✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️
#part89
---
صدف به خانه رسید.
---
بهار از آشپزخانه گفت:
«سلام دخترم، خسته نباشی.»
---
صدف:
«سلام مامان. یکم خستهام.»
---
بهار:
«بیا یه چیزی بخور.»
---
صدف:
«باشه.»
---
صدف نشست و شروع کرد از اتفاقات امروز تعریف کردن.
---
«مامان، پسفردا یه پروژهی بزرگ داریم.»
---
بهار:
«موفق باشی عزیزم.»
---
صدف:
«مرسی مامان. 🤍»
---
همان شب...
تولگا به خانه رسید.
---
رها در پذیرایی نشسته بود.
---
«داداش، چرا اینقدر ساکتی؟»
---
تولگا:
«خستهام.»
---
رها:
«اتفاقی افتاده؟»
---
تولگا:
«نه.»
---
رها چند لحظه نگاهش کرد.
«مطمئنی؟»
---
تولگا لبخند کوتاهی زد.
«آره.»
---
رها:
«باشه.»
---
تولگا وارد اتاقش شد.
---
پوشه را روی میز گذاشت.
---
چراغ را روشن کرد.
---
عکس قدیمی را دوباره بیرون آورد.
---
همان عکس...
همان مهمانی قدیمی...
همان آدمهایی که سالها پیش کنار هم ایستاده بودند.
---
چشم تولگا دوباره روی مردی متوقف شد که انگشتر خاصی در دست داشت.
---
تولگا زیر لب گفت:
«تو دقیقاً کی هستی...؟»
---
در همان لحظه...
گوشیاش لرزید.
---
پیام جدید:
«فردا، جواب یکی از سؤالهات رو میگیری.»
---
تولگا به صفحه خیره شد.
---
پیام دیگری آمد:
«اما هنوز همهی حقیقت رو نخواهی فهمید.»
---
تولگا آرام گفت:
«پس بازی هنوز ادامه داره...»
---
ادامه دارد... 🤍🕯️
کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️
#part90
---
دو روز گذشت...
---
بالاخره روز پروژه رسید.
---
صدف از صبح زود بیدار شده بود.
امروز قرار بود یکی از مهمترین پروژههای آتلیه رو انجام بدن. 📸
---
صدف آماده شد و بعد از خوردن صبحانه، کیف دوربینش رو برداشت.
---
بهار گفت:
«دخترم، موفق باشی.»
---
صدف با لبخند گفت:
«مرسی مامان. 🤍»
---
چند دقیقه بعد...
صدف به آتلیه رسید.
---
نیوشا، مهتاب و رها هم از قبل آماده بودند.
---
نیوشا با دیدن صدف گفت:
«خب خانوم عکاس، آمادهای؟»
---
صدف با اعتمادبهنفس گفت:
«صددرصد! 😎📸»
---
مهتاب:
«همهچی آمادهست.»
---
رها:
«دوربینها، وسایل و تجهیزات هم کاملن.»
---
همان لحظه تولگا از اتاقش بیرون آمد.
---
«خب بچهها، بریم؟»
---
صدف با خنده گفت:
«بریم رئیس! 😂»
---
همه وسایل رو برداشتند و از آتلیه خارج شدند.
---
چند دقیقه بعد...
به محل پروژه رسیدند.
---
صدف با دیدن محل، با تعجب اطرافش رو نگاه کرد.
---
«وای... اینجا خیلی بزرگه.»
---
تولگا:
«آره. برای همین باید حواسمون به همهچیز باشه.»
---
صدف دوربینش رو آماده کرد.
---
«خب، شروع کنیم.»
---
چند ساعت اول...
همهچیز کاملاً عادی پیش رفت.
---
صدف مشغول عکاسی بود.
---
نیوشا و مهتاب نور و تجهیزات رو تنظیم میکردند.
---
رها هم هماهنگیهای لازم رو انجام میداد.
---
تولگا از دور مراقب روند کار بود.
---
اما...
---
در میان جمعیت...
چهرهای آشنا ناگهان توجه تولگا رو جلب کرد.
---
تولگا متوقف شد.
---
نگاهش روی آن مرد ثابت ماند.
---
همان مرد...
---
همان چهرهای که در عکس قدیمی دیده بود.
---
و همان انگشتر خاص...
---
تولگا زیر لب گفت:
«غیرممکنه...»
---
مرد برای چند ثانیه به تولگا نگاه کرد.
---
بعد...
در میان جمعیت ناپدید شد.
---
تولگا سریع به سمتی که مرد رفته بود رفت.
---
اما وقتی به آنجا رسید...
هیچکس نبود.
---
فقط یک تکه کاغذ کوچک روی زمین افتاده بود.
---
تولگا خم شد و آن را برداشت.
---
روی کاغذ نوشته شده بود:
«حالا میفهمی چرا گفتم نزدیکتر از چیزیه که فکر میکنی...»
---
تولگا کاغذ رو در دستش فشرد.
---
بعد نگاهش رو به سمت صدف برد.
---
صدف هنوز مشغول عکاسی بود...
بیخبر از اینکه...
یکی از مهمترین رازهای گذشتهی تولگا...
شاید همین نزدیکیها باشد. 🖤
---
ادامه دارد... 🤍🕯️
کپی ممنوع❌
༺ 𝑹𝒐𝒚𝒂𝒚𝒆 𝑮𝒉𝒐𝒎𝒔𝒉𝒐𝒅𝒆 𝑴𝒂𝒏 ༻
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ #part90 --- دو روز گذشت... --- بالاخره روز پروژه رسید. ---
پآرت هآی رمآن رویآی گمشده من نوش نگآهتون بآشه خوشگلآ امیدوآرم لذت ببرید✨️🤍
🌙🤍 جانم، میشنومتون... 🤍🌙
اینجا جاییه برای حرفهای شما؛
برای حسها، نظرها و هر چیزی که دوست دارید با من در میون بذارید 💌
بدون اسم، بدون خجالت...
حرف دلتون رو بنویسید، من با عشق میخونمشون ✨📖
👇 لینک ناشناس من:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8aez6u0&btn=🤍.جانم،.میشنومتون...
🖤📖 ۱۰ پارت تا پایان فصل اول «رویای گمشده من»... 📖🖤
فقط ۱۰ پارت دیگه...
فقط ۱۰ پارت تا پایان فصل اول. 🕯️
اما قبل از اینکه فصل اول تموم بشه،
قراره بعضی رازها بالاخره خودشونو نشون بدن...
و بعضی حقیقتها، چیزی نیستن که انتظارش رو دارید. 👀
اون مردِ انگشتر به دست...
عکس قدیمی...
گذشتهی خانوادهی تولگا...
و اتفاقی که سالها پنهان مونده...
همهشون به هم مربوطان. 🖤
فکر میکنید راز اصلی داستان رو فهمیدید؟
پس این بار حدستون رو نگه ندارید... 👀
📩 حدسهاتون رو ناشناس بفرستید:
🔗https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8aez6u0&btn=🤍.جانم،.میشنومتون...
شاید یکی از شما قبل از پایان فصل اول،
حقیقت رو حدس بزنه... 🥀
فقط یادتون باشه...
هر چیزی که تا اینجا دیدید، تمام حقیقت نیست. 🖤🕯️