eitaa logo
پَرؤآنۀآبي:)
162 دنبال‌کننده
108 عکس
82 ویدیو
0 فایل
پروانۀ آبی. نمونده راهی:) عین‌یه‌خوابی،توی‌بیداری. . . .. اینجا؟ چهارتا تا رفیق،با‌سلیقه‌های‌متفاوت،ولی‌ذهنیت‌های‌یکی. صرفاً‌روزمرگی‌مونه‌. . سلیقه‌ها‌متفاوته‌و‌باعت‌بهم‌ریختگی‌میشه:) . +محتوا؟به‌هم‌ریختگی‌افکارودیدی؟همون . https://eitaa.com/DonyayAzora
مشاهده در ایتا
دانلود
پَرؤآنۀآبي:)
#Part_1. (:پروانه آبی میدیدم شون،صدام کردن،دروازه باز شد،معمولا این کار و
اوه نه راشر من نمیخوام تو جلسه احضار شرکت کنم اما این یه تجربه خفنه نمیخوای امتحانش کنیم؟ آره به صداش هیجان میداد و چشماش سرد بود،این که من و نمیخواد آشکار بود،اما هنوز نمیدونم چرا بازیم میده؟ داشت شروع میکرد، آیا تو اینجا ای؟ بله(Yes) ترس تو‌ وجودم رخنه کرد و یه حس بدی بهم دست داد،مثل مورمور شدن، اما همچنان ادامه میداد،تا به یک دفعه شروع کردم به لرزیدن و چشمام سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم... . . . تو یه جای نا آشنا چشم باز کردم ،همه جا رو دودی غلیظ در بر گرفته بود،صدای جیغ از هر طرف شنیده میشد،موجوداتی با ساختاری انسانی،اما وحشتناک ،انگار که شکنجه میشدن،بیشترین چیزی که دیده میشد آتیش بود،تصویری که از جهنم توی ذهنم بود،دقیقا همینجا بود،همیشه اینطور جهنم و تصور میکردم،ولی اینجا افتضاح بود! صدای جیغ ها ،فریاد ها،و التماس های وحشیانه شون دل هر کسی رو به درد می آورد،آتیش هاشون به قدری گرم بود که تا کمی نزدیک میشدی شروع به عرق ریختن میکردی. اینجا دقیقا کجاست ؟راشر کجاست ؟ و از همه مهم تر،من اینجا چکار میکنم؟
پَرؤآنۀآبي:)
#Part_2 اوه نه راشر من نمیخوام تو جلسه احضار شرکت کنم اما این یه تجربه خفنه نمیخوای امتحانش کنیم؟ آ
از هر طرف، صدا های عجیب می اومد،دود های حاصل از آتش هاشون باعث شد به سرفه بی افتم،بلند شدم،باید کاری میکردم برای خودم در حال نگاه کردن به اطراف بودم که دود به چشمم خورد و باعث شد چیزی نبینم،ناگهان به کسی خوردم و پخش زمین شدم سرم رو بلند کردم تا ببینم به چه کسی خوردم،که با اولین نگاه ترسی بزرگ به دلم اومد! موجودی عجیب با چشمانی درشت و بدن قرمز و پشمالو با گوش هایی گرد و بزرگ -تو کی هستی؟ برخلاف ظاهر اش،صدای نازک و ملو ای داشت جوابی ندادم که دوباره گفت - پرسیدم تو کی هستی؟ +نوکتارا - همونی که همه از صبح راجب اش میگن؟ + ببین پشمالو قرمز،من نمیدونم راجب چی حرف میزنی!راشر کجاست؟ -پس تو ام قربانی . . . +منظورت چیه؟؟ -راشری که ازش حرف میزنی و نمی‌شناسم ،ولی میدونم چرا اینجایی +خب چرا؟؟مبهم حرف نزن -این و به این نویسنده بگو از اول داستان داره همه رو میپیچونه (پ.ن:من و چکار داری من اینجا دارم زحمت میکشم🗿🚬) -چیز خاصی نیست بابا،این راشر تو رو داده پول گرفته الانم تو بارسلونا داره عشق و حال میکنه +بارسلووناا؟ -این من درآوردی بود،ولی حقیقت اینه که،راشر تو رو در ازای چیزی به اینجا فرستاده. +چه چیزی؟؟ -میتونه پول باشه ،طلا باشه ،هرچی شک بدی بهم وارد شده بود. . . مخصوصا که، این ضربه از کسی بود که، بیشتر از همه دوست اش داشتم و بهش اعتماد داشتم. . . از قیافه ام مشخص بود چه افکاری از سرم میگذره. . . چرا؟
از قیافه ام مشخص بود چه افکاری از سرم میگذره. . . چرا؟ . . . 'زمان حال' +دوباره به هم رسیدیم،وقت انتقامه نه؟ -تو حتی جسم نداری نوکتارا،من و از چی میترسونی؟ +من روح نیستم،هرچیزی که انسان نیست،صرفا روح نیست! -هرچیزی،دستت خیلی کوتاه تر از این حرفاست. با قدرتم گلوش رو زیر دستم فشار دادم،اونقدر محکم که صورت اش بنفش شده بود ولش کردم ،نیازش داشتم ،باید تقاص پس میداد +دستم اونقدرا ام کوتاه نیست ،و تصمیم گرفتم مرموزانه برگردم دنیای خودم . . . جلوی در قصر چشمام رو باز کردم،وارد شدم. . .
اینجا؟دنیای آزورا یِ رمان پروانه آبی، عکس شخصیت ها،دنیای آزورا،شهر ها، همه چیز،اینجا به طور مرتب قرار میگیره . برای اشنایی با دنیای آزورا،اینجا خیلی کمک میکنه😉✨ https://eitaa.com/DonyayAzora
پَرؤآنۀآبي:)
#Part_4 از قیافه ام مشخص بود چه افکاری از سرم میگذره. . . چرا؟ . . . 'زمان حال' +دوباره به هم رسیدیم
جلوی در قصر چشمام رو باز کردم،وارد شدم، قصرِ من ۴ خدمه بیشتر نداشت،یعنی اینطور ترجیح داده بودم، به علاوه قرمز(موجود پشمالو) رز دختر جوونی که با مادرش فلورا و پدرش دیوید اینجا برام کار میکردن، +خانم شام خوردید؟ -شما میتونید بدون من شام بخورید بچه ها و پله ها رو گرفتم و به سمت اتاقم که بالاترین طبقه این قصر بود حرکت کردم . در و بستم و به در تکیه دادم،چشمام رو بستم،آره،من بیرون از این در قدرتمندم،ولی وقتی از این در عبور میکنم،می شکنم، مگه میشه که از اون دو چشم آبی دل کنده باشم؟؟:)) ٫٫٫٫٫٫ تو اوج خنده اش . . . چشماش،چشماش،چشماش:) ٫٫٫٫٫٫ قطره اشکی که روی گونم بود رو پس زدم و به سمت کمد لباس هایم رفتم، لباس خواب حریری مشکی زیبایی پوشیدم و موهام رو آزاد گذاشتم، و به گیره سر زیبایی اکتفا کردم ،به سمت پنجره رفتم،باد لا به لای امواج مو هام می رقصید،و به چند ماهی که در آسمون بود خیره بودم،مدت زمان زیادی که من توی این سرزمین زندگی میکنم،اما هنوز به عجایب اینجا عادت ندارم،هنوز ماه های زیبای آسمان که هیچ کدام از اهالی تا به حال کامل شدن شون رو ندیده ان و همیشه تو آسمون ثابت ان من و رو به وجد میاره:)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برای این که به ارزش هاتون پی ببرن،کافیه برین زیر خاک؛)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پَرؤآنۀآبي:)
#Part_5 جلوی در قصر چشمام رو باز کردم،وارد شدم، قصرِ من ۴ خدمه بیشتر نداشت،یعنی اینطور ترجیح داده بو
،به امروز فکر میکنم، فکر میکنم که،داستان عشق،چه‌ چیز عجیبیِ؟ مگه میشه هزاران رنج رو تحمل کنی که باعث اش تنها یک آدمِ،و هنوز دلباخته اون آدم بمونی؟ گرچه،من اون حس لعنتی رو،کشته بودم،من؟واقعیت من نکشتم، قبلا هزاران بار با دست های خودم،بهش خنجر زدم ولی نمرد،تا وقتی راشر با دست هاش فقد یک ضربه زد و،کارش تموم شد. ولی من انتقام میگیرم،به سبک خودم انتقام میگیرم،و با این افکارچشم‌هایم را بستم. آخرین چیزی که پیش از خواب دیدم، انعکاس چند ماه خاموش در شیشه پنجره بود. و آخرین چیزی که بهش فکر کردم... دو چشم آبی بود:) ... بلاخره از خواب بیدار شدم،با همون لباس خواب به طرف آشپزخانه قصر حرکت کردم و با میز صبحانه رو به رو شدم، بالای میز نشستم،و با صدای بلند،بقیه رو به نشستن سر میز دعوت کردم،همیشه همین بود،از تنها یه وعده رو گذروندن بیزار بودم،بی حرفی صبحانه خورده شد،و من تصمیم به آماده شدن گرفتم و کراپ کت کوتاه چرم مشکی با دامن بلندی مشکی پوشیدم و،موهام رو به طرف بالا جمع کردم،و خط چشمی مشکی و تیز به همراه رژ قرمزی به لب هام کشیدم،چشم هام رو بستم و بعد از باز کردن اشون خودم رو تو خونه راشر دیدم،و با فضولی مشغول دید زدن اونجا بودم که صدای هین کشیده ای اومد؛ -درست نیست مرد انقدر ترسو باشه جناب! +درست نیست دزدکی وارد خونه مردم بشی خانم! -مردم؟خنده شیطانی که صداش مخصوص خودم بود کردم و دستم رو به طرف دهانم اوردم و یهو ساکت شدم،اینجوری تاثیر اش بیشتره😉 -خنده دار بود راشر،کیف تو ببند که قراره ببرمت یه مسافرت مجانی، +من با تو هیچ جا نمیام -مطمئنی؟ +بله مطمئنم لبخندی عمیق و مرموز زدم،دست اشو گرفتم و چشمام و بستم، دودی زیر پا هام حس کردم،فحش زیر لبی راشر و شنیدم،موقع باز کردن چشم هام، رو به روی قصر بودم