✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️
#part79
---
صبح بود و خونهی صدف برخلاف همیشه شلوغتر به نظر میرسید. 🤍
صدف تازه از اتاقش بیرون اومده بود که صدای زنگ در بلند شد.
---
بهار از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:
«صدف جان، میشه در رو باز کنی؟»
---
صدف با تعجب به سمت در رفت.
در رو باز کرد و همون لحظه چشمهاش گرد شد. 😳
---
جلوی در...
تولگا ایستاده بود.
اما چیزی که بیشتر از خودش جلب توجه میکرد...
دستهی گل فوقالعاده بزرگی بود که تقریباً نصف صورتش رو پوشونده بود! 😂🌹
---
صدف:
«تولگاااا؟! 😳😂»
---
تولگا با لبخند گفت:
«صبح بخیر، ماهِ من.»
---
صدف با خنده به دستهگل نگاه کرد:
«این همه گل برای چیه؟!»
---
تولگا:
«دلم خواست غافلگیرت کنم.»
---
بهار از پشت سر صدف سرک کشید و با دیدن دستهگل خندید:
«یا خدا! 😭😂 این دیگه دستهگل نیست، خودش یه باغه!»
---
صدف خندید و گفت:
«مامان خب من با این چیکار کنم؟!»
---
بهار:
«اول بیارینش داخل، بعد یه فکری برای نجات گلدونا میکنیم! 😂»
---
همون لحظه سینا از اتاقش بیرون اومد و با دیدن تولگا و دستهگل گفت:
«نه بابااا! بالاخره دامادمون اومد! 😂»
---
صدف:
«سیناااا! شروع نکن! 😑😂»
---
سینا با خنده به تولگا نگاه کرد:
«داداش قرار بود صدف رو سوپرایز کنی یا کل محله رو؟»
---
تولگا خندید:
«فکر کنم یکم زیادهروی کردم.»
---
سینا:
«یکم؟! 😂 اینا رو کجا میخواین بذارین؟ توی گلدون یا باید براشون استخر بسازیم؟»
---
بهار با خنده گفت:
«سینا ول کن بچه رو! بذار صدف امروز یه روز خوب داشته باشه.»
---
صدف با لبخند به مادرش نگاه کرد.
بعد رو به تولگا گفت:
«خب آقای سورپرایز... حالا برنامه چیه؟»
---
تولگا:
«امروز فقط میخوام یه روز خوب داشته باشی.»
---
صدف:
«یعنی مقصد رو نمیگی؟»
---
تولگا:
«نه.»
---
صدف:
«حداقل یه سرنخ؟»
---
تولگا:
«نه.»
---
صدف با خنده گفت:
«پس من باید تا آخر راه حدس بزنم؟!»
---
تولگا:
«دقیقاً. 😂»
---
بهار لبخندی زد و گفت:
«برو دخترم، خوش بگذرون. بعد از این همه روز سخت، یه روز آروم حقته.»
---
صدف برای لحظهای ساکت شد.
بعد لبخند زد و گفت:
«باشه مامان. 🤍»
---
تولگا قبل از رفتن رو به بهار گفت:
«نگران نباشید، زود برش میگردونم.»
---
بهار با لبخند گفت:
«مراقبش باش.»
---
تولگا:
«حتماً.»
---
صدف کنار تولگا از خونه بیرون رفت.
سینا از پشت سرشون صدا زد:
«صدف! اگه برگشتی و اون گلها هنوز زنده بودن، من بهشون جایزه میدم! 😂»
---
صدف برگشت و گفت:
«سیناااا! 😭😂»
---
چند دقیقه بعد، هر دو سوار ماشین شدند.
صدف کمربندش رو بست و دوباره با کنجکاوی به تولگا نگاه کرد.
---
«خب؟»
---
تولگا:
«خب چی؟»
---
«هنوزم نمیگی کجا میریم؟»
---
تولگا لبخند زد.
«نه، ماهِ من.»
---
ماشین آرام از خیابون دور شد...
و صدف هنوز نمیدونست تولگا برای امروز چه چیزی آماده کرده.
---
اما بعد از تمام اتفاقات و نگرانیهای روزهای گذشته...
شاید این روز قرار بود فقط یک خاطرهی خوب باشه.
یا شاید...
آرامش قبل از اتفاقی تازه. 🖤
---
ادامه دارد... 🤍🕯️
کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️
#part80
---
ماشین توی خیابونهای شلوغ صبح حرکت میکرد.
صدف هنوز نمیدونست مقصد کجاست و هر چند دقیقه یکبار به تولگا نگاه میکرد. 😂
---
صدف:
«تولگااا...»
---
تولگا:
«جانم؟»
---
صدف:
«من هنوز نفهمیدم کجا داریم میریم! 😑😂»
---
تولگا با خنده گفت:
«صبور باش، ماهِ من.»
---
چند دقیقه بعد ماشین جلوی یک کافهی دنج و شلوغ توقف کرد.
صدف با تعجب به کافه نگاه کرد.
---
«اینجا؟»
---
تولگا:
«صبحانه.»
---
صدف لبخند زد:
«آهااا... بالاخره یه سرنخ! 😂»
---
هر دو وارد کافه شدند و کنار پنجره نشستند.
صبحانهای کامل روی میز قرار گرفت؛ نان تازه، پنیر، تخممرغ، مربا و چای.
---
صدف با ذوق گفت:
«وای، من خیلی گرسنهام!»
---
تولگا خندید:
«پس شروع کن.»
---
صدف:
«تو نمیخوری؟»
---
تولگا:
«چرا، ولی اول میخواستم ببینم خانوم گرسنه چقدر غذا میخوره. 😂»
---
صدف با اخم مصنوعی گفت:
«خیلییی! پس بهتره چیزی برای خودت نگه داری!»
---
هر دو خندیدند.
صبحانهشون که تموم شد، دوباره سوار ماشین شدند.
---
این بار مقصدی در کار نبود.
فقط...
رانندگی، موسیقی و خیابونهایی که یکییکی از کنارشون رد میشدند.
---
صدف کنار پنجره نشسته بود و به بیرون نگاه میکرد.
بعد گفت:
«امروز خیلی خوبه.»
---
تولگا برای لحظهای نگاهش کرد و گفت:
«هنوز که نصف روزم نشده.»
---
صدف:
«یعنی برنامهت ادامه داره؟»
---
تولگا:
«خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
---
صدف با هیجان گفت:
«جدی؟!»
---
تولگا:
«فعلاً چیزی نمیگم.»
---
بعد از چند ساعت گشتوگذار، خریدهای کوچیک و قدم زدن در خیابونها، نزدیک ظهر شد.
---
صدف:
«من دوباره گرسنه شدم. 😭»
---
تولگا خندید:
«مگه صبحانه نخوردی؟»
---
صدف:
«خب چند ساعت گذشته!»
---
تولگا:
«باشه خانوم گرسنه، بریم ناهار.»
---
این بار به یک رستوران دنج رفتند.
صدف منو رو برداشت و گفت:
«این همه غذا چرا انقدر وسوسهکنندهست؟!»
---
تولگا:
«هرچی دوست داری انتخاب کن.»
---
صدف:
«پس بعداً نگی زیاد سفارش دادی!»
---
تولگا:
«قول میدم چیزی نگم. 😂»
---
ناهار رو با خنده و حرف زدن گذروندند.
اما هنوز برنامهی تولگا تموم نشده بود.
---
وقتی از رستوران بیرون اومدند، صدف متوجه شد تولگا دوباره مسیر رو عوض کرده.
---
صدف:
«کجا میریم؟»
---
تولگا:
«یه جای دیگه.»
---
صدف:
«بازم سورپرایز؟»
---
تولگا:
«آره.»
---
چند دقیقه بعد...
صدای موسیقی و خنده از دور شنیده میشد.
صدف از پنجره بیرون رو نگاه کرد.
چشمهاش برق زد. 😳✨️
---
«نهههههه!»
---
تولگا خندید.
«چیه؟»
---
صدف با هیجان گفت:
«شهربازیااااا؟! 😭🎡»
---
تولگا:
«بالاخره فهمیدی.»
---
صدف:
«تو بهترین سورپرایز دنیا رو آماده کردی!»
---
هر دو وارد شهربازی شدند.
اول سراغ بازیهای ساده رفتند.
بعد چرخوفلک.
بعد بازیهای هیجانی.
صدف هر بار با هیجان میخندید و تولگا هم از خندههای او لبخند میزد.
---
چند ساعت گذشت...
هوا کمکم تاریک شد.
چراغهای شهربازی یکییکی روشن شدند و چرخوفلک در میان نورهای رنگارنگ میچرخید. 🎡✨️
---
صدف روی نیمکت نشست و گفت:
«من دیگه واقعاً خسته شدم. 😂»
---
تولگا:
«ولی خوش گذشت؟»
---
صدف لبخند زد.
«خیلی.»
---
تولگا:
«پس ارزشش رو داشت.»
---
صدف چند لحظه ساکت موند.
بعد گفت:
«ممنونم تولگا.»
---
تولگا:
«برای چی؟»
---
صدف:
«برای اینکه امروز کاری کردی همهی نگرانیهام رو فراموش کنم.»
---
تولگا لبخند کوچیکی زد.
«گاهی آدم فقط به یه روز خوب احتیاج داره.»
---
بعد از شهربازی، هر دو سوار ماشین شدند.
شب شده بود و خیابونها پر از چراغ بودند.
---
صدف:
«فکر کنم دیگه برنامه تموم شد.»
---
تولگا:
«هنوز یه قسمت مونده.»
---
صدف:
«بازم؟! 😭»
---
تولگا خندید.
«شام.»
---
صدف با خنده گفت:
«من دیگه جا ندارم!»
---
تولگا:
«نگران نباش، یه چیز سبک میخوریم.»
---
ماشین جلوی یک رستوران زیبا توقف کرد.
هر دو وارد شدند و شام سفارش دادند.
---
آن شب...
از صبحانهی سادهی اول صبح گرفته...
تا گشتوگذار...
ناهار...
شهربازی...
و شام آخر شب...
همهچیز شبیه یک روز معمولی و آرام بود.
روزی بدون ترس...
بدون راز...
بدون گذشته.
---
اما درست وقتی شامشون تموم شد...
گوشی تولگا روی میز لرزید.
یک پیام از شمارهای ناشناس.
---
«امیدوارم از امروز لذت برده باشی...»
---
تولگا به صفحه خیره شد.
پیام بعدی آمد:
«چون شاید این آخرین روز آرومت باشه.»
---
لبخند از روی صورت تولگا محو شد.
---
صدف متوجه تغییر چهرهاش شد.
«تولگا؟ چی شده؟»
---
تولگا سریع صفحهی گوشی رو خاموش کرد.
«هیچی...»
---
اما خودش میدانست...
گذشته هنوز دست از سرش برنداشته بود. 🖤
---
ادامه دارد... 🤍🕯️
کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️
#part81
---
ماشین بعد از یک روز طولانی و پر از خاطره، جلوی خونهی صدف توقف کرد.
---
صدف به ساعت نگاه کرد و با لبخند گفت:
«وای... باورم نمیشه اینهمه ساعت با هم بودیم.»
---
تولگا ماشین رو خاموش کرد.
«منم دلم نمیخواست روزمون تموم بشه، ماهِ من.»
---
هر دو از ماشین پیاده شدن.
تولگا تا جلوی در خونه همراه صدف رفت.
---
صدف جلوی در ایستاد و برگشت سمت تولگا.
چند لحظه فقط بهش نگاه کرد.
---
صدف با لبخند گفت:
«خب... رسیدیم.»
---
تولگا:
«آره، عزیزم.»
---
صدف:
«امروز خیلی خیلی خوش گذشت.»
---
تولگا:
«برای منم همینطور، ماهِ من.»
---
صدف با خنده گفت:
«تولگا عشقم، عزیزم، زندگیم... قربونت برم، واقعاً ممنونم. 🥺♥️»
---
تولگا خندید.
«قربونت برم، اینهمه اسم قشنگ برای من از کجا میاری؟»
---
صدف:
«هرچی بگم بازم کمه! 😂♥️»
---
تولگا:
«پس بذار منم بگم...»
---
چند لحظه مکث کرد.
«ماه من، عزیز من، دختر دوستداشتنی من... خوشحالم که امروز خندیدی.»
---
صدف با لبخند گفت:
«تو باعث شدی بخندم، عشقم.»
---
تولگا:
«پس ارزشش رو داشت.»
---
صدف آرام گفت:
«خیلی دوستت دارم، تولگا.»
---
تولگا:
«منم خیلی دوستت دارم، ماهِ من.»
---
صدف:
«مواظب خودت باش، عزیز دلم.»
---
تولگا:
«تو هم مواظب خودت باش، زندگیم.»
---
صدف لبخند زد و گفت:
«قربونت برم... فردا بهم زنگ بزن، باشه؟»
---
تولگا:
«حتماً.»
---
صدف:
«قول؟»
---
تولگا:
«قول.»
---
صدف یک قدم جلو رفت و او را در آغوش گرفت.
---
«خداحافظ عشقم...»
---
تولگا هم با مهربانی او را در آغوش گرفت.
«خداحافظ، ماهِ من.»
---
صدف آرام گفت:
«دلم برات تنگ میشه.»
---
تولگا:
«منم دلم برات تنگ میشه، عزیزم.»
---
چند لحظه بعد از هم فاصله گرفتن.
صدف با لبخند گفت:
«حالا برو دیگه... وگرنه دوباره دلم نمیاد خداحافظی کنم. 🥺😂»
---
تولگا خندید.
«باشه، ماهِ من.»
---
صدف دستش رو تکون داد.
«شب بخیر، عشقم.»
---
تولگا:
«شب بخیر، زندگیم.»
---
صدف وارد خونه شد و قبل از بستن در، یک بار دیگه لبخند زد.
تولگا هم به سمت ماشین برگشت.
---
اما درست وقتی ماشین حرکت کرد...
گوشی تولگا دوباره لرزید.
همان شمارهی ناشناس.
---
تولگا به صفحهی گوشی نگاه کرد.
پیام فقط یک جمله بود:
«فکر کردی امشب همهچیز تموم شد؟»
---
لبخند تولگا محو شد.
نگاهش روی صفحه موند.
---
«نه...»
---
گذشته هنوز منتظرش بود. 🖤
---
ادامه دارد... 🤍🕯️
کپی ممنوع❌
༺ 𝑹𝒐𝒚𝒂𝒚𝒆 𝑮𝒉𝒐𝒎𝒔𝒉𝒐𝒅𝒆 𝑴𝒂𝒏 ༻
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ #part81 --- ماشین بعد از یک روز طولانی و پر از خاطره، جلوی خونه
پآرت هآی رمآن رویآی گمشده من نوش نگآهتون بآشه خوشگلآ امیدوآرم لذت ببرید✨️🤍
🌙🤍 جانم، میشنومتون... 🤍🌙
اینجا جاییه برای حرفهای شما؛
برای حسها، نظرها و هر چیزی که دوست دارید با من در میون بذارید 💌
بدون اسم، بدون خجالت...
حرف دلتون رو بنویسید، من با عشق میخونمشون ✨📖
👇 لینک ناشناس من:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8aez6u0&btn=🤍.جانم،.میشنومتون...
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️
#part82
---
صدف در رو بست و چند ثانیه همونجا کنار در ایستاد.
لبخند هنوز روی صورتش بود. 🤍
---
بهار از پذیرایی صدا زد:
«صدف جان؟ اومدی؟»
---
صدف با ذوق گفت:
«آره مامان!»
---
بهار از آشپزخونه بیرون اومد و با دیدن لبخند دخترش گفت:
«خب؟ به نظر میاد خیلی بهت خوش گذشته.»
---
صدف خندید.
«خیلییی! 😭♥️»
---
بهار:
«کجاها رفتین؟»
---
صدف شروع کرد با هیجان تعریف کردن:
«صبح رفتیم صبحونه، بعد کلی دور زدیم، بعد ناهار خوردیم، بعد رفتیم شهربازی!»
---
بهار با خنده گفت:
«شهربازی هم رفتین؟»
---
صدف:
«آرههه! تا شب اونجا بودیم.»
---
بهار لبخند زد.
«خوشحالم دخترم.»
---
صدف روی مبل نشست و گفت:
«مامان، امروز واقعاً لازم داشتم یه روز اینجوری داشته باشم.»
---
بهار کنارش نشست.
«میدونم عزیزم. این مدت خیلی چیزا روی سرت ریخته.»
---
صدف سرش رو روی شونهی مادرش گذاشت.
«ولی امروز همهشون رو فراموش کردم.»
---
بهار موهای دخترش رو نوازش کرد.
«پس همین برام کافیه.»
---
همون لحظه گوشی صدف لرزید.
صفحه رو روشن کرد.
پیام از تولگا بود:
«رسیدی؟»
---
صدف لبخند زد و جواب داد:
«آره عشقم، رسیدم. 🤍»
---
چند ثانیه بعد جواب آمد:
«خوبه، ماهِ من. شب بخیر.»
---
صدف با لبخند گوشی رو کنار گذاشت.
---
بهار با شیطنت گفت:
«تولگاست؟ 😂»
---
صدف:
«مامان! 😭»
---
بهار خندید.
«چی گفتم مگه؟»
---
صدف:
«هیچییی!»
---
بهار:
«باشه، باشه. من چیزی ندیدم. 😂»
---
صدف خندید و از جاش بلند شد.
«من برم لباس عوض کنم.»
---
بهار:
«برو عزیزم.»
---
صدف به سمت اتاقش رفت.
---
اما...
همان لحظه گوشی تولگا در ماشین دوباره لرزید.
---
تولگا نگاهی به صفحه انداخت.
یک پیام ناشناس.
---
«امشب خوش گذشت؟»
---
تولگا اخم کرد.
پیام دوم بلافاصله آمد:
«خوبه... چون ما هم تمام مدت میدونستیم کجا بودین.»
---
تولگا گوشی رو محکم در دست گرفت.
نگاهش سرد شد.
---
پیام سوم:
«بازی هنوز تموم نشده.»
---
تولگا چند ثانیه به صفحه خیره موند.
بعد زیر لب گفت:
«پس هنوز دستبردار نیستین...»
---
گوشی رو خاموش کرد.
اما این بار...
نگران خودش نبود.
نگران صدف بود.
---
ادامه دارد... 🤍🕯️
کپی ممنوع❌