eitaa logo
༺ 𝑹𝒐𝒚𝒂𝒚𝒆 𝑮𝒉𝒐𝒎𝒔𝒉𝒐𝒅𝒆 𝑴𝒂𝒏 ༻
22 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
2هزار ویدیو
0 فایل
𓆩 🖤 𓆪 𝑹𝑶𝒀𝑨𝒀𝑬 𝑮𝑶𝑴𝑺𝑯𝑶𝑫𝑬 𝑴𝑨𝑵 𓆩 🖤 𓆪 📖 «رویای گمشده من» ❝ بعضی آدم‌ها وارد زندگی‌ات می‌شوند، تا تمام دنیایت را تغییر دهند... و بعضی حقیقت‌ها، برای همیشه باید پنهان بمانند. ❞ 𓂃 ࣪˖ ִֶָ🥀 ژانر رمان ↳ عاشقانه • مافیایی • درام • غم
مشاهده در ایتا
دانلود
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ --- ماشین توی خیابون‌های شلوغ صبح حرکت می‌کرد. صدف هنوز نمی‌دونست مقصد کجاست و هر چند دقیقه یک‌بار به تولگا نگاه می‌کرد. 😂 --- صدف: «تولگااا...» --- تولگا: «جانم؟» --- صدف: «من هنوز نفهمیدم کجا داریم میریم! 😑😂» --- تولگا با خنده گفت: «صبور باش، ماهِ من.» --- چند دقیقه بعد ماشین جلوی یک کافه‌ی دنج و شلوغ توقف کرد. صدف با تعجب به کافه نگاه کرد. --- «اینجا؟» --- تولگا: «صبحانه.» --- صدف لبخند زد: «آهااا... بالاخره یه سرنخ! 😂» --- هر دو وارد کافه شدند و کنار پنجره نشستند. صبحانه‌ای کامل روی میز قرار گرفت؛ نان تازه، پنیر، تخم‌مرغ، مربا و چای. --- صدف با ذوق گفت: «وای، من خیلی گرسنه‌ام!» --- تولگا خندید: «پس شروع کن.» --- صدف: «تو نمی‌خوری؟» --- تولگا: «چرا، ولی اول می‌خواستم ببینم خانوم گرسنه چقدر غذا می‌خوره. 😂» --- صدف با اخم مصنوعی گفت: «خیلییی! پس بهتره چیزی برای خودت نگه داری!» --- هر دو خندیدند. صبحانه‌شون که تموم شد، دوباره سوار ماشین شدند. --- این بار مقصدی در کار نبود. فقط... رانندگی، موسیقی و خیابون‌هایی که یکی‌یکی از کنارشون رد می‌شدند. --- صدف کنار پنجره نشسته بود و به بیرون نگاه می‌کرد. بعد گفت: «امروز خیلی خوبه.» --- تولگا برای لحظه‌ای نگاهش کرد و گفت: «هنوز که نصف روزم نشده.» --- صدف: «یعنی برنامه‌ت ادامه داره؟» --- تولگا: «خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.» --- صدف با هیجان گفت: «جدی؟!» --- تولگا: «فعلاً چیزی نمی‌گم.» --- بعد از چند ساعت گشت‌وگذار، خریدهای کوچیک و قدم زدن در خیابون‌ها، نزدیک ظهر شد. --- صدف: «من دوباره گرسنه شدم. 😭» --- تولگا خندید: «مگه صبحانه نخوردی؟» --- صدف: «خب چند ساعت گذشته!» --- تولگا: «باشه خانوم گرسنه، بریم ناهار.» --- این بار به یک رستوران دنج رفتند. صدف منو رو برداشت و گفت: «این همه غذا چرا انقدر وسوسه‌کننده‌ست؟!» --- تولگا: «هرچی دوست داری انتخاب کن.» --- صدف: «پس بعداً نگی زیاد سفارش دادی!» --- تولگا: «قول میدم چیزی نگم. 😂» --- ناهار رو با خنده و حرف زدن گذروندند. اما هنوز برنامه‌ی تولگا تموم نشده بود. --- وقتی از رستوران بیرون اومدند، صدف متوجه شد تولگا دوباره مسیر رو عوض کرده. --- صدف: «کجا میریم؟» --- تولگا: «یه جای دیگه.» --- صدف: «بازم سورپرایز؟» --- تولگا: «آره.» --- چند دقیقه بعد... صدای موسیقی و خنده از دور شنیده می‌شد. صدف از پنجره بیرون رو نگاه کرد. چشم‌هاش برق زد. 😳✨️ --- «نهههههه!» --- تولگا خندید. «چیه؟» --- صدف با هیجان گفت: «شهربازیااااا؟! 😭🎡» --- تولگا: «بالاخره فهمیدی.» --- صدف: «تو بهترین سورپرایز دنیا رو آماده کردی!» --- هر دو وارد شهربازی شدند. اول سراغ بازی‌های ساده رفتند. بعد چرخ‌وفلک. بعد بازی‌های هیجانی. صدف هر بار با هیجان می‌خندید و تولگا هم از خنده‌های او لبخند می‌زد. --- چند ساعت گذشت... هوا کم‌کم تاریک شد. چراغ‌های شهربازی یکی‌یکی روشن شدند و چرخ‌وفلک در میان نورهای رنگارنگ می‌چرخید. 🎡✨️ --- صدف روی نیمکت نشست و گفت: «من دیگه واقعاً خسته شدم. 😂» --- تولگا: «ولی خوش گذشت؟» --- صدف لبخند زد. «خیلی.» --- تولگا: «پس ارزشش رو داشت.» --- صدف چند لحظه ساکت موند. بعد گفت: «ممنونم تولگا.» --- تولگا: «برای چی؟» --- صدف: «برای اینکه امروز کاری کردی همه‌ی نگرانی‌هام رو فراموش کنم.» --- تولگا لبخند کوچیکی زد. «گاهی آدم فقط به یه روز خوب احتیاج داره.» --- بعد از شهربازی، هر دو سوار ماشین شدند. شب شده بود و خیابون‌ها پر از چراغ بودند. --- صدف: «فکر کنم دیگه برنامه تموم شد.» --- تولگا: «هنوز یه قسمت مونده.» --- صدف: «بازم؟! 😭» --- تولگا خندید. «شام.» --- صدف با خنده گفت: «من دیگه جا ندارم!» --- تولگا: «نگران نباش، یه چیز سبک می‌خوریم.» --- ماشین جلوی یک رستوران زیبا توقف کرد. هر دو وارد شدند و شام سفارش دادند. --- آن شب... از صبحانه‌ی ساده‌ی اول صبح گرفته... تا گشت‌وگذار... ناهار... شهربازی... و شام آخر شب... همه‌چیز شبیه یک روز معمولی و آرام بود. روزی بدون ترس... بدون راز... بدون گذشته. --- اما درست وقتی شام‌شون تموم شد... گوشی تولگا روی میز لرزید. یک پیام از شماره‌ای ناشناس. --- «امیدوارم از امروز لذت برده باشی...» --- تولگا به صفحه خیره شد. پیام بعدی آمد: «چون شاید این آخرین روز آرومت باشه.» --- لبخند از روی صورت تولگا محو شد. --- صدف متوجه تغییر چهره‌اش شد. «تولگا؟ چی شده؟» --- تولگا سریع صفحه‌ی گوشی رو خاموش کرد. «هیچی...» --- اما خودش می‌دانست...
گذشته هنوز دست از سرش برنداشته بود. 🖤 --- ادامه دارد... 🤍🕯️ کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ --- ماشین بعد از یک روز طولانی و پر از خاطره، جلوی خونه‌ی صدف توقف کرد. --- صدف به ساعت نگاه کرد و با لبخند گفت: «وای... باورم نمیشه این‌همه ساعت با هم بودیم.» --- تولگا ماشین رو خاموش کرد. «منم دلم نمی‌خواست روزمون تموم بشه، ماهِ من.» --- هر دو از ماشین پیاده شدن. تولگا تا جلوی در خونه همراه صدف رفت. --- صدف جلوی در ایستاد و برگشت سمت تولگا. چند لحظه فقط بهش نگاه کرد. --- صدف با لبخند گفت: «خب... رسیدیم.» --- تولگا: «آره، عزیزم.» --- صدف: «امروز خیلی خیلی خوش گذشت.» --- تولگا: «برای منم همین‌طور، ماهِ من.» --- صدف با خنده گفت: «تولگا عشقم، عزیزم، زندگیم... قربونت برم، واقعاً ممنونم. 🥺♥️» --- تولگا خندید. «قربونت برم، این‌همه اسم قشنگ برای من از کجا میاری؟» --- صدف: «هرچی بگم بازم کمه! 😂♥️» --- تولگا: «پس بذار منم بگم...» --- چند لحظه مکث کرد. «ماه من، عزیز من، دختر دوست‌داشتنی من... خوشحالم که امروز خندیدی.» --- صدف با لبخند گفت: «تو باعث شدی بخندم، عشقم.» --- تولگا: «پس ارزشش رو داشت.» --- صدف آرام گفت: «خیلی دوستت دارم، تولگا.» --- تولگا: «منم خیلی دوستت دارم، ماهِ من.» --- صدف: «مواظب خودت باش، عزیز دلم.» --- تولگا: «تو هم مواظب خودت باش، زندگیم.» --- صدف لبخند زد و گفت: «قربونت برم... فردا بهم زنگ بزن، باشه؟» --- تولگا: «حتماً.» --- صدف: «قول؟» --- تولگا: «قول.» --- صدف یک قدم جلو رفت و او را در آغوش گرفت. --- «خداحافظ عشقم...» --- تولگا هم با مهربانی او را در آغوش گرفت. «خداحافظ، ماهِ من.» --- صدف آرام گفت: «دلم برات تنگ میشه.» --- تولگا: «منم دلم برات تنگ میشه، عزیزم.» --- چند لحظه بعد از هم فاصله گرفتن. صدف با لبخند گفت: «حالا برو دیگه... وگرنه دوباره دلم نمیاد خداحافظی کنم. 🥺😂» --- تولگا خندید. «باشه، ماهِ من.» --- صدف دستش رو تکون داد. «شب بخیر، عشقم.» --- تولگا: «شب بخیر، زندگیم.» --- صدف وارد خونه شد و قبل از بستن در، یک بار دیگه لبخند زد. تولگا هم به سمت ماشین برگشت. --- اما درست وقتی ماشین حرکت کرد... گوشی تولگا دوباره لرزید. همان شماره‌ی ناشناس. --- تولگا به صفحه‌ی گوشی نگاه کرد. پیام فقط یک جمله بود: «فکر کردی امشب همه‌چیز تموم شد؟» --- لبخند تولگا محو شد. نگاهش روی صفحه موند. --- «نه...» --- گذشته هنوز منتظرش بود. 🖤 --- ادامه دارد... 🤍🕯️ کپی ممنوع❌
༺ 𝑹𝒐𝒚𝒂𝒚𝒆 𝑮𝒉𝒐𝒎𝒔𝒉𝒐𝒅𝒆 𝑴𝒂𝒏 ༻
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ #part81 --- ماشین بعد از یک روز طولانی و پر از خاطره، جلوی خونه
پآرت هآی رمآن رویآی گمشده من نوش نگآهتون بآشه خوشگلآ امیدوآرم لذت ببرید✨️🤍 🌙🤍 جانم، می‌شنومتون... 🤍🌙 اینجا جاییه برای حرف‌های شما؛ برای حس‌ها، نظرها و هر چیزی که دوست دارید با من در میون بذارید 💌 بدون اسم، بدون خجالت... حرف دلتون رو بنویسید، من با عشق می‌خونمشون ✨📖 👇 لینک ناشناس من: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8aez6u0&btn=🤍.جانم،.می‌شنومتون...
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ --- صدف در رو بست و چند ثانیه همون‌جا کنار در ایستاد. لبخند هنوز روی صورتش بود. 🤍 --- بهار از پذیرایی صدا زد: «صدف جان؟ اومدی؟» --- صدف با ذوق گفت: «آره مامان!» --- بهار از آشپزخونه بیرون اومد و با دیدن لبخند دخترش گفت: «خب؟ به نظر میاد خیلی بهت خوش گذشته.» --- صدف خندید. «خیلییی! 😭♥️» --- بهار: «کجاها رفتین؟» --- صدف شروع کرد با هیجان تعریف کردن: «صبح رفتیم صبحونه، بعد کلی دور زدیم، بعد ناهار خوردیم، بعد رفتیم شهربازی!» --- بهار با خنده گفت: «شهربازی هم رفتین؟» --- صدف: «آرههه! تا شب اونجا بودیم.» --- بهار لبخند زد. «خوشحالم دخترم.» --- صدف روی مبل نشست و گفت: «مامان، امروز واقعاً لازم داشتم یه روز اینجوری داشته باشم.» --- بهار کنارش نشست. «می‌دونم عزیزم. این مدت خیلی چیزا روی سرت ریخته.» --- صدف سرش رو روی شونه‌ی مادرش گذاشت. «ولی امروز همه‌شون رو فراموش کردم.» --- بهار موهای دخترش رو نوازش کرد. «پس همین برام کافیه.» --- همون لحظه گوشی صدف لرزید. صفحه رو روشن کرد. پیام از تولگا بود: «رسیدی؟» --- صدف لبخند زد و جواب داد: «آره عشقم، رسیدم. 🤍» --- چند ثانیه بعد جواب آمد: «خوبه، ماهِ من. شب بخیر.» --- صدف با لبخند گوشی رو کنار گذاشت. --- بهار با شیطنت گفت: «تولگاست؟ 😂» --- صدف: «مامان! 😭» --- بهار خندید. «چی گفتم مگه؟» --- صدف: «هیچییی!» --- بهار: «باشه، باشه. من چیزی ندیدم. 😂» --- صدف خندید و از جاش بلند شد. «من برم لباس عوض کنم.» --- بهار: «برو عزیزم.» --- صدف به سمت اتاقش رفت. --- اما... همان لحظه گوشی تولگا در ماشین دوباره لرزید. --- تولگا نگاهی به صفحه انداخت. یک پیام ناشناس. --- «امشب خوش گذشت؟» --- تولگا اخم کرد. پیام دوم بلافاصله آمد: «خوبه... چون ما هم تمام مدت می‌دونستیم کجا بودین.» --- تولگا گوشی رو محکم در دست گرفت. نگاهش سرد شد. --- پیام سوم: «بازی هنوز تموم نشده.» --- تولگا چند ثانیه به صفحه خیره موند. بعد زیر لب گفت: «پس هنوز دست‌بردار نیستین...» --- گوشی رو خاموش کرد. اما این بار... نگران خودش نبود. نگران صدف بود. --- ادامه دارد... 🤍🕯️ کپی ممنوع❌