🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستپانزده
«مستانه »
چشم باز میکنم و اولین چیزی که میبینم نور مستقیمی هست که توی چشم هام میزنع .
دست روی چشم هام میزارم و نفس عمیقی میکشم .
با حس تیر کشیدن شکمم دست به سمت شکمم میبرم و با حس نکردن برآمدگی اش وحشت زده از جا میپرم .
صدای ناله ام بلند میشه ..
نگاهی به شکمم میندازم و دست هام شروع به لرزیدن میکنه
+ب..بچه..بچم..
زبانم بند میاد و چیزی نمیتونم بگم..
دلم میخواد فریاد بزنم .
دست روی گلوم میزارم و محکم فشار میدم ..
نفسم بالا نمیاد.
اشک توی چشم هام جمع شده اما قصد سرازیر شدن نداره ..
فقط و فقط همه چیز تار میشه..
همه چیز جلوی چشم هام میاد ..
همه آن چیزی که میتوانست برای من باشه و با دیدنش در دست دیگری نفسم را برده بود .
حتی..
حتی بچه ام رو...
فوادی که میبوسید..
نه بی احساس ..
بلکه با همان عشق و علاقه ای که من را بوسیده بود .
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_دویستپانزده «مستانه » چشم باز می
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
توی vip بالای 200 پارت اختلاف داریم .🤫
میتونید با مبلغ 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید ...
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_328
با دیدن پاکت اشاره ای بهش میکنم .
+ بردار پاکتو بازش کن !
پاکتو از توی داشبورد برمیداره و بهش خیره میشه .
چند مدتی بود توی فکرم بود که این کارو انجام بدم و شدیداً دلم میخواست واکنشش روببینم .
پاکتو باز میکنه و گیج بهش خیره میشه
-بلیط ؟!
بلیط برای چی ؟!
میخندم و با تأسف لب میزنم
+ دختر خب بخون !
چرا انقد تعجب کردی ؟!
گیج به بالای بلیط خیره میشه و لب میزنه
-م..مشهد ؟!
مشهد برای چی ؟!
صدای خنده ام بلند میشه .
چند ثانیه مکث میکنه و صداش بلند میشه
-وای امیر علی !
سفر مشهدددد!
با لبخند بهش خیره میشم که مات و مبهوت دست روی دهنش گذاشته و خیره به رو به رو میشه .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
برادرم روز عقدش فرار کرد و من نامزدشو عقد کردم...
من قبادم، پسر ارشد حاج یونس فخار یکی از حجرهداران به نام بازار بزرگ تهران.
از جنس زن جماعت متنفر بودم، با خودم عهد بستم هیچوقت زن نگیرم، حتی برام مهم نبود که فامیل پشت سرم چه حرفهایی درست کرده بودن، تا اینکه برادرم زن گرفت و روز عقدش وسط اون همه مهمون غیبش زد، پدرم منو کشوند یه گوشه و گفت باید بشینی جای دوماد و زنداداشتو عقد کنی، تو اون لحظه شوکه بودم و حتی نتونستم مخالفت کنم چون پای آبرومون در میون بود، و کلی رقیب داشتیم که منتظر همچین آبرو ریزی بودن. به ناچار سر سفره عقد نشستم، عاقد خطبه رو خوند و نامزد داداشم شد زن شرعی و قانونی من.
بعد مهمونی وقتی رفتیم خونه و تو اتاق تنها شدیم، عروس روی تخت نشسته بود شونههاش میلرزید، نزدیکش رفتم و تور رو از روی صورتش بالا زدم، وقتی چشمم به صورتش افتاد، همون شب...
https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11
پسره بخاطر ابروی خانوادهش مجبور میشه نامزد داداششو عقد کنه، چون پدرش یکی از کله گندههای تهرانه!
این سرگذشت واقعی خیلی خفننن و بدون حذفیاته معروفترین رمان اینستاگرامه😭😍👇🏼
https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_329
« پرستش »
از شدت ذوق و هیجان اشک توی چشم هام جمع شده و حتی نمیدونم چجوری ازش تشکر کنم...
آب دهنم رو به سختی قورت میدم و تمام تلاشم رو میکنم تا مانع از ریختن اشک هام بشم ..
به این سفر خیلی نیاز داشتم و داشتن همچین بلیطی توی دستم واقعا شکه ام کرده بود!
سمتش برمیگردم .
با قدردانی بهش خیره میشم .
+من واقعا ازت ممنونم امیر علی !
خیلی به این سفر نیاز داشتم و اینکه تو آنقدر به خواسته من اهمیت دادی ،
واقعا شرمنده ام کرده..
تنها لبخندی میزنه و نیم نگاهی بهم میندازه.
-کاش نوکرتیم پرستش خانم!
وسط بغض لعنتی ام به خنده می افتم ..
قطره اشک سمجی روی گونه ام می افته .
سرم به سمت شیشه برمیگردونم
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_330
سرم رو به سمت شیشه برمیگردونم تا قطره اشکم دیده نشه .
حتی توی ذهنم هم گمان نمیکردم رابطه ام با امیر علی به همچین جایی برسه ..
امیرعلی واقعا داشت همون آدمی میشد که یک عمر از خدا میخواستمش!
چشم روی هم میزارم و نفس عمیقی میکشم .
صدای آهنگ ملایم بلند میشه و من بی حرف سرم به شیشه تکیه میدم
تاریخ بلیط برای فردای عروسی بود ..
نفس عمیقی میکشم .
حرف های زیادی با امام رضا داشتم...
دیگه نمیتونستم بیشتر از این خودمو و امیر علی رو عذاب بدم..
میخواستم از آقام کمک بخوام تا توی این شرایط کمکم کنه ..
از تنها کسی که کاری بر می آمد تنها او بود و خدای بالا سرم ..
امیر علی دیگه نمیتونست بیشتر از این تحمل کنه و منم ؟!
منم نمیتونستم..
امروز فهمیدم خودم هم طاقتم تموم شده و خودم خبر نداشتم ...
میخواستم برای او باشم ..
اویی که مردانه پای زندگی مان مانده بود !
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛