eitaa logo
༺ 𝑹𝒐𝒚𝒂𝒚𝒆 𝑮𝒉𝒐𝒎𝒔𝒉𝒐𝒅𝒆 𝑴𝒂𝒏 ༻
22 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
2هزار ویدیو
0 فایل
𓆩 🖤 𓆪 𝑹𝑶𝒀𝑨𝒀𝑬 𝑮𝑶𝑴𝑺𝑯𝑶𝑫𝑬 𝑴𝑨𝑵 𓆩 🖤 𓆪 📖 «رویای گمشده من» ❝ بعضی آدم‌ها وارد زندگی‌ات می‌شوند، تا تمام دنیایت را تغییر دهند... و بعضی حقیقت‌ها، برای همیشه باید پنهان بمانند. ❞ 𓂃 ࣪˖ ִֶָ🥀 ژانر رمان ↳ عاشقانه • مافیایی • درام • غم
مشاهده در ایتا
دانلود
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ --- صدف به خانه رسید. --- بهار از آشپزخانه گفت: «سلام دخترم، خسته نباشی.» --- صدف: «سلام مامان. یکم خسته‌ام.» --- بهار: «بیا یه چیزی بخور.» --- صدف: «باشه.» --- صدف نشست و شروع کرد از اتفاقات امروز تعریف کردن. --- «مامان، پس‌فردا یه پروژه‌ی بزرگ داریم.» --- بهار: «موفق باشی عزیزم.» --- صدف: «مرسی مامان. 🤍» --- همان شب... تولگا به خانه رسید. --- رها در پذیرایی نشسته بود. --- «داداش، چرا این‌قدر ساکتی؟» --- تولگا: «خسته‌ام.» --- رها: «اتفاقی افتاده؟» --- تولگا: «نه.» --- رها چند لحظه نگاهش کرد. «مطمئنی؟» --- تولگا لبخند کوتاهی زد. «آره.» --- رها: «باشه.» --- تولگا وارد اتاقش شد. --- پوشه را روی میز گذاشت. --- چراغ را روشن کرد. --- عکس قدیمی را دوباره بیرون آورد. --- همان عکس... همان مهمانی قدیمی... همان آدم‌هایی که سال‌ها پیش کنار هم ایستاده بودند. --- چشم تولگا دوباره روی مردی متوقف شد که انگشتر خاصی در دست داشت. --- تولگا زیر لب گفت: «تو دقیقاً کی هستی...؟» --- در همان لحظه... گوشی‌اش لرزید. --- پیام جدید: «فردا، جواب یکی از سؤال‌هات رو می‌گیری.» --- تولگا به صفحه خیره شد. --- پیام دیگری آمد: «اما هنوز همه‌ی حقیقت رو نخواهی فهمید.» --- تولگا آرام گفت: «پس بازی هنوز ادامه داره...» --- ادامه دارد... 🤍🕯️ کپی ممنوع❌
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ --- دو روز گذشت... --- بالاخره روز پروژه رسید. --- صدف از صبح زود بیدار شده بود. امروز قرار بود یکی از مهم‌ترین پروژه‌های آتلیه رو انجام بدن. 📸 --- صدف آماده شد و بعد از خوردن صبحانه، کیف دوربینش رو برداشت. --- بهار گفت: «دخترم، موفق باشی.» --- صدف با لبخند گفت: «مرسی مامان. 🤍» --- چند دقیقه بعد... صدف به آتلیه رسید. --- نیوشا، مهتاب و رها هم از قبل آماده بودند. --- نیوشا با دیدن صدف گفت: «خب خانوم عکاس، آماده‌ای؟» --- صدف با اعتمادبه‌نفس گفت: «صددرصد! 😎📸» --- مهتاب: «همه‌چی آماده‌ست.» --- رها: «دوربین‌ها، وسایل و تجهیزات هم کاملن.» --- همان لحظه تولگا از اتاقش بیرون آمد. --- «خب بچه‌ها، بریم؟» --- صدف با خنده گفت: «بریم رئیس! 😂» --- همه وسایل رو برداشتند و از آتلیه خارج شدند. --- چند دقیقه بعد... به محل پروژه رسیدند. --- صدف با دیدن محل، با تعجب اطرافش رو نگاه کرد. --- «وای... اینجا خیلی بزرگه.» --- تولگا: «آره. برای همین باید حواسمون به همه‌چیز باشه.» --- صدف دوربینش رو آماده کرد. --- «خب، شروع کنیم.» --- چند ساعت اول... همه‌چیز کاملاً عادی پیش رفت. --- صدف مشغول عکاسی بود. --- نیوشا و مهتاب نور و تجهیزات رو تنظیم می‌کردند. --- رها هم هماهنگی‌های لازم رو انجام می‌داد. --- تولگا از دور مراقب روند کار بود. --- اما... --- در میان جمعیت... چهره‌ای آشنا ناگهان توجه تولگا رو جلب کرد. --- تولگا متوقف شد. --- نگاهش روی آن مرد ثابت ماند. --- همان مرد... --- همان چهره‌ای که در عکس قدیمی دیده بود. --- و همان انگشتر خاص... --- تولگا زیر لب گفت: «غیرممکنه...» --- مرد برای چند ثانیه به تولگا نگاه کرد. --- بعد... در میان جمعیت ناپدید شد. --- تولگا سریع به سمتی که مرد رفته بود رفت. --- اما وقتی به آنجا رسید... هیچ‌کس نبود. --- فقط یک تکه کاغذ کوچک روی زمین افتاده بود. --- تولگا خم شد و آن را برداشت. --- روی کاغذ نوشته شده بود: «حالا می‌فهمی چرا گفتم نزدیک‌تر از چیزیه که فکر می‌کنی...» --- تولگا کاغذ رو در دستش فشرد. --- بعد نگاهش رو به سمت صدف برد. --- صدف هنوز مشغول عکاسی بود... بی‌خبر از اینکه... یکی از مهم‌ترین رازهای گذشته‌ی تولگا... شاید همین نزدیکی‌ها باشد. 🖤 --- ادامه دارد... 🤍🕯️ کپی ممنوع❌
༺ 𝑹𝒐𝒚𝒂𝒚𝒆 𝑮𝒉𝒐𝒎𝒔𝒉𝒐𝒅𝒆 𝑴𝒂𝒏 ༻
✨️🤍 Novel Royaye Ghomshode Man 🤍✨️ #part90 --- دو روز گذشت... --- بالاخره روز پروژه رسید. ---
پآرت هآی رمآن رویآی گمشده من نوش نگآهتون بآشه خوشگلآ امیدوآرم لذت ببرید✨️🤍 🌙🤍 جانم، می‌شنومتون... 🤍🌙 اینجا جاییه برای حرف‌های شما؛ برای حس‌ها، نظرها و هر چیزی که دوست دارید با من در میون بذارید 💌 بدون اسم، بدون خجالت... حرف دلتون رو بنویسید، من با عشق می‌خونمشون ✨📖 👇 لینک ناشناس من: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8aez6u0&btn=🤍.جانم،.می‌شنومتون...
🖤📖 ۱۰ پارت تا پایان فصل اول «رویای گمشده من»... 📖🖤 فقط ۱۰ پارت دیگه... فقط ۱۰ پارت تا پایان فصل اول. 🕯️ اما قبل از اینکه فصل اول تموم بشه، قراره بعضی رازها بالاخره خودشونو نشون بدن... و بعضی حقیقت‌ها، چیزی نیستن که انتظارش رو دارید. 👀 اون مردِ انگشتر به دست... عکس قدیمی... گذشته‌ی خانواده‌ی تولگا... و اتفاقی که سال‌ها پنهان مونده... همه‌شون به هم مربوط‌ان. 🖤 فکر می‌کنید راز اصلی داستان رو فهمیدید؟ پس این بار حدستون رو نگه ندارید... 👀 📩 حدس‌هاتون رو ناشناس بفرستید: 🔗https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8aez6u0&btn=🤍.جانم،.می‌شنومتون... شاید یکی از شما قبل از پایان فصل اول، حقیقت رو حدس بزنه... 🥀 فقط یادتون باشه... هر چیزی که تا اینجا دیدید، تمام حقیقت نیست. 🖤🕯️