eitaa logo
༺ 𝑹𝒐𝒚𝒂𝒚𝒆 𝑮𝒉𝒐𝒎𝒔𝒉𝒐𝒅𝒆 𝑴𝒂𝒏 ༻
22 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
2هزار ویدیو
0 فایل
𓆩 🖤 𓆪 𝑹𝑶𝒀𝑨𝒀𝑬 𝑮𝑶𝑴𝑺𝑯𝑶𝑫𝑬 𝑴𝑨𝑵 𓆩 🖤 𓆪 📖 «رویای گمشده من» ❝ بعضی آدم‌ها وارد زندگی‌ات می‌شوند، تا تمام دنیایت را تغییر دهند... و بعضی حقیقت‌ها، برای همیشه باید پنهان بمانند. ❞ 𓂃 ࣪˖ ִֶָ🥀 ژانر رمان ↳ عاشقانه • مافیایی • درام • غم
مشاهده در ایتا
دانلود
༺ 𝑹𝒐𝒚𝒂𝒚𝒆 𝑮𝒉𝒐𝒎𝒔𝒉𝒐𝒅𝒆 𝑴𝒂𝒏 ༻
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ #part81 --- ماشین بعد از یک روز طولانی و پر از خاطره، جلوی خونه
پآرت هآی رمآن رویآی گمشده من نوش نگآهتون بآشه خوشگلآ امیدوآرم لذت ببرید✨️🤍 🌙🤍 جانم، می‌شنومتون... 🤍🌙 اینجا جاییه برای حرف‌های شما؛ برای حس‌ها، نظرها و هر چیزی که دوست دارید با من در میون بذارید 💌 بدون اسم، بدون خجالت... حرف دلتون رو بنویسید، من با عشق می‌خونمشون ✨📖 👇 لینک ناشناس من: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8aez6u0&btn=🤍.جانم،.می‌شنومتون...
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ --- صدف در رو بست و چند ثانیه همون‌جا کنار در ایستاد. لبخند هنوز روی صورتش بود. 🤍 --- بهار از پذیرایی صدا زد: «صدف جان؟ اومدی؟» --- صدف با ذوق گفت: «آره مامان!» --- بهار از آشپزخونه بیرون اومد و با دیدن لبخند دخترش گفت: «خب؟ به نظر میاد خیلی بهت خوش گذشته.» --- صدف خندید. «خیلییی! 😭♥️» --- بهار: «کجاها رفتین؟» --- صدف شروع کرد با هیجان تعریف کردن: «صبح رفتیم صبحونه، بعد کلی دور زدیم، بعد ناهار خوردیم، بعد رفتیم شهربازی!» --- بهار با خنده گفت: «شهربازی هم رفتین؟» --- صدف: «آرههه! تا شب اونجا بودیم.» --- بهار لبخند زد. «خوشحالم دخترم.» --- صدف روی مبل نشست و گفت: «مامان، امروز واقعاً لازم داشتم یه روز اینجوری داشته باشم.» --- بهار کنارش نشست. «می‌دونم عزیزم. این مدت خیلی چیزا روی سرت ریخته.» --- صدف سرش رو روی شونه‌ی مادرش گذاشت. «ولی امروز همه‌شون رو فراموش کردم.» --- بهار موهای دخترش رو نوازش کرد. «پس همین برام کافیه.» --- همون لحظه گوشی صدف لرزید. صفحه رو روشن کرد. پیام از تولگا بود: «رسیدی؟» --- صدف لبخند زد و جواب داد: «آره عشقم، رسیدم. 🤍» --- چند ثانیه بعد جواب آمد: «خوبه، ماهِ من. شب بخیر.» --- صدف با لبخند گوشی رو کنار گذاشت. --- بهار با شیطنت گفت: «تولگاست؟ 😂» --- صدف: «مامان! 😭» --- بهار خندید. «چی گفتم مگه؟» --- صدف: «هیچییی!» --- بهار: «باشه، باشه. من چیزی ندیدم. 😂» --- صدف خندید و از جاش بلند شد. «من برم لباس عوض کنم.» --- بهار: «برو عزیزم.» --- صدف به سمت اتاقش رفت. --- اما... همان لحظه گوشی تولگا در ماشین دوباره لرزید. --- تولگا نگاهی به صفحه انداخت. یک پیام ناشناس. --- «امشب خوش گذشت؟» --- تولگا اخم کرد. پیام دوم بلافاصله آمد: «خوبه... چون ما هم تمام مدت می‌دونستیم کجا بودین.» --- تولگا گوشی رو محکم در دست گرفت. نگاهش سرد شد. --- پیام سوم: «بازی هنوز تموم نشده.» --- تولگا چند ثانیه به صفحه خیره موند. بعد زیر لب گفت: «پس هنوز دست‌بردار نیستین...» --- گوشی رو خاموش کرد. اما این بار... نگران خودش نبود. نگران صدف بود. --- ادامه دارد... 🤍🕯️ کپی ممنوع❌