فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
جمعهتون شاد و بینظیر
پیشکش نگاه مهربونتون
در این روز زیبا😍
💐 گل را برای زندگیتون
و کوتاهی عمرش
را برای غمهاتون آرزومندم.
لبتون غنچهی لبخند
دلتون شاد و روز و
روزگارتون بر وفق مراد😉
#عصر_بخیر
@Parvanege
🔹🔸🔹🔸
#قسمت۳۴۰
#چشم_آبی
هممون زدیم زیره خنده...
موضوع رو هم که تعریف کردم بزور جلو خودمونو گرفته بودیم تو اون جمع رسمی اشتباه نکنیم تا همه چی خراب نشه.
خلاصه مراسم نیم ساعت بعد تموم شد.
از سرای محله که اومدیم مهسا نفسی کشید وگفت:
اخیششش. ترکیدم
:چیه داشتی هلاک میشدی از این که یک ساعت ساکت بودی
اره جون تو واقعا کارسختیه .
مهداد پیشنهاد بستنی داد اما من گفتم:
باید برم تهران کاری برام پیش اومده .
باتعجب نگاهم کرد وگفت:چه کاری؟
:شخصیه
بشمر 3 نمیدونم اون سه نفر کجا غیب شدند و مادوتا تنها موندیم باصدای
آرومی گفت:
بگو دیگه چی شده؟ وگرنه باهات پامیشم میام تهرانا
:تو این کارو نمی کنی
:می کنم و خودتم اینو خوب میدونی.
آهی کشیدم... راست میگفت به اندازه ی کافی کله شق بود که بخواد این کارو انجام بده
:خیله خوب من تسلیمم... نامزد قبلیم دوباره من رو از پدرم خواستگاری کرده و باید برم تهران تا جواب اون رو بدم
:وجواب تو چیه؟
باحیرت گفتم:
یعنی نمیدونی؟
:میخوام ازخودت بشنوم .
توچشماش خیره شدم وگفتم: جوابم نه هست چون هیچ علاقه ای بهش ندارم.
لبخندی زد وگفت: خب خیالم راحت شد پس منم باهات میام تهران .
:جااااانم؟؟چرا؟؟؟
:خوب وقتی که میخوای پدرمادرتو راضی کنی باید دلیلی که داری این ازدواج رو رد می کنی پیشت باشه دیگه .
خندیدم :باشه باشه تو رو به عنوان مدرک زنده میبرم .
نگاهی به اطراف کرد وگفت:
حالا این سه تا کجا غیب شدن؟
شونه باالا انداختم وگفتم:
نمیدونم، اما بهتره پیداشون کنیم تا نزدن یه خراب کاری به بار بیارن .
:مااین جاییم.
باصدای نفس، از جام پریدم و به طرفشون چرخیدم مهداد با تعجب
گفت:
کجا غیب شدید؟
مهرداد:رفتیم داخل سرای محله رو چرخ بزنیم.
من:وااا برای چی؟
مهسا: آخه خیلی چیزای باحالی داشت
#ادامه_دارد...
🔹🔸🔹🔸
#قسمت۳۴۱
#چشم_آبی
نگاهم به مهداد افتاد که داشت میخندید این سه تا غیب شده بودند تا بتونیم حرف بزنیم.
سری تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم دم ورودی روستا جایی که باید از هم جدا میشدیم مهداد آروم طوری که بقیه نشنوند گفت:
کی میخوای راه بیافتی؟
:ساعت سه
:باشه پس تو جاده منتظرت میمونم .
لبخندی زدم وگفتم: باشه .
خداحافظی کردیم و به سمت خونه راه افتادیم
تو راه گفتم:
بچه ها امشب باید تنها بمونید تو خونه :چرا؟
:دارم میرم تهران تا تکلیف یه چیزی رو روشن کنم .
:تکلیف چیزی یا کسی؟
:هردوش.
حالا واقعا رفتین داخل چرخ بزنین؟؟
مهسا:نه پس رفتیم ولگردی به دختر پسرا اونجا شماره بدیم
زدم زیره خنده
:از شماها بعیدم نیس
نفس: اتفاقایه دختر ترگل به اضافه ورگل هم دیدیم به مهرداد پیشنهاد دادم شماره بده ولی نمیدونم چرا ترکید.
میخواستم یه پیرمرده هم به مهسا بدم دیدم خیلی داغونه ردش کردم بره... حیف شد ولی میخواستم مهسارو دکش کنم بره
آخه بوی ترشی خیلیی پیچیده اینجا
مهسا با چشم غره: به موقعش دارم براتتت
نفس زبونشو آورد بیرون: حقتههه
مهسا: اینارو ول کن.
نفس :میگم کی فهمیدی ما نیسیم
:همون اول
مهسا: بابا حواس جمع
نفس: مهسا فهمید دارین پچ پچ میکنین دوتایی رفتیم به مهرداد گفتیم
کشیدیم عقب که دور شیم
رفتیم رسیدیم خونه
درو باز کردم. وارد خونه شدیم کیفم رو روی تخت انداختم.
بعد از یک سال زندگی تو این جا به این سبک حموم عادت کرده بودم برای
همین خیلی سریع تر کارامو انجام میدادم.
باموهای خیس وارد اتاق شدم و نگاهی به ساعتم کردم یک ساعت ونیم وقت داشتم موهامو همون جوری بدون شونه با کلیپس جمع کردم. اولین مانتو با شالی که دم دستم اومد رو پوشیدم..
#ادامه_دارد...
🔹🔸🔹🔸
#قسمت۳۴۲
#چشم_آبی
کیفم رو آماده کردم و به سمت دخترا چرخیدم
:سفارش نمی کنم پس مراقب
خودتون باشیدا
:چشم مامان جون کشتی مارو برو دیگه .
برو تا با لگد پرتت نکردم بیرون
بوسیدمشون و ازخونه اومدم بیرون و سوار ماشین شدم.
احساس سبکی می کردم، میرفتم تابرای همیشه شر امیر رو از سرم کم کنم و این عالی بود،یعنی بهتر از عالی بود .
آهنگ شادی برای خودم پلی کردم و راه افتادم طبق قولی که داده بودم ساعت سه بود که رسیدم به جاده و مهداد رو دیدم که تو ماشینش منتظر نشسته.
بابوقی که زدم متوجه شد و استارت زد. گوشیمو از کیفم برداشتم و شماره شایان رو گرفتم دعا دعا می کردم سر عملی جایی نباشه که صدای زنگ تلفن رو نشنوه .
دعام مستجاب شد و بعد دو بوق جواب داد
:بله؟
:سلام شایان، شهرزادم .
:عه خوبی اصلا به صفحه گوشی نگاه نکردم .
:من خوبم ....باید باهات حرف بزنم
من بیمارستانم چطور؟
:منم دارم برمی گردم تهران می تونی ساعت شش بیای کافه رز؟
:باشه، اما چی شده ؟
:بیا میفهمی حرفهام مهم و زیاده پشت تلفن نمیتونم بگم.
#ادامه_دارد...
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
[💚🥺]
آرزوهایم را صف میبندم و باز، به تو
میرسم؛ تویی که هر چه را که بخواهم، باز تو بهتر از آنی! سلام بر تو مولایی که بر هر آرزویی، مقدمی!
«السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْمُقَدَّمُ الْمَأْمُولُ»
📚 صحیفه مهدیه، زیارتِ آلِ یاسین
#امام_زمان #جمعههای_انتظار
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
@Parvanege
❤سلام امام زمان عج
در تمناے نڪَاهت
بيقرارم تا بیایی
مڹ ظهور لحظہها را
ميشمارم تا بیایی...
خاڪ لایق نیست
تا بہ رویش پا ڪَذارے
در مسیرت جاڹ فشانم
گل بڪارم تا بیایی...
#السلام_علیک_یا_بقیة_الله
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#امام_زمان
@Parvanege