༺ 𝑹𝒐𝒚𝒂𝒚𝒆 𝑮𝒉𝒐𝒎𝒔𝒉𝒐𝒅𝒆 𝑴𝒂𝒏 ༻
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ #part81 --- ماشین بعد از یک روز طولانی و پر از خاطره، جلوی خونه
پآرت هآی رمآن رویآی گمشده من نوش نگآهتون بآشه خوشگلآ امیدوآرم لذت ببرید✨️🤍
🌙🤍 جانم، میشنومتون... 🤍🌙
اینجا جاییه برای حرفهای شما؛
برای حسها، نظرها و هر چیزی که دوست دارید با من در میون بذارید 💌
بدون اسم، بدون خجالت...
حرف دلتون رو بنویسید، من با عشق میخونمشون ✨📖
👇 لینک ناشناس من:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8aez6u0&btn=🤍.جانم،.میشنومتون...
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️
#part82
---
صدف در رو بست و چند ثانیه همونجا کنار در ایستاد.
لبخند هنوز روی صورتش بود. 🤍
---
بهار از پذیرایی صدا زد:
«صدف جان؟ اومدی؟»
---
صدف با ذوق گفت:
«آره مامان!»
---
بهار از آشپزخونه بیرون اومد و با دیدن لبخند دخترش گفت:
«خب؟ به نظر میاد خیلی بهت خوش گذشته.»
---
صدف خندید.
«خیلییی! 😭♥️»
---
بهار:
«کجاها رفتین؟»
---
صدف شروع کرد با هیجان تعریف کردن:
«صبح رفتیم صبحونه، بعد کلی دور زدیم، بعد ناهار خوردیم، بعد رفتیم شهربازی!»
---
بهار با خنده گفت:
«شهربازی هم رفتین؟»
---
صدف:
«آرههه! تا شب اونجا بودیم.»
---
بهار لبخند زد.
«خوشحالم دخترم.»
---
صدف روی مبل نشست و گفت:
«مامان، امروز واقعاً لازم داشتم یه روز اینجوری داشته باشم.»
---
بهار کنارش نشست.
«میدونم عزیزم. این مدت خیلی چیزا روی سرت ریخته.»
---
صدف سرش رو روی شونهی مادرش گذاشت.
«ولی امروز همهشون رو فراموش کردم.»
---
بهار موهای دخترش رو نوازش کرد.
«پس همین برام کافیه.»
---
همون لحظه گوشی صدف لرزید.
صفحه رو روشن کرد.
پیام از تولگا بود:
«رسیدی؟»
---
صدف لبخند زد و جواب داد:
«آره عشقم، رسیدم. 🤍»
---
چند ثانیه بعد جواب آمد:
«خوبه، ماهِ من. شب بخیر.»
---
صدف با لبخند گوشی رو کنار گذاشت.
---
بهار با شیطنت گفت:
«تولگاست؟ 😂»
---
صدف:
«مامان! 😭»
---
بهار خندید.
«چی گفتم مگه؟»
---
صدف:
«هیچییی!»
---
بهار:
«باشه، باشه. من چیزی ندیدم. 😂»
---
صدف خندید و از جاش بلند شد.
«من برم لباس عوض کنم.»
---
بهار:
«برو عزیزم.»
---
صدف به سمت اتاقش رفت.
---
اما...
همان لحظه گوشی تولگا در ماشین دوباره لرزید.
---
تولگا نگاهی به صفحه انداخت.
یک پیام ناشناس.
---
«امشب خوش گذشت؟»
---
تولگا اخم کرد.
پیام دوم بلافاصله آمد:
«خوبه... چون ما هم تمام مدت میدونستیم کجا بودین.»
---
تولگا گوشی رو محکم در دست گرفت.
نگاهش سرد شد.
---
پیام سوم:
«بازی هنوز تموم نشده.»
---
تولگا چند ثانیه به صفحه خیره موند.
بعد زیر لب گفت:
«پس هنوز دستبردار نیستین...»
---
گوشی رو خاموش کرد.
اما این بار...
نگران خودش نبود.
نگران صدف بود.
---
ادامه دارد... 🤍🕯️
کپی ممنوع❌