✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️
#part83
---
همان شب...
---
تولگا هنوز داخل ماشین نشسته بود.
---
گوشی را کنار گذاشت...
---
اما ذهنش آرام نمیشد.
---
«تمام مدت میدونستین کجا بودین...»
---
این جمله...
---
مدام در ذهنش تکرار میشد.
---
تولگا ماشین را روشن کرد.
---
اما قبل از حرکت...
---
نگاهش به آینهی ماشین افتاد.
---
خیابان خلوت بود.
---
هیچ ماشین مشکوکی دیده نمیشد.
---
با این حال...
---
حس عجیبی داشت.
---
انگار...
---
کسی هنوز آن اطراف بود.
---
تولگا آرام از خیابان دور شد.
---
چند دقیقه بعد...
---
یک خودروی مشکی...
---
از انتهای همان خیابان حرکت کرد.
---
داخل خودرو...
---
مردی گوشیاش را برداشت.
---
شمارهای را گرفت.
---
«رفت.»
---
صدایی از آن طرف خط پرسید:
---
«تنها؟»
---
مرد:
«آره.»
---
چند ثانیه سکوت...
---
بعد صدا گفت:
«خوبه.»
---
«فعلاً کاری بهش نداشته باش.»
---
مرد پرسید:
«پس صدف چی؟»
---
صدای آن طرف خط...
---
برای چند لحظه ساکت ماند.
---
بعد آرام گفت:
«اون دختر...»
---
«فعلاً فقط باید فکر کنه همهچیز عادیه.»
---
تماس قطع شد.
---
---
صبح روز بعد...
---
صدف با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شد.
---
چشمهایش را به سختی باز کرد.
---
صفحهی گوشی را نگاه کرد.
---
یک پیام از نیوشا:
«بیداری؟»
---
صدف جواب داد:
«نه 😂»
---
نیوشا:
«پس کی جواب داد؟!»
---
صدف خندید.
---
از تخت بلند شد و آماده شد.
---
وقتی وارد آشپزخانه شد...
---
بهار مشغول آماده کردن صبحانه بود.
---
بهار:
«صبح بخیر دخترم.»
---
صدف:
«صبح بخیر مامان. 🤍»
---
همان موقع...
---
سینا وارد آشپزخانه شد.
---
نگاهی به صدف انداخت و گفت:
«چه عجب! خانوم بالاخره از اتاق اومد بیرون.»
---
صدف:
«سیناااا! تازه بیدار شدم. 😂»
---
سینا:
«من که چیزی نگفتم.»
---
صدف:
«از لحنِت معلومه!»
---
بهار خندید.
---
صبحانه را کنار هم خوردند.
---
همهچیز...
---
کاملاً عادی به نظر میرسید.
---
اما...
---
چند خیابان آنطرفتر...
---
یک پاکت مشکی روی صندلی خودرویی قرار داشت.
---
مردی آن را برداشت.
---
روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود:
---
«مرحلهی بعد، نزدیکتر از همیشه.»
---
مرد لبخند کوتاهی زد.
---
و پاکت را بست.
---
اما داخل آن...
---
چیزی بود که میتوانست...
---
همهچیز را تغییر دهد.
---
ادامه دارد... 🤍🕯️
کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️
#part84
---
صبحانه که تموم شد...
صدف سریع رفت آماده شد.
امروز کلی کار توی آتلیه داشت.
---
کمی بعد، سوار ماشین شد و به سمت آتلیه رفت.
---
وقتی وارد شد...
صدای خندهی نیوشا و رها از داخل میاومد.
---
صدف:
«سلاممممم بچههااا! ♥️»
---
نیوشا:
«سلام خانوم خوشحال! 😂»
---
مهتاب:
«صبح بخیر صدف.»
---
رها با شیطنت گفت:
«بالاخره خانوم شهربازی اومد سر کار! 😂»
---
صدف خندید.
«بابااا ول کنین دیگه! 😭😂»
---
نیوشا:
«نه خیر! هنوز تعریف نکردی کدوم بازی رو بیشتر دوست داشتی.»
---
صدف:
«همهشونووو!»
---
رها:
«حتماً چرخوفلک رو با تولگا رفتین! 👀😂»
---
صدف با خنده گفت:
«آره دیگه!»
---
همون لحظه صدای تولگا از پشت سرشون اومد:
«صبح بخیر.»
---
همه برگشتن.
---
صدف با لبخند گفت:
«صبح بخیر، تولگا.»
---
تولگا هم لبخند زد.
«صبح بخیر، ماهِ من.»
---
نیوشا و رها همزمان به هم نگاه کردن. 😂
---
نیوشا زیر لب گفت:
«باز شروع شد...»
---
رها خندید.
«ولشون کن. 😂»
---
تولگا چند تا پرونده روی میز گذاشت.
«خب بچهها، امروز چندتا پروژه داریم. صدف، عکسهای پروژهی دیروز رو بررسی کن و اونایی که بهترن جدا کن.»
---
صدف:
«باشه.»
---
تولگا:
«نیوشا، تو نورپردازی رو بررسی کن.»
---
نیوشا:
«چشم رئیس.»
---
تولگا:
«مهتاب، فایلهای مشتریها رو مرتب کن.»
---
مهتاب:
«باشه.»
---
رها هم گفت:
«منم چی؟»
---
تولگا:
«تو هم اول میزت رو مرتب کن.»
---
رها با تعجب گفت:
«این شد کار؟! 😂»
---
همه خندیدن.
---
چند ساعت گذشت.
آتلیه پر از رفتوآمد و کار شده بود.
صدف پشت دوربین مشغول بررسی عکسها بود.
گاهی چیزی به نیوشا نشون میداد و با هم دربارهش حرف میزدن.
---
تولگا هم از این طرف به کارها رسیدگی میکرد.
---
نزدیک ظهر...
صدف بالاخره از پشت میز بلند شد.
---
«من دیگه خسته شدممم!»
---
نیوشا:
«هنوز ظهر نشده! 😂»
---
صدف:
«ولی من از صبح دارم کار میکنم!»
---
تولگا از پشت میز گفت:
«یه استراحت کوتاه داشته باش.»
---
صدف با لبخند گفت:
«چشم، رئیس.»
---
تولگا:
«فقط پنج دقیقه.»
---
صدف:
«باشه عشقم.»
---
نیوشا سریع برگشت سمت مهتاب:
«شنیدی؟ 😂»
---
مهتاب خندید.
«آره.»
---
رها:
«این دوتا اصلاً یادشون نیست ما هم اینجاییم! 😂»
---
صدف با خنده گفت:
«حسودااا!»
---
همه دوباره خندیدن.
---
برای چند دقیقه آتلیه پر شد از صدای خندهی بچهها.
---
یک روز معمولی...
یک آتلیهی شلوغ...
و آدمهایی که هنوز نمیدونستن آرامش این روزها...
قرار است خیلی زود تغییر کند. 🖤
---
ادامه دارد... 🤍🕯️
کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️
#part85
---
بعد از استراحت کوتاه...
صدف دوباره پشت میز نشست و مشغول بررسی عکسها شد.
---
نیوشا کنار دستش ایستاده بود.
«این عکس خیلی قشنگه!»
---
صدف:
«آره، ولی نورش یه کم زیاده.»
---
مهتاب از دور گفت:
«اگه نور رو کمتر کنی بهتر میشه.»
---
صدف:
«آره، درست میگی.»
---
رها با یک لیوان قهوه وارد شد.
«بچههااا، کی قهوه میخواد؟»
---
نیوشا دستش رو بالا برد.
«من!»
---
مهتاب:
«منم.»
---
صدف:
«منم میخواممم. 😂»
---
رها:
«باشه، سه تا قهوه و یک عالمه کار!»
---
صدف خندید.
«زندگی ما همینه دیگه. 😂»
---
همان موقع تولگا از اتاقش بیرون آمد.
چند پرونده در دستش بود.
---
«بچهها، پروژهی جدیدمون امروز میرسه. آماده باشین.»
---
نیوشا:
«چه پروژهای؟»
---
تولگا:
«عکاسی برای افتتاحیهی یک مجموعه.»
---
صدف:
«کی باید بریم؟»
---
تولگا:
«پسفردا.»
---
رها:
«عالیه! بالاخره یه پروژه خارج از آتلیه.»
---
تولگا:
«صدف، تو عکاس اصلی پروژهای.»
---
صدف با ذوق گفت:
«جدی؟»
---
تولگا لبخند زد.
«آره. میدونم از پسش برمیای.»
---
صدف:
«مرسییی! ♥️»
---
نیوشا با شیطنت گفت:
«رئیس به خانوم عکاسمون اعتماد دارهها! 😂»
---
صدف:
«خب معلومه! 😌😂»
---
همه مشغول کار شدند.
---
کمی بعد...
مردی وارد آتلیه شد.
لباس رسمی به تن داشت و یک پوشهی باریک در دستش بود.
---
تولگا به سمتش رفت.
«بفرمایید؟»
---
مرد:
«برای تحویل مدارک پروژه اومدم.»
---
تولگا پوشه رو گرفت.
«ممنون.»
---
مرد چند لحظه به اطراف نگاه کرد.
نگاهش برای یک لحظه روی صدف متوقف شد.
---
بعد سریع نگاهش رو برگردوند.
---
صدف متوجه شد و با تعجب به او نگاه کرد.
---
مرد بدون حرف دیگری از آتلیه خارج شد.
---
رها گفت:
«این چرا اینجوری نگاه میکرد؟»
---
نیوشا شانه بالا انداخت.
«نمیدونم.»
---
صدف:
«شاید منو با یکی اشتباه گرفته.»
---
تولگا که از دور متوجه ماجرا شده بود، چیزی نگفت.
---
پوشه رو روی میز گذاشت.
اما...
---
وقتی آن را باز کرد...
---
یک برگهی کوچک بین مدارک افتاد.
---
تولگا برگه رو برداشت.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«گاهی نزدیکترین آدمها، بیشتر از همه چیز پنهان میکنند.»
---
تولگا چند ثانیه به نوشته خیره ماند.
---
بعد برگه را آرام داخل پوشه گذاشت.
---
این بار...
او مطمئن بود.
---
این اتفاق...
کاملاً تصادفی نبود. 🖤
---
ادامه دارد... 🤍🕯️
کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️
#part86
---
تولگا هنوز به پوشهای که روی میز گذاشته بود نگاه میکرد.
---
صدف از پشت میز صدا زد:
«تولگا؟»
---
تولگا سرش رو بالا آورد.
«جانم، ماهِ من؟»
---
صدف:
«پروژهی پسفردا رو از کجا شروع کنیم؟»
---
تولگا نزدیک میز آمد.
«اول باید لیست وسایل رو آماده کنیم.»
---
صدف دفترش رو برداشت.
«باشه، بگو بنویسم.»
---
تولگا شروع کرد:
«دوربین، لنزها، باتری اضافه، کارت حافظه...»
---
صدف با سرعت مینوشت.
---
نیوشا از کنارشان گفت:
«این پروژه قراره خیلی بزرگ باشه؟»
---
تولگا:
«آره. برای همین نمیخوام چیزی جا بمونه.»
---
رها:
«پس یعنی کلی کار داریم!»
---
مهتاب خندید.
«مثل همیشه.»
---
صدف دفترش رو بست.
«همهچی آماده میشه.»
---
تولگا با لبخند گفت:
«میدونم.»
---
صدف لبخند زد.
«چون به عکاستون اعتماد دارین؟»
---
تولگا:
«خیلی.»
---
نیوشا زیر لب گفت:
«اینجا دیگه پروژه نیست، جلسهی تعریف و تمجیده. 😂»
---
صدف:
«نیوشااا! 😂»
---
همه خندیدند.
---
اما تولگا دوباره نگاه کوتاهی به پوشه انداخت.
---
یک جمله هنوز ذهنش رو درگیر کرده بود...
«گاهی نزدیکترین آدمها، بیشتر از همه چیز پنهان میکنند.»
---
او نمیدانست این پیام دقیقاً برای چه کسی بود.
---
اما یک چیز را میدانست...
کسی از نزدیک مراقبشان بود.
---
ادامه دارد... 🤍🕯️
کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️
#part87
---
نزدیک ظهر بود.
---
صدف و بچهها مشغول آماده کردن وسایل پروژه بودند.
---
صدف:
«نیوشا، کارت حافظههای اضافه رو آوردی؟»
---
نیوشا:
«آره، اینجاست.»
---
مهتاب:
«باتریها هم شارژ شدن.»
---
رها:
«پس فقط یه چیز مونده.»
---
صدف:
«چی؟»
---
رها با خنده گفت:
«ناهار! 😂»
---
صدف:
«منم دقیقاً همینو میخواستم بگم!»
---
نیوشا:
«شما دوتا فقط به غذا فکر میکنین. 😂»
---
تولگا از اتاقش بیرون آمد.
«خب، اگه همه کارها تموم شده، بریم ناهار.»
---
صدف با ذوق:
«دیدی؟ رئیس هم با من موافقه! 😂»
---
رها:
«من از اول گفتم.»
---
همه به سمت آشپزخانهی کوچک آتلیه رفتند.
---
صدف کنار پنجره نشست.
---
تولگا روبهروش نشست و گفت:
«خسته شدی؟»
---
صدف:
«یکم.»
---
تولگا:
«بعد از ناهار زودتر برو خونه.»
---
صدف:
«ولی هنوز کار داریم.»
---
تولگا:
«بقیهش رو فردا انجام میدیم.»
---
صدف لبخند زد.
«باشه، عزیزم.»
---
رها با خنده گفت:
«من دیگه به این صدا زدنها عادت کردم. 😂»
---
نیوشا:
«من هنوز نه!»
---
مهتاب:
«شما دوتا ولشون کنین. 😂»
---
صدف خندید.
---
همه مشغول ناهار شدند.
---
اما همان لحظه...
تلفن آتلیه زنگ خورد.
---
تولگا از جایش بلند شد و جواب داد.
---
«بله؟»
---
صدایی کوتاه و ناشناس گفت:
«پروژهی پسفردا... شاید اون چیزی نباشه که فکر میکنی.»
---
تولگا اخم کرد.
«شما کی هستی؟»
---
تماس قطع شد.
---
تولگا چند ثانیه به گوشی نگاه کرد.
---
بعد آرام گفت:
«باز شروع شد...»
---
ادامه دارد... 🤍🕯️
کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️
#part88
---
تولگا گوشی رو روی میز گذاشت.
---
صدف متوجه تغییر چهرهاش شد.
«چی شده؟»
---
تولگا سریع گفت:
«هیچی، یه تماس کاری بود.»
---
صدف چند لحظه نگاهش کرد.
---
«مطمئنی؟»
---
تولگا لبخند زد.
«آره، ماهِ من.»
---
صدف چیزی نگفت.
---
اما مشخص بود هنوز کمی نگران است.
---
بعد از ناهار، دوباره سراغ کارها رفتند.
---
نزدیک عصر...
تقریباً همهچیز برای پروژه آماده شده بود.
---
صدف دوربینش رو داخل کیف گذاشت.
«خب، فکر کنم دیگه تمومه.»
---
مهتاب:
«آره.»
---
نیوشا:
«پس بریم؟»
---
رها:
«من که از یک ساعت پیش آمادهام! 😂»
---
صدف خندید.
«باشه، پس فردا میبینمتون.»
---
تولگا:
«صدف، تو بمون یه لحظه.»
---
صدف برگشت.
«چیزی شده؟»
---
تولگا:
«میخواستم دربارهی پروژه باهات صحبت کنم.»
---
بقیه از آتلیه بیرون رفتند.
---
صدف روبهروی تولگا ایستاد.
---
«چی شده؟»
---
تولگا کمی مکث کرد.
«پسفردا اگه چیزی عجیب دیدی، به من بگو.»
---
صدف با تعجب:
«عجیب؟»
---
تولگا:
«فقط برای احتیاط.»
---
صدف لبخند کوچکی زد.
«باشه.»
---
تولگا:
«و تنها جایی نرو.»
---
صدف:
«تولگا... داری منو میترسونی.»
---
تولگا سریع گفت:
«نه، ماهِ من. فقط میخوام مطمئن باشم همهچیز خوب پیش میره.»
---
صدف سر تکان داد.
«باشه، بهت اعتماد دارم.»
---
تولگا لبخند زد.
«ممنون.»
---
صدف کیفش رو برداشت.
«پس منم میرم.»
---
تولگا:
«مراقب خودت باش.»
---
صدف:
«تو هم همینطور، عزیزم.»
---
صدف از آتلیه خارج شد.
---
تولگا تنها ماند.
---
نگاهش به پوشهی روی میز افتاد.
---
و این بار...
تصمیم گرفت آن را با خودش به خانه ببرد.
---
ادامه دارد... 🤍🕯️
کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️
#part89
---
صدف به خانه رسید.
---
بهار از آشپزخانه گفت:
«سلام دخترم، خسته نباشی.»
---
صدف:
«سلام مامان. یکم خستهام.»
---
بهار:
«بیا یه چیزی بخور.»
---
صدف:
«باشه.»
---
صدف نشست و شروع کرد از اتفاقات امروز تعریف کردن.
---
«مامان، پسفردا یه پروژهی بزرگ داریم.»
---
بهار:
«موفق باشی عزیزم.»
---
صدف:
«مرسی مامان. 🤍»
---
همان شب...
تولگا به خانه رسید.
---
رها در پذیرایی نشسته بود.
---
«داداش، چرا اینقدر ساکتی؟»
---
تولگا:
«خستهام.»
---
رها:
«اتفاقی افتاده؟»
---
تولگا:
«نه.»
---
رها چند لحظه نگاهش کرد.
«مطمئنی؟»
---
تولگا لبخند کوتاهی زد.
«آره.»
---
رها:
«باشه.»
---
تولگا وارد اتاقش شد.
---
پوشه را روی میز گذاشت.
---
چراغ را روشن کرد.
---
عکس قدیمی را دوباره بیرون آورد.
---
همان عکس...
همان مهمانی قدیمی...
همان آدمهایی که سالها پیش کنار هم ایستاده بودند.
---
چشم تولگا دوباره روی مردی متوقف شد که انگشتر خاصی در دست داشت.
---
تولگا زیر لب گفت:
«تو دقیقاً کی هستی...؟»
---
در همان لحظه...
گوشیاش لرزید.
---
پیام جدید:
«فردا، جواب یکی از سؤالهات رو میگیری.»
---
تولگا به صفحه خیره شد.
---
پیام دیگری آمد:
«اما هنوز همهی حقیقت رو نخواهی فهمید.»
---
تولگا آرام گفت:
«پس بازی هنوز ادامه داره...»
---
ادامه دارد... 🤍🕯️
کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️
#part90
---
دو روز گذشت...
---
بالاخره روز پروژه رسید.
---
صدف از صبح زود بیدار شده بود.
امروز قرار بود یکی از مهمترین پروژههای آتلیه رو انجام بدن. 📸
---
صدف آماده شد و بعد از خوردن صبحانه، کیف دوربینش رو برداشت.
---
بهار گفت:
«دخترم، موفق باشی.»
---
صدف با لبخند گفت:
«مرسی مامان. 🤍»
---
چند دقیقه بعد...
صدف به آتلیه رسید.
---
نیوشا، مهتاب و رها هم از قبل آماده بودند.
---
نیوشا با دیدن صدف گفت:
«خب خانوم عکاس، آمادهای؟»
---
صدف با اعتمادبهنفس گفت:
«صددرصد! 😎📸»
---
مهتاب:
«همهچی آمادهست.»
---
رها:
«دوربینها، وسایل و تجهیزات هم کاملن.»
---
همان لحظه تولگا از اتاقش بیرون آمد.
---
«خب بچهها، بریم؟»
---
صدف با خنده گفت:
«بریم رئیس! 😂»
---
همه وسایل رو برداشتند و از آتلیه خارج شدند.
---
چند دقیقه بعد...
به محل پروژه رسیدند.
---
صدف با دیدن محل، با تعجب اطرافش رو نگاه کرد.
---
«وای... اینجا خیلی بزرگه.»
---
تولگا:
«آره. برای همین باید حواسمون به همهچیز باشه.»
---
صدف دوربینش رو آماده کرد.
---
«خب، شروع کنیم.»
---
چند ساعت اول...
همهچیز کاملاً عادی پیش رفت.
---
صدف مشغول عکاسی بود.
---
نیوشا و مهتاب نور و تجهیزات رو تنظیم میکردند.
---
رها هم هماهنگیهای لازم رو انجام میداد.
---
تولگا از دور مراقب روند کار بود.
---
اما...
---
در میان جمعیت...
چهرهای آشنا ناگهان توجه تولگا رو جلب کرد.
---
تولگا متوقف شد.
---
نگاهش روی آن مرد ثابت ماند.
---
همان مرد...
---
همان چهرهای که در عکس قدیمی دیده بود.
---
و همان انگشتر خاص...
---
تولگا زیر لب گفت:
«غیرممکنه...»
---
مرد برای چند ثانیه به تولگا نگاه کرد.
---
بعد...
در میان جمعیت ناپدید شد.
---
تولگا سریع به سمتی که مرد رفته بود رفت.
---
اما وقتی به آنجا رسید...
هیچکس نبود.
---
فقط یک تکه کاغذ کوچک روی زمین افتاده بود.
---
تولگا خم شد و آن را برداشت.
---
روی کاغذ نوشته شده بود:
«حالا میفهمی چرا گفتم نزدیکتر از چیزیه که فکر میکنی...»
---
تولگا کاغذ رو در دستش فشرد.
---
بعد نگاهش رو به سمت صدف برد.
---
صدف هنوز مشغول عکاسی بود...
بیخبر از اینکه...
یکی از مهمترین رازهای گذشتهی تولگا...
شاید همین نزدیکیها باشد. 🖤
---
ادامه دارد... 🤍🕯️
کپی ممنوع❌
༺ 𝑹𝒐𝒚𝒂𝒚𝒆 𝑮𝒉𝒐𝒎𝒔𝒉𝒐𝒅𝒆 𝑴𝒂𝒏 ༻
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ #part90 --- دو روز گذشت... --- بالاخره روز پروژه رسید. ---
پآرت هآی رمآن رویآی گمشده من نوش نگآهتون بآشه خوشگلآ امیدوآرم لذت ببرید✨️🤍
🌙🤍 جانم، میشنومتون... 🤍🌙
اینجا جاییه برای حرفهای شما؛
برای حسها، نظرها و هر چیزی که دوست دارید با من در میون بذارید 💌
بدون اسم، بدون خجالت...
حرف دلتون رو بنویسید، من با عشق میخونمشون ✨📖
👇 لینک ناشناس من:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8aez6u0&btn=🤍.جانم،.میشنومتون...
🖤📖 ۱۰ پارت تا پایان فصل اول «رویای گمشده من»... 📖🖤
فقط ۱۰ پارت دیگه...
فقط ۱۰ پارت تا پایان فصل اول. 🕯️
اما قبل از اینکه فصل اول تموم بشه،
قراره بعضی رازها بالاخره خودشونو نشون بدن...
و بعضی حقیقتها، چیزی نیستن که انتظارش رو دارید. 👀
اون مردِ انگشتر به دست...
عکس قدیمی...
گذشتهی خانوادهی تولگا...
و اتفاقی که سالها پنهان مونده...
همهشون به هم مربوطان. 🖤
فکر میکنید راز اصلی داستان رو فهمیدید؟
پس این بار حدستون رو نگه ندارید... 👀
📩 حدسهاتون رو ناشناس بفرستید:
🔗https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8aez6u0&btn=🤍.جانم،.میشنومتون...
شاید یکی از شما قبل از پایان فصل اول،
حقیقت رو حدس بزنه... 🥀
فقط یادتون باشه...
هر چیزی که تا اینجا دیدید، تمام حقیقت نیست. 🖤🕯️