eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.9هزار دنبال‌کننده
960 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق با دیدن پاکت اشاره ای بهش میکنم . + بردار پاکتو بازش کن ! پاکتو از توی داشبورد برمیداره و بهش خیره میشه . چند مدتی بود توی فکرم بود که این کارو انجام بدم و شدیداً دلم میخواست واکنشش رو‌ببینم . پاکتو باز می‌کنه و گیج بهش خیره میشه -بلیط ؟! بلیط برای چی ؟! میخندم و با تأسف لب میزنم + دختر خب بخون ! چرا انقد تعجب کردی ؟! گیج به بالای بلیط خیره میشه و لب میزنه -م..مشهد ؟! مشهد برای چی ؟! صدای خنده ام بلند میشه . چند ثانیه مکث می‌کنه و صداش بلند میشه -وای امیر علی ! سفر مشهدددد! با لبخند بهش خیره میشم که مات و مبهوت دست روی دهنش گذاشته و خیره به رو به رو میشه . 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
شهرياری پر از اندوه ثریا هستم   شايد آخر،سرِ پيری به نگارم برسم...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
برادرم روز عقدش فرار کرد و من نامزدشو عقد کردم... من قبادم، پسر ارشد حاج یونس فخار یکی از حجره‌داران به نام بازار بزرگ تهران. از جنس زن جماعت متنفر بودم، با خودم عهد بستم هیچوقت زن نگیرم، حتی برام مهم نبود که فامیل پشت سرم چه حرفهایی درست کرده بودن، تا اینکه برادرم زن گرفت و روز عقدش وسط اون همه مهمون غیبش زد، پدرم منو کشوند یه گوشه و گفت باید بشینی جای دوماد و زنداداشتو عقد کنی، تو اون لحظه شوکه بودم و حتی نتونستم مخالفت کنم چون پای آبرومون در میون بود، و کلی رقیب داشتیم که منتظر همچین آبرو ریزی بودن. به ناچار سر سفره عقد نشستم، عاقد خطبه رو خوند و نامزد داداشم شد زن شرعی و قانونی من. بعد مهمونی وقتی رفتیم خونه و تو اتاق تنها شدیم، عروس روی تخت نشسته بود شونه‌هاش می‌لرزید، نزدیکش رفتم و تور رو از روی صورتش بالا زدم، وقتی چشمم به صورتش افتاد، همون شب... https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11
پسره بخاطر ابروی خانواده‌ش مجبور میشه نامزد داداششو عقد کنه، چون پدرش یکی از کله گنده‌های تهرانه! این سرگذشت واقعی خیلی خفننن و بدون حذفیاته معروفترین رمان اینستاگرامه😭😍👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11
🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق « پرستش » از شدت ذوق و هیجان اشک توی چشم هام جمع شده و حتی نمی‌دونم چجوری ازش تشکر کنم... آب دهنم رو به سختی قورت میدم و تمام تلاشم رو میکنم تا مانع از ریختن اشک هام بشم .. به این سفر خیلی نیاز داشتم و داشتن همچین بلیطی توی دستم واقعا شکه ام کرده بود! سمتش برمی‌گردم . با قدردانی بهش خیره میشم . +من واقعا ازت ممنونم امیر علی ! خیلی به این سفر نیاز داشتم و اینکه تو آن‌قدر به خواسته من اهمیت دادی ، واقعا شرمنده ام کرده.. تنها لبخندی میزنه و نیم نگاهی بهم میندازه. -کاش نوکرتیم پرستش خانم! وسط بغض لعنتی ام به خنده می افتم .. قطره اشک سمجی روی گونه ام می افته . سرم به سمت شیشه برمیگردونم 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق سرم رو به سمت شیشه برمیگردونم تا قطره اشکم دیده نشه . حتی توی ذهنم هم گمان نمیکردم رابطه ام با امیر علی به همچین جایی برسه .. امیرعلی واقعا داشت همون آدمی میشد که یک عمر از خدا میخواستمش! چشم روی هم میزارم و نفس عمیقی میکشم . صدای آهنگ ملایم بلند میشه و من بی حرف سرم به شیشه تکیه میدم تاریخ بلیط برای فردای عروسی بود .. نفس عمیقی میکشم . حرف های زیادی با امام رضا داشتم... دیگه نمی‌تونستم بیشتر از این خودمو و امیر علی رو عذاب بدم.. میخواستم از آقام کمک بخوام تا توی این شرایط کمکم کنه .. از تنها کسی که کاری بر می آمد تنها او بود و خدای بالا سرم .. امیر علی دیگه نمیتونست بیشتر از این تحمل کنه و منم ؟! منم نمی‌تونستم.. امروز فهمیدم خودم هم طاقتم تموم شده و خودم خبر نداشتم ... میخواستم برای او باشم .. اویی که مردانه پای زندگی مان مانده بود ! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
شما که نمیدونید چی کشیدن این دختر و پسرررررر🥲🤫. باورم نمیشه هنوز کامل رمان رو نخرید وقتی رمان با 850 پارت کامل شده. جهت دریافت کامل رمان هرینه 135 هزار تومن تا امشب رو به شماره کارت زیر ارسال کنید. 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا