eitaa logo
پَرؤآنۀآبي:)
161 دنبال‌کننده
108 عکس
82 ویدیو
0 فایل
پروانۀ آبی. نمونده راهی:) عین‌یه‌خوابی،توی‌بیداری. . . .. اینجا؟ چهارتا تا رفیق،با‌سلیقه‌های‌متفاوت،ولی‌ذهنیت‌های‌یکی. صرفاً‌روزمرگی‌مونه‌. . سلیقه‌ها‌متفاوته‌و‌باعت‌بهم‌ریختگی‌میشه:) . +محتوا؟به‌هم‌ریختگی‌افکارودیدی؟همون . https://eitaa.com/DonyayAzora
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز خانواده/درخت های خوشگل/آلوچه/قورباغه رفت تو باغ خاطراتم:)
. انسان‌های زخمی را بیشتر دوست دارم؛ آن‌هایی که رنج کشیده‌اند، چون دلشان عمیق‌تر می‌تپد. کسی که درد را فهمیده باشد، مهربانی را هم بهتر می‌فهمد. شاید به همین دلیل است که بعضی دل‌ها، با وجود تمام شکستگی‌ها، هنوز زیبا می‌مانند. - داستایوفسکی:))
دروازه باز شد و من،بعد از مدت‌ها، تصمیم گرفتم وارد دنیایی بشم که شاید هیچ‌وقت نباید بهش پا میذاشتم. اینجا، عشق بوی آتش میده،پروانه‌ها آبی‌ان،و بعضی نگاه‌ها،خطرناک‌تر از جهنمن. میگن هرکس وارد این بازی بشه، یا عاشق میشه… یا نابود:) . . «پروانه آبی» به‌زودی آغاز میشه:))
پَرؤآنۀآبي:)
دروازه باز شد و من،بعد از مدت‌ها، تصمیم گرفتم وارد دنیایی بشم که شاید هیچ‌وقت نباید بهش پا میذاشتم.
. (:پروانه آبی میدیدم شون،صدام کردن،دروازه باز شد،معمولا این کار و نمی‌کردم ،ولی از سر شیطنت دلم خواست برم تو دنیا شون و سوالاشون جواب بدم دور هم نشسته بودن،سه نفر،سه تا پسر شاخ شمشاد که شرط میبندم قراره ترسناک ترین تجربه زندگیشون و رقم بزنم دو تا شون معلوم بود ترسیدن.... اما قیافه نفر سوم برام آشنا بود، و خودش بود،من اون نگاه سرد و مغرور و وقتی سعی میکرد الکی بهم لبخند بزنه رو میشناختم. بازی جالب شد... علت زندگی نکبت بارم،عالیه شروع کردن به پرسیدن سوال، آیا تو اینجا ای؟ چوبی که هر سه با دست نگه اش داشته بودن و به سمت کلمه Yes بردم و آشکارا ترس و تو چشماشون دیدم... تو یه اهریمنی؟ سمت کلمه No رفتم پس چی هستی؟ تصمیم گرفتم بازی اصلی رو شروع کنم یه صندلی پیدا کردم،روش نشستم و تکونش دادم،و خودم و بهشون نشون دادم،اما متوجه نشدن،پس با صدای خودم جواب دادم،به من میگن سکوت،اما شایدم دلیل مرگتون باشم. خیلی جالب بود،فرض کنید سه تا پسر گنده فریاد بکشن از خداشونم باشه جن به این خوشگلی بعد از فریاد ها،اولین کلمه ای که شنیدم این بود،نوکتارا،بازی بسه،از اینجا برو او،متاسفم راشر چون بازی شروع شده لعنتی،اون جذابیت و هنوز داری نوکتارا! ولی اون سادگی که با حرفات خر بشم و دیگه ندارم،راشر! زل زدم توی چشماش،و اون سردی،من و برد به گذشته. . .