گذشته هنوز دست از سرش برنداشته بود. 🖤
---
ادامه دارد... 🤍🕯️
کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️
#part81
---
ماشین بعد از یک روز طولانی و پر از خاطره، جلوی خونهی صدف توقف کرد.
---
صدف به ساعت نگاه کرد و با لبخند گفت:
«وای... باورم نمیشه اینهمه ساعت با هم بودیم.»
---
تولگا ماشین رو خاموش کرد.
«منم دلم نمیخواست روزمون تموم بشه، ماهِ من.»
---
هر دو از ماشین پیاده شدن.
تولگا تا جلوی در خونه همراه صدف رفت.
---
صدف جلوی در ایستاد و برگشت سمت تولگا.
چند لحظه فقط بهش نگاه کرد.
---
صدف با لبخند گفت:
«خب... رسیدیم.»
---
تولگا:
«آره، عزیزم.»
---
صدف:
«امروز خیلی خیلی خوش گذشت.»
---
تولگا:
«برای منم همینطور، ماهِ من.»
---
صدف با خنده گفت:
«تولگا عشقم، عزیزم، زندگیم... قربونت برم، واقعاً ممنونم. 🥺♥️»
---
تولگا خندید.
«قربونت برم، اینهمه اسم قشنگ برای من از کجا میاری؟»
---
صدف:
«هرچی بگم بازم کمه! 😂♥️»
---
تولگا:
«پس بذار منم بگم...»
---
چند لحظه مکث کرد.
«ماه من، عزیز من، دختر دوستداشتنی من... خوشحالم که امروز خندیدی.»
---
صدف با لبخند گفت:
«تو باعث شدی بخندم، عشقم.»
---
تولگا:
«پس ارزشش رو داشت.»
---
صدف آرام گفت:
«خیلی دوستت دارم، تولگا.»
---
تولگا:
«منم خیلی دوستت دارم، ماهِ من.»
---
صدف:
«مواظب خودت باش، عزیز دلم.»
---
تولگا:
«تو هم مواظب خودت باش، زندگیم.»
---
صدف لبخند زد و گفت:
«قربونت برم... فردا بهم زنگ بزن، باشه؟»
---
تولگا:
«حتماً.»
---
صدف:
«قول؟»
---
تولگا:
«قول.»
---
صدف یک قدم جلو رفت و او را در آغوش گرفت.
---
«خداحافظ عشقم...»
---
تولگا هم با مهربانی او را در آغوش گرفت.
«خداحافظ، ماهِ من.»
---
صدف آرام گفت:
«دلم برات تنگ میشه.»
---
تولگا:
«منم دلم برات تنگ میشه، عزیزم.»
---
چند لحظه بعد از هم فاصله گرفتن.
صدف با لبخند گفت:
«حالا برو دیگه... وگرنه دوباره دلم نمیاد خداحافظی کنم. 🥺😂»
---
تولگا خندید.
«باشه، ماهِ من.»
---
صدف دستش رو تکون داد.
«شب بخیر، عشقم.»
---
تولگا:
«شب بخیر، زندگیم.»
---
صدف وارد خونه شد و قبل از بستن در، یک بار دیگه لبخند زد.
تولگا هم به سمت ماشین برگشت.
---
اما درست وقتی ماشین حرکت کرد...
گوشی تولگا دوباره لرزید.
همان شمارهی ناشناس.
---
تولگا به صفحهی گوشی نگاه کرد.
پیام فقط یک جمله بود:
«فکر کردی امشب همهچیز تموم شد؟»
---
لبخند تولگا محو شد.
نگاهش روی صفحه موند.
---
«نه...»
---
گذشته هنوز منتظرش بود. 🖤
---
ادامه دارد... 🤍🕯️
کپی ممنوع❌
༺ 𝑹𝒐𝒚𝒂𝒚𝒆 𝑮𝒉𝒐𝒎𝒔𝒉𝒐𝒅𝒆 𝑴𝒂𝒏 ༻
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ #part81 --- ماشین بعد از یک روز طولانی و پر از خاطره، جلوی خونه
پآرت هآی رمآن رویآی گمشده من نوش نگآهتون بآشه خوشگلآ امیدوآرم لذت ببرید✨️🤍
🌙🤍 جانم، میشنومتون... 🤍🌙
اینجا جاییه برای حرفهای شما؛
برای حسها، نظرها و هر چیزی که دوست دارید با من در میون بذارید 💌
بدون اسم، بدون خجالت...
حرف دلتون رو بنویسید، من با عشق میخونمشون ✨📖
👇 لینک ناشناس من:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8aez6u0&btn=🤍.جانم،.میشنومتون...
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️
#part82
---
صدف در رو بست و چند ثانیه همونجا کنار در ایستاد.
لبخند هنوز روی صورتش بود. 🤍
---
بهار از پذیرایی صدا زد:
«صدف جان؟ اومدی؟»
---
صدف با ذوق گفت:
«آره مامان!»
---
بهار از آشپزخونه بیرون اومد و با دیدن لبخند دخترش گفت:
«خب؟ به نظر میاد خیلی بهت خوش گذشته.»
---
صدف خندید.
«خیلییی! 😭♥️»
---
بهار:
«کجاها رفتین؟»
---
صدف شروع کرد با هیجان تعریف کردن:
«صبح رفتیم صبحونه، بعد کلی دور زدیم، بعد ناهار خوردیم، بعد رفتیم شهربازی!»
---
بهار با خنده گفت:
«شهربازی هم رفتین؟»
---
صدف:
«آرههه! تا شب اونجا بودیم.»
---
بهار لبخند زد.
«خوشحالم دخترم.»
---
صدف روی مبل نشست و گفت:
«مامان، امروز واقعاً لازم داشتم یه روز اینجوری داشته باشم.»
---
بهار کنارش نشست.
«میدونم عزیزم. این مدت خیلی چیزا روی سرت ریخته.»
---
صدف سرش رو روی شونهی مادرش گذاشت.
«ولی امروز همهشون رو فراموش کردم.»
---
بهار موهای دخترش رو نوازش کرد.
«پس همین برام کافیه.»
---
همون لحظه گوشی صدف لرزید.
صفحه رو روشن کرد.
پیام از تولگا بود:
«رسیدی؟»
---
صدف لبخند زد و جواب داد:
«آره عشقم، رسیدم. 🤍»
---
چند ثانیه بعد جواب آمد:
«خوبه، ماهِ من. شب بخیر.»
---
صدف با لبخند گوشی رو کنار گذاشت.
---
بهار با شیطنت گفت:
«تولگاست؟ 😂»
---
صدف:
«مامان! 😭»
---
بهار خندید.
«چی گفتم مگه؟»
---
صدف:
«هیچییی!»
---
بهار:
«باشه، باشه. من چیزی ندیدم. 😂»
---
صدف خندید و از جاش بلند شد.
«من برم لباس عوض کنم.»
---
بهار:
«برو عزیزم.»
---
صدف به سمت اتاقش رفت.
---
اما...
همان لحظه گوشی تولگا در ماشین دوباره لرزید.
---
تولگا نگاهی به صفحه انداخت.
یک پیام ناشناس.
---
«امشب خوش گذشت؟»
---
تولگا اخم کرد.
پیام دوم بلافاصله آمد:
«خوبه... چون ما هم تمام مدت میدونستیم کجا بودین.»
---
تولگا گوشی رو محکم در دست گرفت.
نگاهش سرد شد.
---
پیام سوم:
«بازی هنوز تموم نشده.»
---
تولگا چند ثانیه به صفحه خیره موند.
بعد زیر لب گفت:
«پس هنوز دستبردار نیستین...»
---
گوشی رو خاموش کرد.
اما این بار...
نگران خودش نبود.
نگران صدف بود.
---
ادامه دارد... 🤍🕯️
کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️
#part83
---
همان شب...
---
تولگا هنوز داخل ماشین نشسته بود.
---
گوشی را کنار گذاشت...
---
اما ذهنش آرام نمیشد.
---
«تمام مدت میدونستین کجا بودین...»
---
این جمله...
---
مدام در ذهنش تکرار میشد.
---
تولگا ماشین را روشن کرد.
---
اما قبل از حرکت...
---
نگاهش به آینهی ماشین افتاد.
---
خیابان خلوت بود.
---
هیچ ماشین مشکوکی دیده نمیشد.
---
با این حال...
---
حس عجیبی داشت.
---
انگار...
---
کسی هنوز آن اطراف بود.
---
تولگا آرام از خیابان دور شد.
---
چند دقیقه بعد...
---
یک خودروی مشکی...
---
از انتهای همان خیابان حرکت کرد.
---
داخل خودرو...
---
مردی گوشیاش را برداشت.
---
شمارهای را گرفت.
---
«رفت.»
---
صدایی از آن طرف خط پرسید:
---
«تنها؟»
---
مرد:
«آره.»
---
چند ثانیه سکوت...
---
بعد صدا گفت:
«خوبه.»
---
«فعلاً کاری بهش نداشته باش.»
---
مرد پرسید:
«پس صدف چی؟»
---
صدای آن طرف خط...
---
برای چند لحظه ساکت ماند.
---
بعد آرام گفت:
«اون دختر...»
---
«فعلاً فقط باید فکر کنه همهچیز عادیه.»
---
تماس قطع شد.
---
---
صبح روز بعد...
---
صدف با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شد.
---
چشمهایش را به سختی باز کرد.
---
صفحهی گوشی را نگاه کرد.
---
یک پیام از نیوشا:
«بیداری؟»
---
صدف جواب داد:
«نه 😂»
---
نیوشا:
«پس کی جواب داد؟!»
---
صدف خندید.
---
از تخت بلند شد و آماده شد.
---
وقتی وارد آشپزخانه شد...
---
بهار مشغول آماده کردن صبحانه بود.
---
بهار:
«صبح بخیر دخترم.»
---
صدف:
«صبح بخیر مامان. 🤍»
---
همان موقع...
---
سینا وارد آشپزخانه شد.
---
نگاهی به صدف انداخت و گفت:
«چه عجب! خانوم بالاخره از اتاق اومد بیرون.»
---
صدف:
«سیناااا! تازه بیدار شدم. 😂»
---
سینا:
«من که چیزی نگفتم.»
---
صدف:
«از لحنِت معلومه!»
---
بهار خندید.
---
صبحانه را کنار هم خوردند.
---
همهچیز...
---
کاملاً عادی به نظر میرسید.
---
اما...
---
چند خیابان آنطرفتر...
---
یک پاکت مشکی روی صندلی خودرویی قرار داشت.
---
مردی آن را برداشت.
---
روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود:
---
«مرحلهی بعد، نزدیکتر از همیشه.»
---
مرد لبخند کوتاهی زد.
---
و پاکت را بست.
---
اما داخل آن...
---
چیزی بود که میتوانست...
---
همهچیز را تغییر دهد.
---
ادامه دارد... 🤍🕯️
کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️
#part84
---
صبحانه که تموم شد...
صدف سریع رفت آماده شد.
امروز کلی کار توی آتلیه داشت.
---
کمی بعد، سوار ماشین شد و به سمت آتلیه رفت.
---
وقتی وارد شد...
صدای خندهی نیوشا و رها از داخل میاومد.
---
صدف:
«سلاممممم بچههااا! ♥️»
---
نیوشا:
«سلام خانوم خوشحال! 😂»
---
مهتاب:
«صبح بخیر صدف.»
---
رها با شیطنت گفت:
«بالاخره خانوم شهربازی اومد سر کار! 😂»
---
صدف خندید.
«بابااا ول کنین دیگه! 😭😂»
---
نیوشا:
«نه خیر! هنوز تعریف نکردی کدوم بازی رو بیشتر دوست داشتی.»
---
صدف:
«همهشونووو!»
---
رها:
«حتماً چرخوفلک رو با تولگا رفتین! 👀😂»
---
صدف با خنده گفت:
«آره دیگه!»
---
همون لحظه صدای تولگا از پشت سرشون اومد:
«صبح بخیر.»
---
همه برگشتن.
---
صدف با لبخند گفت:
«صبح بخیر، تولگا.»
---
تولگا هم لبخند زد.
«صبح بخیر، ماهِ من.»
---
نیوشا و رها همزمان به هم نگاه کردن. 😂
---
نیوشا زیر لب گفت:
«باز شروع شد...»
---
رها خندید.
«ولشون کن. 😂»
---
تولگا چند تا پرونده روی میز گذاشت.
«خب بچهها، امروز چندتا پروژه داریم. صدف، عکسهای پروژهی دیروز رو بررسی کن و اونایی که بهترن جدا کن.»
---
صدف:
«باشه.»
---
تولگا:
«نیوشا، تو نورپردازی رو بررسی کن.»
---
نیوشا:
«چشم رئیس.»
---
تولگا:
«مهتاب، فایلهای مشتریها رو مرتب کن.»
---
مهتاب:
«باشه.»
---
رها هم گفت:
«منم چی؟»
---
تولگا:
«تو هم اول میزت رو مرتب کن.»
---
رها با تعجب گفت:
«این شد کار؟! 😂»
---
همه خندیدن.
---
چند ساعت گذشت.
آتلیه پر از رفتوآمد و کار شده بود.
صدف پشت دوربین مشغول بررسی عکسها بود.
گاهی چیزی به نیوشا نشون میداد و با هم دربارهش حرف میزدن.
---
تولگا هم از این طرف به کارها رسیدگی میکرد.
---
نزدیک ظهر...
صدف بالاخره از پشت میز بلند شد.
---
«من دیگه خسته شدممم!»
---
نیوشا:
«هنوز ظهر نشده! 😂»
---
صدف:
«ولی من از صبح دارم کار میکنم!»
---
تولگا از پشت میز گفت:
«یه استراحت کوتاه داشته باش.»
---
صدف با لبخند گفت:
«چشم، رئیس.»
---
تولگا:
«فقط پنج دقیقه.»
---
صدف:
«باشه عشقم.»
---
نیوشا سریع برگشت سمت مهتاب:
«شنیدی؟ 😂»
---
مهتاب خندید.
«آره.»
---
رها:
«این دوتا اصلاً یادشون نیست ما هم اینجاییم! 😂»
---
صدف با خنده گفت:
«حسودااا!»
---
همه دوباره خندیدن.
---
برای چند دقیقه آتلیه پر شد از صدای خندهی بچهها.
---
یک روز معمولی...
یک آتلیهی شلوغ...
و آدمهایی که هنوز نمیدونستن آرامش این روزها...
قرار است خیلی زود تغییر کند. 🖤
---
ادامه دارد... 🤍🕯️
کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️
#part85
---
بعد از استراحت کوتاه...
صدف دوباره پشت میز نشست و مشغول بررسی عکسها شد.
---
نیوشا کنار دستش ایستاده بود.
«این عکس خیلی قشنگه!»
---
صدف:
«آره، ولی نورش یه کم زیاده.»
---
مهتاب از دور گفت:
«اگه نور رو کمتر کنی بهتر میشه.»
---
صدف:
«آره، درست میگی.»
---
رها با یک لیوان قهوه وارد شد.
«بچههااا، کی قهوه میخواد؟»
---
نیوشا دستش رو بالا برد.
«من!»
---
مهتاب:
«منم.»
---
صدف:
«منم میخواممم. 😂»
---
رها:
«باشه، سه تا قهوه و یک عالمه کار!»
---
صدف خندید.
«زندگی ما همینه دیگه. 😂»
---
همان موقع تولگا از اتاقش بیرون آمد.
چند پرونده در دستش بود.
---
«بچهها، پروژهی جدیدمون امروز میرسه. آماده باشین.»
---
نیوشا:
«چه پروژهای؟»
---
تولگا:
«عکاسی برای افتتاحیهی یک مجموعه.»
---
صدف:
«کی باید بریم؟»
---
تولگا:
«پسفردا.»
---
رها:
«عالیه! بالاخره یه پروژه خارج از آتلیه.»
---
تولگا:
«صدف، تو عکاس اصلی پروژهای.»
---
صدف با ذوق گفت:
«جدی؟»
---
تولگا لبخند زد.
«آره. میدونم از پسش برمیای.»
---
صدف:
«مرسییی! ♥️»
---
نیوشا با شیطنت گفت:
«رئیس به خانوم عکاسمون اعتماد دارهها! 😂»
---
صدف:
«خب معلومه! 😌😂»
---
همه مشغول کار شدند.
---
کمی بعد...
مردی وارد آتلیه شد.
لباس رسمی به تن داشت و یک پوشهی باریک در دستش بود.
---
تولگا به سمتش رفت.
«بفرمایید؟»
---
مرد:
«برای تحویل مدارک پروژه اومدم.»
---
تولگا پوشه رو گرفت.
«ممنون.»
---
مرد چند لحظه به اطراف نگاه کرد.
نگاهش برای یک لحظه روی صدف متوقف شد.
---
بعد سریع نگاهش رو برگردوند.
---
صدف متوجه شد و با تعجب به او نگاه کرد.
---
مرد بدون حرف دیگری از آتلیه خارج شد.
---
رها گفت:
«این چرا اینجوری نگاه میکرد؟»
---
نیوشا شانه بالا انداخت.
«نمیدونم.»
---
صدف:
«شاید منو با یکی اشتباه گرفته.»
---
تولگا که از دور متوجه ماجرا شده بود، چیزی نگفت.
---
پوشه رو روی میز گذاشت.
اما...
---
وقتی آن را باز کرد...
---
یک برگهی کوچک بین مدارک افتاد.
---
تولگا برگه رو برداشت.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«گاهی نزدیکترین آدمها، بیشتر از همه چیز پنهان میکنند.»
---
تولگا چند ثانیه به نوشته خیره ماند.
---
بعد برگه را آرام داخل پوشه گذاشت.
---
این بار...
او مطمئن بود.
---
این اتفاق...
کاملاً تصادفی نبود. 🖤
---
ادامه دارد... 🤍🕯️
کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️
#part86
---
تولگا هنوز به پوشهای که روی میز گذاشته بود نگاه میکرد.
---
صدف از پشت میز صدا زد:
«تولگا؟»
---
تولگا سرش رو بالا آورد.
«جانم، ماهِ من؟»
---
صدف:
«پروژهی پسفردا رو از کجا شروع کنیم؟»
---
تولگا نزدیک میز آمد.
«اول باید لیست وسایل رو آماده کنیم.»
---
صدف دفترش رو برداشت.
«باشه، بگو بنویسم.»
---
تولگا شروع کرد:
«دوربین، لنزها، باتری اضافه، کارت حافظه...»
---
صدف با سرعت مینوشت.
---
نیوشا از کنارشان گفت:
«این پروژه قراره خیلی بزرگ باشه؟»
---
تولگا:
«آره. برای همین نمیخوام چیزی جا بمونه.»
---
رها:
«پس یعنی کلی کار داریم!»
---
مهتاب خندید.
«مثل همیشه.»
---
صدف دفترش رو بست.
«همهچی آماده میشه.»
---
تولگا با لبخند گفت:
«میدونم.»
---
صدف لبخند زد.
«چون به عکاستون اعتماد دارین؟»
---
تولگا:
«خیلی.»
---
نیوشا زیر لب گفت:
«اینجا دیگه پروژه نیست، جلسهی تعریف و تمجیده. 😂»
---
صدف:
«نیوشااا! 😂»
---
همه خندیدند.
---
اما تولگا دوباره نگاه کوتاهی به پوشه انداخت.
---
یک جمله هنوز ذهنش رو درگیر کرده بود...
«گاهی نزدیکترین آدمها، بیشتر از همه چیز پنهان میکنند.»
---
او نمیدانست این پیام دقیقاً برای چه کسی بود.
---
اما یک چیز را میدانست...
کسی از نزدیک مراقبشان بود.
---
ادامه دارد... 🤍🕯️
کپی ممنوع❌