراقب خودت باش .
سری تکون میدم و ماشین به حرکت در میارم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_324
« امیر علی »
نگاهی به پرستش میندازم .
نگاهش به لباس مجلسی مشکی رنگی بود که حسابی از پشت ویترین برق میزد ..
به سمتش میرم و لب میزنم
+دوستش داری ؟!
سر بالا میاره و نیم نگاهی بهم میندازه .
سریع چشم ازم میگیره و به سمت دیگه ای خیره میشه که لبخند کجی روی لبهام میشینه ...
با هر حرکتش میتونستم ساعت ها ببوسمش و همین که تا حالا تحمل کرده بودم هم نمیدونستم به چه بند بودم ...
با نشنیدن جوابی از سمتش کارتم رو به سمتش میگیرم..
+اینجور که مشخصه این مغازه لباس های پوشیده تری داره ..
احتمالا اینجا چیزی که میخوای رو پیدا میکنی..
من همینجا منتظر میمونم .
چیزی نمیگه و تنها کارت رو از دستم میگیره .
عقب میکشم و به سمت در خروجی پاساژ میرم .
با دیدن دکه قهوه فروشی به سمتش میرم و قهوه ای میگیرم تا پرستش برگرده
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_325
« پرستش »
-عزیزم سایز همین خوبه ؟!
با لبخند سری به نشونه مثبت تکون میدم ..
+اره همین خوبه .
ممنونم!
لباس توی پاکت میزاره و به سمتم میگیره .
کارت امیر علی رو به سمتش میگیرم و رمزی که بهم گفته بود رو هم میگم .
نیم نگاهی به لباس توی پاکت میندازم و لبهام کش میاد .
لباسی که خریده بودم به شدت جذاب بود و من از همین حالا ذوق پوشیدنش رو داشتم ..
-مبارکت باشه خانومم !
کارت رو از دستش میگیرم و به سمت امیر علی میرم ...
با دیدن من به سمتم میاد
-بالاخره تونستی بخری ؟!
+اره .
نگاهی به پاکت دستم میندازه
-ببینمش !!؟
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_326
دستمو عقب میکشم و لب میزنم
+نمیشه !
آخر هفته میبینی !
ابرویی بالا میندازه و تک خنده ای میکنه که محو خنده اش میشم
-عه ؟!
شمام از این کار ها ؟!
به خنده می افتم و چیزی نمیگم .
دستشو جلو میاره و اشاره ای بهش میکنه...
-بریم ؟!
نگاهی به دستش میندازم و ته دلم چیزی تکون میخوره ..
آب دهنم قورت میدم و دستهای سردم رو بین دستهای امیر علی میزارم ..
فشاری به دستم میاره و به سمت در خروجی پاساژ حرکت میکنه .
+پس تو چی ؟!
به سمت ماشین میره و نفس عمیقی میکشه
- من جای دیگه خرید میکنم .
اینجا بیشتر ماکسی های زنونه داره .
بعد میریم اونجا
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛