eitaa logo
༺ 𝑹𝒐𝒚𝒂𝒚𝒆 𝑮𝒉𝒐𝒎𝒔𝒉𝒐𝒅𝒆 𝑴𝒂𝒏 ༻
22 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
2هزار ویدیو
0 فایل
𓆩 🖤 𓆪 𝑹𝑶𝒀𝑨𝒀𝑬 𝑮𝑶𝑴𝑺𝑯𝑶𝑫𝑬 𝑴𝑨𝑵 𓆩 🖤 𓆪 📖 «رویای گمشده من» ❝ بعضی آدم‌ها وارد زندگی‌ات می‌شوند، تا تمام دنیایت را تغییر دهند... و بعضی حقیقت‌ها، برای همیشه باید پنهان بمانند. ❞ 𓂃 ࣪˖ ִֶָ🥀 ژانر رمان ↳ عاشقانه • مافیایی • درام • غم
مشاهده در ایتا
دانلود
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ --- تولگا هنوز به پوشه‌ای که روی میز گذاشته بود نگاه می‌کرد. --- صدف از پشت میز صدا زد: «تولگا؟» --- تولگا سرش رو بالا آورد. «جانم، ماهِ من؟» --- صدف: «پروژه‌ی پس‌فردا رو از کجا شروع کنیم؟» --- تولگا نزدیک میز آمد. «اول باید لیست وسایل رو آماده کنیم.» --- صدف دفترش رو برداشت. «باشه، بگو بنویسم.» --- تولگا شروع کرد: «دوربین، لنزها، باتری اضافه، کارت حافظه...» --- صدف با سرعت می‌نوشت. --- نیوشا از کنارشان گفت: «این پروژه قراره خیلی بزرگ باشه؟» --- تولگا: «آره. برای همین نمی‌خوام چیزی جا بمونه.» --- رها: «پس یعنی کلی کار داریم!» --- مهتاب خندید. «مثل همیشه.» --- صدف دفترش رو بست. «همه‌چی آماده میشه.» --- تولگا با لبخند گفت: «می‌دونم.» --- صدف لبخند زد. «چون به عکاستون اعتماد دارین؟» --- تولگا: «خیلی.» --- نیوشا زیر لب گفت: «اینجا دیگه پروژه نیست، جلسه‌ی تعریف و تمجیده. 😂» --- صدف: «نیوشااا! 😂» --- همه خندیدند. --- اما تولگا دوباره نگاه کوتاهی به پوشه انداخت. --- یک جمله هنوز ذهنش رو درگیر کرده بود... «گاهی نزدیک‌ترین آدم‌ها، بیشتر از همه چیز پنهان می‌کنند.» --- او نمی‌دانست این پیام دقیقاً برای چه کسی بود. --- اما یک چیز را می‌دانست... کسی از نزدیک مراقبشان بود. --- ادامه دارد... 🤍🕯️ کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ --- نزدیک ظهر بود. --- صدف و بچه‌ها مشغول آماده کردن وسایل پروژه بودند. --- صدف: «نیوشا، کارت حافظه‌های اضافه رو آوردی؟» --- نیوشا: «آره، اینجاست.» --- مهتاب: «باتری‌ها هم شارژ شدن.» --- رها: «پس فقط یه چیز مونده.» --- صدف: «چی؟» --- رها با خنده گفت: «ناهار! 😂» --- صدف: «منم دقیقاً همینو می‌خواستم بگم!» --- نیوشا: «شما دوتا فقط به غذا فکر می‌کنین. 😂» --- تولگا از اتاقش بیرون آمد. «خب، اگه همه کارها تموم شده، بریم ناهار.» --- صدف با ذوق: «دیدی؟ رئیس هم با من موافقه! 😂» --- رها: «من از اول گفتم.» --- همه به سمت آشپزخانه‌ی کوچک آتلیه رفتند. --- صدف کنار پنجره نشست. --- تولگا روبه‌روش نشست و گفت: «خسته شدی؟» --- صدف: «یکم.» --- تولگا: «بعد از ناهار زودتر برو خونه.» --- صدف: «ولی هنوز کار داریم.» --- تولگا: «بقیه‌ش رو فردا انجام می‌دیم.» --- صدف لبخند زد. «باشه، عزیزم.» --- رها با خنده گفت: «من دیگه به این صدا زدن‌ها عادت کردم. 😂» --- نیوشا: «من هنوز نه!» --- مهتاب: «شما دوتا ولشون کنین. 😂» --- صدف خندید. --- همه مشغول ناهار شدند. --- اما همان لحظه... تلفن آتلیه زنگ خورد. --- تولگا از جایش بلند شد و جواب داد. --- «بله؟» --- صدایی کوتاه و ناشناس گفت: «پروژه‌ی پس‌فردا... شاید اون چیزی نباشه که فکر می‌کنی.» --- تولگا اخم کرد. «شما کی هستی؟» --- تماس قطع شد. --- تولگا چند ثانیه به گوشی نگاه کرد. --- بعد آرام گفت: «باز شروع شد...» --- ادامه دارد... 🤍🕯️ کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ --- تولگا گوشی رو روی میز گذاشت. --- صدف متوجه تغییر چهره‌اش شد. «چی شده؟» --- تولگا سریع گفت: «هیچی، یه تماس کاری بود.» --- صدف چند لحظه نگاهش کرد. --- «مطمئنی؟» --- تولگا لبخند زد. «آره، ماهِ من.» --- صدف چیزی نگفت. --- اما مشخص بود هنوز کمی نگران است. --- بعد از ناهار، دوباره سراغ کارها رفتند. --- نزدیک عصر... تقریباً همه‌چیز برای پروژه آماده شده بود. --- صدف دوربینش رو داخل کیف گذاشت. «خب، فکر کنم دیگه تمومه.» --- مهتاب: «آره.» --- نیوشا: «پس بریم؟» --- رها: «من که از یک ساعت پیش آماده‌ام! 😂» --- صدف خندید. «باشه، پس فردا می‌بینمتون.» --- تولگا: «صدف، تو بمون یه لحظه.» --- صدف برگشت. «چیزی شده؟» --- تولگا: «می‌خواستم درباره‌ی پروژه باهات صحبت کنم.» --- بقیه از آتلیه بیرون رفتند. --- صدف روبه‌روی تولگا ایستاد. --- «چی شده؟» --- تولگا کمی مکث کرد. «پس‌فردا اگه چیزی عجیب دیدی، به من بگو.» --- صدف با تعجب: «عجیب؟» --- تولگا: «فقط برای احتیاط.» --- صدف لبخند کوچکی زد. «باشه.» --- تولگا: «و تنها جایی نرو.» --- صدف: «تولگا... داری منو می‌ترسونی.» --- تولگا سریع گفت: «نه، ماهِ من. فقط می‌خوام مطمئن باشم همه‌چیز خوب پیش میره.» --- صدف سر تکان داد. «باشه، بهت اعتماد دارم.» --- تولگا لبخند زد. «ممنون.» --- صدف کیفش رو برداشت. «پس منم میرم.» --- تولگا: «مراقب خودت باش.» --- صدف: «تو هم همین‌طور، عزیزم.» --- صدف از آتلیه خارج شد. --- تولگا تنها ماند. --- نگاهش به پوشه‌ی روی میز افتاد. --- و این بار... تصمیم گرفت آن را با خودش به خانه ببرد. --- ادامه دارد... 🤍🕯️ کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ --- صدف به خانه رسید. --- بهار از آشپزخانه گفت: «سلام دخترم، خسته نباشی.» --- صدف: «سلام مامان. یکم خسته‌ام.» --- بهار: «بیا یه چیزی بخور.» --- صدف: «باشه.» --- صدف نشست و شروع کرد از اتفاقات امروز تعریف کردن. --- «مامان، پس‌فردا یه پروژه‌ی بزرگ داریم.» --- بهار: «موفق باشی عزیزم.» --- صدف: «مرسی مامان. 🤍» --- همان شب... تولگا به خانه رسید. --- رها در پذیرایی نشسته بود. --- «داداش، چرا این‌قدر ساکتی؟» --- تولگا: «خسته‌ام.» --- رها: «اتفاقی افتاده؟» --- تولگا: «نه.» --- رها چند لحظه نگاهش کرد. «مطمئنی؟» --- تولگا لبخند کوتاهی زد. «آره.» --- رها: «باشه.» --- تولگا وارد اتاقش شد. --- پوشه را روی میز گذاشت. --- چراغ را روشن کرد. --- عکس قدیمی را دوباره بیرون آورد. --- همان عکس... همان مهمانی قدیمی... همان آدم‌هایی که سال‌ها پیش کنار هم ایستاده بودند. --- چشم تولگا دوباره روی مردی متوقف شد که انگشتر خاصی در دست داشت. --- تولگا زیر لب گفت: «تو دقیقاً کی هستی...؟» --- در همان لحظه... گوشی‌اش لرزید. --- پیام جدید: «فردا، جواب یکی از سؤال‌هات رو می‌گیری.» --- تولگا به صفحه خیره شد. --- پیام دیگری آمد: «اما هنوز همه‌ی حقیقت رو نخواهی فهمید.» --- تولگا آرام گفت: «پس بازی هنوز ادامه داره...» --- ادامه دارد... 🤍🕯️ کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ --- دو روز گذشت... --- بالاخره روز پروژه رسید. --- صدف از صبح زود بیدار شده بود. امروز قرار بود یکی از مهم‌ترین پروژه‌های آتلیه رو انجام بدن. 📸 --- صدف آماده شد و بعد از خوردن صبحانه، کیف دوربینش رو برداشت. --- بهار گفت: «دخترم، موفق باشی.» --- صدف با لبخند گفت: «مرسی مامان. 🤍» --- چند دقیقه بعد... صدف به آتلیه رسید. --- نیوشا، مهتاب و رها هم از قبل آماده بودند. --- نیوشا با دیدن صدف گفت: «خب خانوم عکاس، آماده‌ای؟» --- صدف با اعتمادبه‌نفس گفت: «صددرصد! 😎📸» --- مهتاب: «همه‌چی آماده‌ست.» --- رها: «دوربین‌ها، وسایل و تجهیزات هم کاملن.» --- همان لحظه تولگا از اتاقش بیرون آمد. --- «خب بچه‌ها، بریم؟» --- صدف با خنده گفت: «بریم رئیس! 😂» --- همه وسایل رو برداشتند و از آتلیه خارج شدند. --- چند دقیقه بعد... به محل پروژه رسیدند. --- صدف با دیدن محل، با تعجب اطرافش رو نگاه کرد. --- «وای... اینجا خیلی بزرگه.» --- تولگا: «آره. برای همین باید حواسمون به همه‌چیز باشه.» --- صدف دوربینش رو آماده کرد. --- «خب، شروع کنیم.» --- چند ساعت اول... همه‌چیز کاملاً عادی پیش رفت. --- صدف مشغول عکاسی بود. --- نیوشا و مهتاب نور و تجهیزات رو تنظیم می‌کردند. --- رها هم هماهنگی‌های لازم رو انجام می‌داد. --- تولگا از دور مراقب روند کار بود. --- اما... --- در میان جمعیت... چهره‌ای آشنا ناگهان توجه تولگا رو جلب کرد. --- تولگا متوقف شد. --- نگاهش روی آن مرد ثابت ماند. --- همان مرد... --- همان چهره‌ای که در عکس قدیمی دیده بود. --- و همان انگشتر خاص... --- تولگا زیر لب گفت: «غیرممکنه...» --- مرد برای چند ثانیه به تولگا نگاه کرد. --- بعد... در میان جمعیت ناپدید شد. --- تولگا سریع به سمتی که مرد رفته بود رفت. --- اما وقتی به آنجا رسید... هیچ‌کس نبود. --- فقط یک تکه کاغذ کوچک روی زمین افتاده بود. --- تولگا خم شد و آن را برداشت. --- روی کاغذ نوشته شده بود: «حالا می‌فهمی چرا گفتم نزدیک‌تر از چیزیه که فکر می‌کنی...» --- تولگا کاغذ رو در دستش فشرد. --- بعد نگاهش رو به سمت صدف برد. --- صدف هنوز مشغول عکاسی بود... بی‌خبر از اینکه... یکی از مهم‌ترین رازهای گذشته‌ی تولگا... شاید همین نزدیکی‌ها باشد. 🖤 --- ادامه دارد... 🤍🕯️ کپی ممنوع❌
༺ 𝑹𝒐𝒚𝒂𝒚𝒆 𝑮𝒉𝒐𝒎𝒔𝒉𝒐𝒅𝒆 𝑴𝒂𝒏 ༻
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ #part90 --- دو روز گذشت... --- بالاخره روز پروژه رسید. ---
پآرت هآی رمآن رویآی گمشده من نوش نگآهتون بآشه خوشگلآ امیدوآرم لذت ببرید✨️🤍 🌙🤍 جانم، می‌شنومتون... 🤍🌙 اینجا جاییه برای حرف‌های شما؛ برای حس‌ها، نظرها و هر چیزی که دوست دارید با من در میون بذارید 💌 بدون اسم، بدون خجالت... حرف دلتون رو بنویسید، من با عشق می‌خونمشون ✨📖 👇 لینک ناشناس من: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8aez6u0&btn=🤍.جانم،.می‌شنومتون...
🖤📖 ۱۰ پارت تا پایان فصل اول «رویای گمشده من»... 📖🖤 فقط ۱۰ پارت دیگه... فقط ۱۰ پارت تا پایان فصل اول. 🕯️ اما قبل از اینکه فصل اول تموم بشه، قراره بعضی رازها بالاخره خودشونو نشون بدن... و بعضی حقیقت‌ها، چیزی نیستن که انتظارش رو دارید. 👀 اون مردِ انگشتر به دست... عکس قدیمی... گذشته‌ی خانواده‌ی تولگا... و اتفاقی که سال‌ها پنهان مونده... همه‌شون به هم مربوط‌ان. 🖤 فکر می‌کنید راز اصلی داستان رو فهمیدید؟ پس این بار حدستون رو نگه ندارید... 👀 📩 حدس‌هاتون رو ناشناس بفرستید: 🔗https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8aez6u0&btn=🤍.جانم،.می‌شنومتون... شاید یکی از شما قبل از پایان فصل اول، حقیقت رو حدس بزنه... 🥀 فقط یادتون باشه... هر چیزی که تا اینجا دیدید، تمام حقیقت نیست. 🖤🕯️