eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.9هزار دنبال‌کننده
953 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
برادرم روز عقدش فرار کرد و من نامزدشو عقد کردم... من قبادم، پسر ارشد حاج یونس فخار یکی از حجره‌داران به نام بازار بزرگ تهران. از جنس زن جماعت متنفر بودم، با خودم عهد بستم هیچوقت زن نگیرم، حتی برام مهم نبود که فامیل پشت سرم چه حرفهایی درست کرده بودن، تا اینکه برادرم زن گرفت و روز عقدش وسط اون همه مهمون غیبش زد، پدرم منو کشوند یه گوشه و گفت باید بشینی جای دوماد و زنداداشتو عقد کنی، تو اون لحظه شوکه بودم و حتی نتونستم مخالفت کنم چون پای آبرومون در میون بود، و کلی رقیب داشتیم که منتظر همچین آبرو ریزی بودن. به ناچار سر سفره عقد نشستم، عاقد خطبه رو خوند و نامزد داداشم شد زن شرعی و قانونی من. بعد مهمونی وقتی رفتیم خونه و تو اتاق تنها شدیم، عروس روی تخت نشسته بود شونه‌هاش می‌لرزید، نزدیکش رفتم و تور رو از روی صورتش بالا زدم، وقتی چشمم به صورتش افتاد، همون شب... https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11
پسره بخاطر ابروی خانواده‌ش مجبور میشه نامزد داداششو عقد کنه، چون پدرش یکی از کله گنده‌های تهرانه! این سرگذشت واقعی خیلی خفننن و بدون حذفیاته معروفترین رمان اینستاگرامه😭😍👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11
🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق « پرستش » از شدت ذوق و هیجان اشک توی چشم هام جمع شده و حتی نمی‌دونم چجوری ازش تشکر کنم... آب دهنم رو به سختی قورت میدم و تمام تلاشم رو میکنم تا مانع از ریختن اشک هام بشم .. به این سفر خیلی نیاز داشتم و داشتن همچین بلیطی توی دستم واقعا شکه ام کرده بود! سمتش برمی‌گردم . با قدردانی بهش خیره میشم . +من واقعا ازت ممنونم امیر علی ! خیلی به این سفر نیاز داشتم و اینکه تو آن‌قدر به خواسته من اهمیت دادی ، واقعا شرمنده ام کرده.. تنها لبخندی میزنه و نیم نگاهی بهم میندازه. -کاش نوکرتیم پرستش خانم! وسط بغض لعنتی ام به خنده می افتم .. قطره اشک سمجی روی گونه ام می افته . سرم به سمت شیشه برمیگردونم 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق سرم رو به سمت شیشه برمیگردونم تا قطره اشکم دیده نشه . حتی توی ذهنم هم گمان نمیکردم رابطه ام با امیر علی به همچین جایی برسه .. امیرعلی واقعا داشت همون آدمی میشد که یک عمر از خدا میخواستمش! چشم روی هم میزارم و نفس عمیقی میکشم . صدای آهنگ ملایم بلند میشه و من بی حرف سرم به شیشه تکیه میدم تاریخ بلیط برای فردای عروسی بود .. نفس عمیقی میکشم . حرف های زیادی با امام رضا داشتم... دیگه نمی‌تونستم بیشتر از این خودمو و امیر علی رو عذاب بدم.. میخواستم از آقام کمک بخوام تا توی این شرایط کمکم کنه .. از تنها کسی که کاری بر می آمد تنها او بود و خدای بالا سرم .. امیر علی دیگه نمیتونست بیشتر از این تحمل کنه و منم ؟! منم نمی‌تونستم.. امروز فهمیدم خودم هم طاقتم تموم شده و خودم خبر نداشتم ... میخواستم برای او باشم .. اویی که مردانه پای زندگی مان مانده بود ! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
شما که نمیدونید چی کشیدن این دختر و پسرررررر🥲🤫. باورم نمیشه هنوز کامل رمان رو نخرید وقتی رمان با 850 پارت کامل شده. جهت دریافت کامل رمان هرینه 135 هزار تومن تا امشب رو به شماره کارت زیر ارسال کنید. 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 با صدای کوبیده شدن در سر بالا میارم و پرستار رو میبینم .. به سمتم میاد و مشغول چک کردن علائمی میشه . نمیدید آدمی روی این تخت قصد جان دادن دارد؟! نفسم بالا نمی اومد . تنها دست بالا میارم و گوشه لباسش را چنگ میزنم . سمتم برمیگرده .. وضعیتیم رو‌مببینه و صدای خسته اش بلند میشه . - خوبی خانومی ؟! زبانم را تر میکنم .. به امید پرسیدن حال بچه ام اما ... دهانم همچو‌ماهی باز و بسته میشه .. چشم هام از حدقه بیرون زده و کلامی نمیتونم به زبان بیارم .. پرستار ترسیده بهم خیره میشه .. - یه چیزی بگو.. درد داری ؟! با چشم های اشکی سری به نشونه منفی تکون میدم و همچون آدم لالی باز هم دهانم باز و بسته میشه.. پرستار ترسیده عقب می‌ره و از در بیرون میزنه.. اولین قطره اشک روی گونه ام می افته . داشتم خفه می شدم . بچه ای که با سختی تا اینجا دوام آورده بود چه بلایی بر سرش آمده بود ؟! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 صدا های اطرافم ارام آرام پر رنگ می شود... - مشکلی که برای ایشون پیش اومده اسمش TIA هستش .. برای اینکه بهتر متوجه بشید بهش سکته مغزی کوچک هم میگن.. علائمی حرکتی با گفتاری برای مدت کوتاهی مختل میشه اما خوشبختانه ایشون توی بیمارستان بودن و زود به حالت عادی برمیگردن.. اما خب .. متاسفانه باید هشدار بدم که بعد از این هر لحظه امکان سکته مغزی برای ایشون هست و باید خیلی مواظبت کنند ... صدای مضطرب سیمین بلند میشه - من...من باید چیکار کنم براش اقای دکتر .. تورو خدا بگید چیکار کنم که حالش خوب بشه . اون هیچکس نداره.. چشم هام به سختی از هم باز میشه . نگاهم به سمت سمت راستم می‌ره . درست جایی که سیمین با صورت گریان ایستاده . آب دهنم رو به سختی قورت میدم .. گمان میکردم هیچکس و هیچ چیز را نمی شناسم.. در غریبانه ترین حالت ممکن گرفتار شده بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم . صورت سیمین به سمتم میاد و با دیدن چشم های باز من وحشت زده دست روی دهنش می‌زاره... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا