eitaa logo
༺ 𝑹𝒐𝒚𝒂𝒚𝒆 𝑮𝒉𝒐𝒎𝒔𝒉𝒐𝒅𝒆 𝑴𝒂𝒏 ༻
22 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
2هزار ویدیو
0 فایل
𓆩 🖤 𓆪 𝑹𝑶𝒀𝑨𝒀𝑬 𝑮𝑶𝑴𝑺𝑯𝑶𝑫𝑬 𝑴𝑨𝑵 𓆩 🖤 𓆪 📖 «رویای گمشده من» ❝ بعضی آدم‌ها وارد زندگی‌ات می‌شوند، تا تمام دنیایت را تغییر دهند... و بعضی حقیقت‌ها، برای همیشه باید پنهان بمانند. ❞ 𓂃 ࣪˖ ִֶָ🥀 ژانر رمان ↳ عاشقانه • مافیایی • درام • غم
مشاهده در ایتا
دانلود
گذشته هنوز دست از سرش برنداشته بود. 🖤 --- ادامه دارد... 🤍🕯️ کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ --- ماشین بعد از یک روز طولانی و پر از خاطره، جلوی خونه‌ی صدف توقف کرد. --- صدف به ساعت نگاه کرد و با لبخند گفت: «وای... باورم نمیشه این‌همه ساعت با هم بودیم.» --- تولگا ماشین رو خاموش کرد. «منم دلم نمی‌خواست روزمون تموم بشه، ماهِ من.» --- هر دو از ماشین پیاده شدن. تولگا تا جلوی در خونه همراه صدف رفت. --- صدف جلوی در ایستاد و برگشت سمت تولگا. چند لحظه فقط بهش نگاه کرد. --- صدف با لبخند گفت: «خب... رسیدیم.» --- تولگا: «آره، عزیزم.» --- صدف: «امروز خیلی خیلی خوش گذشت.» --- تولگا: «برای منم همین‌طور، ماهِ من.» --- صدف با خنده گفت: «تولگا عشقم، عزیزم، زندگیم... قربونت برم، واقعاً ممنونم. 🥺♥️» --- تولگا خندید. «قربونت برم، این‌همه اسم قشنگ برای من از کجا میاری؟» --- صدف: «هرچی بگم بازم کمه! 😂♥️» --- تولگا: «پس بذار منم بگم...» --- چند لحظه مکث کرد. «ماه من، عزیز من، دختر دوست‌داشتنی من... خوشحالم که امروز خندیدی.» --- صدف با لبخند گفت: «تو باعث شدی بخندم، عشقم.» --- تولگا: «پس ارزشش رو داشت.» --- صدف آرام گفت: «خیلی دوستت دارم، تولگا.» --- تولگا: «منم خیلی دوستت دارم، ماهِ من.» --- صدف: «مواظب خودت باش، عزیز دلم.» --- تولگا: «تو هم مواظب خودت باش، زندگیم.» --- صدف لبخند زد و گفت: «قربونت برم... فردا بهم زنگ بزن، باشه؟» --- تولگا: «حتماً.» --- صدف: «قول؟» --- تولگا: «قول.» --- صدف یک قدم جلو رفت و او را در آغوش گرفت. --- «خداحافظ عشقم...» --- تولگا هم با مهربانی او را در آغوش گرفت. «خداحافظ، ماهِ من.» --- صدف آرام گفت: «دلم برات تنگ میشه.» --- تولگا: «منم دلم برات تنگ میشه، عزیزم.» --- چند لحظه بعد از هم فاصله گرفتن. صدف با لبخند گفت: «حالا برو دیگه... وگرنه دوباره دلم نمیاد خداحافظی کنم. 🥺😂» --- تولگا خندید. «باشه، ماهِ من.» --- صدف دستش رو تکون داد. «شب بخیر، عشقم.» --- تولگا: «شب بخیر، زندگیم.» --- صدف وارد خونه شد و قبل از بستن در، یک بار دیگه لبخند زد. تولگا هم به سمت ماشین برگشت. --- اما درست وقتی ماشین حرکت کرد... گوشی تولگا دوباره لرزید. همان شماره‌ی ناشناس. --- تولگا به صفحه‌ی گوشی نگاه کرد. پیام فقط یک جمله بود: «فکر کردی امشب همه‌چیز تموم شد؟» --- لبخند تولگا محو شد. نگاهش روی صفحه موند. --- «نه...» --- گذشته هنوز منتظرش بود. 🖤 --- ادامه دارد... 🤍🕯️ کپی ممنوع❌
༺ 𝑹𝒐𝒚𝒂𝒚𝒆 𝑮𝒉𝒐𝒎𝒔𝒉𝒐𝒅𝒆 𝑴𝒂𝒏 ༻
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ #part81 --- ماشین بعد از یک روز طولانی و پر از خاطره، جلوی خونه
پآرت هآی رمآن رویآی گمشده من نوش نگآهتون بآشه خوشگلآ امیدوآرم لذت ببرید✨️🤍 🌙🤍 جانم، می‌شنومتون... 🤍🌙 اینجا جاییه برای حرف‌های شما؛ برای حس‌ها، نظرها و هر چیزی که دوست دارید با من در میون بذارید 💌 بدون اسم، بدون خجالت... حرف دلتون رو بنویسید، من با عشق می‌خونمشون ✨📖 👇 لینک ناشناس من: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8aez6u0&btn=🤍.جانم،.می‌شنومتون...
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ --- صدف در رو بست و چند ثانیه همون‌جا کنار در ایستاد. لبخند هنوز روی صورتش بود. 🤍 --- بهار از پذیرایی صدا زد: «صدف جان؟ اومدی؟» --- صدف با ذوق گفت: «آره مامان!» --- بهار از آشپزخونه بیرون اومد و با دیدن لبخند دخترش گفت: «خب؟ به نظر میاد خیلی بهت خوش گذشته.» --- صدف خندید. «خیلییی! 😭♥️» --- بهار: «کجاها رفتین؟» --- صدف شروع کرد با هیجان تعریف کردن: «صبح رفتیم صبحونه، بعد کلی دور زدیم، بعد ناهار خوردیم، بعد رفتیم شهربازی!» --- بهار با خنده گفت: «شهربازی هم رفتین؟» --- صدف: «آرههه! تا شب اونجا بودیم.» --- بهار لبخند زد. «خوشحالم دخترم.» --- صدف روی مبل نشست و گفت: «مامان، امروز واقعاً لازم داشتم یه روز اینجوری داشته باشم.» --- بهار کنارش نشست. «می‌دونم عزیزم. این مدت خیلی چیزا روی سرت ریخته.» --- صدف سرش رو روی شونه‌ی مادرش گذاشت. «ولی امروز همه‌شون رو فراموش کردم.» --- بهار موهای دخترش رو نوازش کرد. «پس همین برام کافیه.» --- همون لحظه گوشی صدف لرزید. صفحه رو روشن کرد. پیام از تولگا بود: «رسیدی؟» --- صدف لبخند زد و جواب داد: «آره عشقم، رسیدم. 🤍» --- چند ثانیه بعد جواب آمد: «خوبه، ماهِ من. شب بخیر.» --- صدف با لبخند گوشی رو کنار گذاشت. --- بهار با شیطنت گفت: «تولگاست؟ 😂» --- صدف: «مامان! 😭» --- بهار خندید. «چی گفتم مگه؟» --- صدف: «هیچییی!» --- بهار: «باشه، باشه. من چیزی ندیدم. 😂» --- صدف خندید و از جاش بلند شد. «من برم لباس عوض کنم.» --- بهار: «برو عزیزم.» --- صدف به سمت اتاقش رفت. --- اما... همان لحظه گوشی تولگا در ماشین دوباره لرزید. --- تولگا نگاهی به صفحه انداخت. یک پیام ناشناس. --- «امشب خوش گذشت؟» --- تولگا اخم کرد. پیام دوم بلافاصله آمد: «خوبه... چون ما هم تمام مدت می‌دونستیم کجا بودین.» --- تولگا گوشی رو محکم در دست گرفت. نگاهش سرد شد. --- پیام سوم: «بازی هنوز تموم نشده.» --- تولگا چند ثانیه به صفحه خیره موند. بعد زیر لب گفت: «پس هنوز دست‌بردار نیستین...» --- گوشی رو خاموش کرد. اما این بار... نگران خودش نبود. نگران صدف بود. --- ادامه دارد... 🤍🕯️ کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ --- همان شب... --- تولگا هنوز داخل ماشین نشسته بود. --- گوشی را کنار گذاشت... --- اما ذهنش آرام نمی‌شد. --- «تمام مدت می‌دونستین کجا بودین...» --- این جمله... --- مدام در ذهنش تکرار می‌شد. --- تولگا ماشین را روشن کرد. --- اما قبل از حرکت... --- نگاهش به آینه‌ی ماشین افتاد. --- خیابان خلوت بود. --- هیچ ماشین مشکوکی دیده نمی‌شد. --- با این حال... --- حس عجیبی داشت. --- انگار... --- کسی هنوز آن اطراف بود. --- تولگا آرام از خیابان دور شد. --- چند دقیقه بعد... --- یک خودروی مشکی... --- از انتهای همان خیابان حرکت کرد. --- داخل خودرو... --- مردی گوشی‌اش را برداشت. --- شماره‌ای را گرفت. --- «رفت.» --- صدایی از آن طرف خط پرسید: --- «تنها؟» --- مرد: «آره.» --- چند ثانیه سکوت... --- بعد صدا گفت: «خوبه.» --- «فعلاً کاری بهش نداشته باش.» --- مرد پرسید: «پس صدف چی؟» --- صدای آن طرف خط... --- برای چند لحظه ساکت ماند. --- بعد آرام گفت: «اون دختر...» --- «فعلاً فقط باید فکر کنه همه‌چیز عادیه.» --- تماس قطع شد. --- --- صبح روز بعد... --- صدف با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شد. --- چشم‌هایش را به سختی باز کرد. --- صفحه‌ی گوشی را نگاه کرد. --- یک پیام از نیوشا: «بیداری؟» --- صدف جواب داد: «نه 😂» --- نیوشا: «پس کی جواب داد؟!» --- صدف خندید. --- از تخت بلند شد و آماده شد. --- وقتی وارد آشپزخانه شد... --- بهار مشغول آماده کردن صبحانه بود. --- بهار: «صبح بخیر دخترم.» --- صدف: «صبح بخیر مامان. 🤍» --- همان موقع... --- سینا وارد آشپزخانه شد. --- نگاهی به صدف انداخت و گفت: «چه عجب! خانوم بالاخره از اتاق اومد بیرون.» --- صدف: «سیناااا! تازه بیدار شدم. 😂» --- سینا: «من که چیزی نگفتم.» --- صدف: «از لحنِت معلومه!» --- بهار خندید. --- صبحانه را کنار هم خوردند. --- همه‌چیز... --- کاملاً عادی به نظر می‌رسید. --- اما... --- چند خیابان آن‌طرف‌تر... --- یک پاکت مشکی روی صندلی خودرویی قرار داشت. --- مردی آن را برداشت. --- روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود: --- «مرحله‌ی بعد، نزدیک‌تر از همیشه.» --- مرد لبخند کوتاهی زد. --- و پاکت را بست. --- اما داخل آن... --- چیزی بود که می‌توانست... --- همه‌چیز را تغییر دهد. --- ادامه دارد... 🤍🕯️ کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ --- صبحانه که تموم شد... صدف سریع رفت آماده شد. امروز کلی کار توی آتلیه داشت. --- کمی بعد، سوار ماشین شد و به سمت آتلیه رفت. --- وقتی وارد شد... صدای خنده‌ی نیوشا و رها از داخل می‌اومد. --- صدف: «سلاممممم بچه‌هااا! ♥️» --- نیوشا: «سلام خانوم خوشحال! 😂» --- مهتاب: «صبح بخیر صدف.» --- رها با شیطنت گفت: «بالاخره خانوم شهربازی اومد سر کار! 😂» --- صدف خندید. «بابااا ول کنین دیگه! 😭😂» --- نیوشا: «نه خیر! هنوز تعریف نکردی کدوم بازی رو بیشتر دوست داشتی.» --- صدف: «همه‌شونووو!» --- رها: «حتماً چرخ‌وفلک رو با تولگا رفتین! 👀😂» --- صدف با خنده گفت: «آره دیگه!» --- همون لحظه صدای تولگا از پشت سرشون اومد: «صبح بخیر.» --- همه برگشتن. --- صدف با لبخند گفت: «صبح بخیر، تولگا.» --- تولگا هم لبخند زد. «صبح بخیر، ماهِ من.» --- نیوشا و رها همزمان به هم نگاه کردن. 😂 --- نیوشا زیر لب گفت: «باز شروع شد...» --- رها خندید. «ولشون کن. 😂» --- تولگا چند تا پرونده روی میز گذاشت. «خب بچه‌ها، امروز چندتا پروژه داریم. صدف، عکس‌های پروژه‌ی دیروز رو بررسی کن و اونایی که بهترن جدا کن.» --- صدف: «باشه.» --- تولگا: «نیوشا، تو نورپردازی رو بررسی کن.» --- نیوشا: «چشم رئیس.» --- تولگا: «مهتاب، فایل‌های مشتری‌ها رو مرتب کن.» --- مهتاب: «باشه.» --- رها هم گفت: «منم چی؟» --- تولگا: «تو هم اول میزت رو مرتب کن.» --- رها با تعجب گفت: «این شد کار؟! 😂» --- همه خندیدن. --- چند ساعت گذشت. آتلیه پر از رفت‌وآمد و کار شده بود. صدف پشت دوربین مشغول بررسی عکس‌ها بود. گاهی چیزی به نیوشا نشون می‌داد و با هم درباره‌ش حرف می‌زدن. --- تولگا هم از این طرف به کارها رسیدگی می‌کرد. --- نزدیک ظهر... صدف بالاخره از پشت میز بلند شد. --- «من دیگه خسته شدممم!» --- نیوشا: «هنوز ظهر نشده! 😂» --- صدف: «ولی من از صبح دارم کار می‌کنم!» --- تولگا از پشت میز گفت: «یه استراحت کوتاه داشته باش.» --- صدف با لبخند گفت: «چشم، رئیس.» --- تولگا: «فقط پنج دقیقه.» --- صدف: «باشه عشقم.» --- نیوشا سریع برگشت سمت مهتاب: «شنیدی؟ 😂» --- مهتاب خندید. «آره.» --- رها: «این دوتا اصلاً یادشون نیست ما هم اینجاییم! 😂» --- صدف با خنده گفت: «حسودااا!» --- همه دوباره خندیدن. --- برای چند دقیقه آتلیه پر شد از صدای خنده‌ی بچه‌ها. --- یک روز معمولی... یک آتلیه‌ی شلوغ... و آدم‌هایی که هنوز نمی‌دونستن آرامش این روزها... قرار است خیلی زود تغییر کند. 🖤 --- ادامه دارد... 🤍🕯️ کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ --- بعد از استراحت کوتاه... صدف دوباره پشت میز نشست و مشغول بررسی عکس‌ها شد. --- نیوشا کنار دستش ایستاده بود. «این عکس خیلی قشنگه!» --- صدف: «آره، ولی نورش یه کم زیاده.» --- مهتاب از دور گفت: «اگه نور رو کمتر کنی بهتر میشه.» --- صدف: «آره، درست میگی.» --- رها با یک لیوان قهوه وارد شد. «بچه‌هااا، کی قهوه می‌خواد؟» --- نیوشا دستش رو بالا برد. «من!» --- مهتاب: «منم.» --- صدف: «منم می‌خواممم. 😂» --- رها: «باشه، سه تا قهوه و یک عالمه کار!» --- صدف خندید. «زندگی ما همینه دیگه. 😂» --- همان موقع تولگا از اتاقش بیرون آمد. چند پرونده در دستش بود. --- «بچه‌ها، پروژه‌ی جدیدمون امروز می‌رسه. آماده باشین.» --- نیوشا: «چه پروژه‌ای؟» --- تولگا: «عکاسی برای افتتاحیه‌ی یک مجموعه.» --- صدف: «کی باید بریم؟» --- تولگا: «پس‌فردا.» --- رها: «عالیه! بالاخره یه پروژه خارج از آتلیه.» --- تولگا: «صدف، تو عکاس اصلی پروژه‌ای.» --- صدف با ذوق گفت: «جدی؟» --- تولگا لبخند زد. «آره. می‌دونم از پسش برمیای.» --- صدف: «مرسییی! ♥️» --- نیوشا با شیطنت گفت: «رئیس به خانوم عکاسمون اعتماد داره‌ها! 😂» --- صدف: «خب معلومه! 😌😂» --- همه مشغول کار شدند. --- کمی بعد... مردی وارد آتلیه شد. لباس رسمی به تن داشت و یک پوشه‌ی باریک در دستش بود. --- تولگا به سمتش رفت. «بفرمایید؟» --- مرد: «برای تحویل مدارک پروژه اومدم.» --- تولگا پوشه رو گرفت. «ممنون.» --- مرد چند لحظه به اطراف نگاه کرد. نگاهش برای یک لحظه روی صدف متوقف شد. --- بعد سریع نگاهش رو برگردوند. --- صدف متوجه شد و با تعجب به او نگاه کرد. --- مرد بدون حرف دیگری از آتلیه خارج شد. --- رها گفت: «این چرا اینجوری نگاه می‌کرد؟» --- نیوشا شانه بالا انداخت. «نمی‌دونم.» --- صدف: «شاید منو با یکی اشتباه گرفته.» --- تولگا که از دور متوجه ماجرا شده بود، چیزی نگفت. --- پوشه رو روی میز گذاشت. اما... --- وقتی آن را باز کرد... --- یک برگه‌ی کوچک بین مدارک افتاد. --- تولگا برگه رو برداشت. روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود: «گاهی نزدیک‌ترین آدم‌ها، بیشتر از همه چیز پنهان می‌کنند.» --- تولگا چند ثانیه به نوشته خیره ماند. --- بعد برگه را آرام داخل پوشه گذاشت. --- این بار... او مطمئن بود. --- این اتفاق... کاملاً تصادفی نبود. 🖤 --- ادامه دارد... 🤍🕯️ کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ --- تولگا هنوز به پوشه‌ای که روی میز گذاشته بود نگاه می‌کرد. --- صدف از پشت میز صدا زد: «تولگا؟» --- تولگا سرش رو بالا آورد. «جانم، ماهِ من؟» --- صدف: «پروژه‌ی پس‌فردا رو از کجا شروع کنیم؟» --- تولگا نزدیک میز آمد. «اول باید لیست وسایل رو آماده کنیم.» --- صدف دفترش رو برداشت. «باشه، بگو بنویسم.» --- تولگا شروع کرد: «دوربین، لنزها، باتری اضافه، کارت حافظه...» --- صدف با سرعت می‌نوشت. --- نیوشا از کنارشان گفت: «این پروژه قراره خیلی بزرگ باشه؟» --- تولگا: «آره. برای همین نمی‌خوام چیزی جا بمونه.» --- رها: «پس یعنی کلی کار داریم!» --- مهتاب خندید. «مثل همیشه.» --- صدف دفترش رو بست. «همه‌چی آماده میشه.» --- تولگا با لبخند گفت: «می‌دونم.» --- صدف لبخند زد. «چون به عکاستون اعتماد دارین؟» --- تولگا: «خیلی.» --- نیوشا زیر لب گفت: «اینجا دیگه پروژه نیست، جلسه‌ی تعریف و تمجیده. 😂» --- صدف: «نیوشااا! 😂» --- همه خندیدند. --- اما تولگا دوباره نگاه کوتاهی به پوشه انداخت. --- یک جمله هنوز ذهنش رو درگیر کرده بود... «گاهی نزدیک‌ترین آدم‌ها، بیشتر از همه چیز پنهان می‌کنند.» --- او نمی‌دانست این پیام دقیقاً برای چه کسی بود. --- اما یک چیز را می‌دانست... کسی از نزدیک مراقبشان بود. --- ادامه دارد... 🤍🕯️ کپی ممنوع❌