هربار برای آخرین بار ..! آخرین بارهایی که
باورشان کرده بودم . آخرین باری که گفتم دیگر برنمیگردم، دیگر برایش اشک نمیریزم ،دیگر نمیبخشم و اولین باری که گفتم این آخرین بار است .
اما هر بار دوباره از همان کوچهها گذشتم. دوباره همان اشتباهها را زندگی کردم. دوباره همان آدمها را باور کردم. و هر بار، با خودم عهد بستم که این یکی، آخرین بار باشد.
آدمی گاهی هزار بار از یکجا میرود تا بالاخره
روزی واقعا برود .
( تو نیستی و من هنوز در امتداد خداحافظی ام!
و راضی ام از نبودنت و از بودنم !
از اینکه تصمیم گرفتم برای بی تفاوتی تو تلاشی نکنم!
از اینکه برای آخرین بار تصمیم گرفتم خداحافظی را شروع کنم!
آن شب فکر میکردم میمیرم ، ایمان داشتم که دیگر نمیتوانم در دنیا دوام بیاورم
اما شب های زیادی گذشت و من دوام آوردم
من زنده ماندم و تو همچنان بیتفاوت! )
سهم کتابخانه اتاق من از کتابفروشی امشب :
" پیگیر اخبار نباشید " رولف دوبلی
" زندگی به سبک شازده کوچولو " استفان گارنیه
" نوشابه زرد " منصور ضابطیان
' در نهایت روزی قلبت رنجی که به خویش تحمیل شده است را میپذیرد و او که سرآغاز داستان تو بوده است را به کس دیگر میسپارد اش '
قلبی که در تپش های بی قرار و غمگین خود بود ، حالا کند و آهسته تر از روال همیشگی اش به سینه میکوبد '
چشمی که پا به پای آمدنش رودی بود جاری
اکنون سدی است خالی .