🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_329
« پرستش »
از شدت ذوق و هیجان اشک توی چشم هام جمع شده و حتی نمیدونم چجوری ازش تشکر کنم...
آب دهنم رو به سختی قورت میدم و تمام تلاشم رو میکنم تا مانع از ریختن اشک هام بشم ..
به این سفر خیلی نیاز داشتم و داشتن همچین بلیطی توی دستم واقعا شکه ام کرده بود!
سمتش برمیگردم .
با قدردانی بهش خیره میشم .
+من واقعا ازت ممنونم امیر علی !
خیلی به این سفر نیاز داشتم و اینکه تو آنقدر به خواسته من اهمیت دادی ،
واقعا شرمنده ام کرده..
تنها لبخندی میزنه و نیم نگاهی بهم میندازه.
-کاش نوکرتیم پرستش خانم!
وسط بغض لعنتی ام به خنده می افتم ..
قطره اشک سمجی روی گونه ام می افته .
سرم به سمت شیشه برمیگردونم
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_330
سرم رو به سمت شیشه برمیگردونم تا قطره اشکم دیده نشه .
حتی توی ذهنم هم گمان نمیکردم رابطه ام با امیر علی به همچین جایی برسه ..
امیرعلی واقعا داشت همون آدمی میشد که یک عمر از خدا میخواستمش!
چشم روی هم میزارم و نفس عمیقی میکشم .
صدای آهنگ ملایم بلند میشه و من بی حرف سرم به شیشه تکیه میدم
تاریخ بلیط برای فردای عروسی بود ..
نفس عمیقی میکشم .
حرف های زیادی با امام رضا داشتم...
دیگه نمیتونستم بیشتر از این خودمو و امیر علی رو عذاب بدم..
میخواستم از آقام کمک بخوام تا توی این شرایط کمکم کنه ..
از تنها کسی که کاری بر می آمد تنها او بود و خدای بالا سرم ..
امیر علی دیگه نمیتونست بیشتر از این تحمل کنه و منم ؟!
منم نمیتونستم..
امروز فهمیدم خودم هم طاقتم تموم شده و خودم خبر نداشتم ...
میخواستم برای او باشم ..
اویی که مردانه پای زندگی مان مانده بود !
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
شما که نمیدونید چی کشیدن این دختر و پسرررررر🥲🤫.
باورم نمیشه هنوز کامل رمان رو نخرید وقتی رمان با 850 پارت کامل شده.
جهت دریافت کامل رمان هرینه 135 هزار تومن تا امشب رو به شماره کارت زیر ارسال کنید.
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستشانزده
با صدای کوبیده شدن در سر بالا میارم و پرستار رو میبینم ..
به سمتم میاد و مشغول چک کردن علائمی میشه .
نمیدید آدمی روی این تخت قصد جان دادن دارد؟!
نفسم بالا نمی اومد .
تنها دست بالا میارم و گوشه لباسش را چنگ میزنم .
سمتم برمیگرده ..
وضعیتیم رومببینه و صدای خسته اش بلند میشه .
- خوبی خانومی ؟!
زبانم را تر میکنم ..
به امید پرسیدن حال بچه ام اما ...
دهانم همچوماهی باز و بسته میشه ..
چشم هام از حدقه بیرون زده و کلامی نمیتونم به زبان بیارم ..
پرستار ترسیده بهم خیره میشه ..
- یه چیزی بگو..
درد داری ؟!
با چشم های اشکی سری به نشونه منفی تکون میدم و همچون آدم لالی باز هم دهانم باز و بسته میشه..
پرستار ترسیده عقب میره و از در بیرون میزنه..
اولین قطره اشک روی گونه ام می افته .
داشتم خفه می شدم .
بچه ای که با سختی تا اینجا دوام آورده بود چه بلایی بر سرش آمده بود ؟!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستهفده
صدا های اطرافم ارام آرام پر رنگ می شود...
- مشکلی که برای ایشون پیش اومده اسمش TIA هستش ..
برای اینکه بهتر متوجه بشید بهش سکته مغزی کوچک هم میگن..
علائمی حرکتی با گفتاری برای مدت کوتاهی مختل میشه اما خوشبختانه ایشون توی بیمارستان بودن و زود به حالت عادی برمیگردن..
اما خب ..
متاسفانه باید هشدار بدم که بعد از این هر لحظه امکان سکته مغزی برای ایشون هست و باید خیلی مواظبت کنند ...
صدای مضطرب سیمین بلند میشه
- من...من باید چیکار کنم براش اقای دکتر ..
تورو خدا بگید چیکار کنم که حالش خوب بشه .
اون هیچکس نداره..
چشم هام به سختی از هم باز میشه .
نگاهم به سمت سمت راستم میره .
درست جایی که سیمین با صورت گریان ایستاده .
آب دهنم رو به سختی قورت میدم ..
گمان میکردم هیچکس و هیچ چیز را نمی شناسم..
در غریبانه ترین حالت ممکن گرفتار شده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم .
صورت سیمین به سمتم میاد و با دیدن چشم های باز من وحشت زده دست روی دهنش میزاره...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_331
« پرستش »
نگاهی به آرایش ملایم میندازم .
لبخند کجی روی لبهام میشینه و تازه یادم میاد امیر علی منو با آرایش ندیده !
بالاخره شب عروسی عاطفه رسیده بود .
دل توی دلم نبود ببینمش !
خیلی وقت بود از اویی که حالا عروس شده بود خبر نداشتم .
خرید لباسی که برای امیر علی رفته بودیم ، تمام تلاشم رو کرده بودم بدون اینکه رنگ لباسم رو لو بدم لباسی همرنگ لباس خودم برای امیر علی بگیریم و موفق هم شده بودم !
- عزیزم ؟!
میتونی بری لباست رو بپوشی !
از جا بلند میشم و لبخندی به زن آرایشگر میزنم
+ دست شما درد نکنه ؛
به سمت اتاق پرو گوشه آرایشگاه میرم و لباسم رو از کاور بیرون میارم .
مشغول پوشیدن لباس میشم و تمام تلاشم رو میکنم که آرایش هام به لباسم نخوره !
با پوشیدن لباس از اتاق پرو بیرون میزنم که صدای زنگ موبایلم بلند میشه !
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_332
به سمت موبایلم میرم و با دیدن شماره امیر علی لبخندم عمیق تر میشه !
تماس وصل میکنم و آروم لب میزنم
+بله ؟!
- خانم محترم قابل میدونید بیایم دنبال تون ؟!
ریز میخندم و دست روی دهنم میزارم
هیجان داشتم برای دیدنش .
+فکر کنم میتونی بیای !
صدای کلافه اش بلند میشه .
-فکر کنم و شاید و این چیزا نداریم !
من دیگه نمیتونم !
الانم جلوی در آرایشگاه هستم .
به سمت در برمیگردم و خشک شده سرجام می ایستم ...
+جلوی دری؟!
زیر لب هومی میگه .
نفی عمیقی میکشم و لب میزنم
+میام ...
چند دقیقه باید صبر کنی !
-باشه .
تماس قطع میکنم و مضطرب نفسم بیرون میدم.
به سمت کیفم میرم و کارت از کیفم بیرون میارم تا حساب کنم .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
شما که نمیدونید چی کشیدن این دختر و پسرررررر🥲🤫.
باورم نمیشه هنوز کامل رمان رو نخرید وقتی رمان با 850 پارت کامل شده.
جهت دریافت کامل رمان هرینه 135 هزار تومن تا امشب رو به شماره کارت زیر ارسال کنید.
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
سلام عزیزای دلم، خوش اومدین به چنل خودتون! 🤍✨
ممنونم که تا اینجا همراهمون بودین و با خوندن و دنبال کردن رمان، بهمون انرژی میدین. 😍❤️
برای خوندن پارتها و دنبال کردن ادامهی داستان، به کانال زیر مراجعه کنید. 🌱👇
رمان پرستش عشق ، که رمان کامل شده هستش
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7
رمان قانون عشق ، سرگذشت زندگی فواد و مستانه که با دنیا اومدن پسرشون همه چیز بهم میریزه🤫✨
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56