eitaa logo
پـــروانـگـــــی
2.3هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
1 فایل
﷽ جایگاهی برای رشد https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a 🦋 کانال پروانگی: ۱۴۰۱/۹/۵ کپی مطالب آزاد با ذکر #صلوات برای تعجیل در فرج مولا صاحب الزمان عج و شادی روح پدر و مادرم❤
مشاهده در ایتا
دانلود
🔹🔸🔹🔸 همه خندیدن. مهداد:خیله خب حالا راه بیافتید وگرنه دیر میرسیم. مهسا:حالا واقعا این جشن لازم بود؟ مهرداد: چیه نکنه خجالت می کشی؟ من و نفس ترکیدیم از خنده مهسا با حرص گفت: نخیر خجالت نمی کشم فقط میگم همچین مراسمی لزومی نداشت مهرداد:خب فعلا میبینی که لزوم داره. مهسا یه چشم غرره به قیافه خندونه مهرداد رفت. به سرای محله رسیدیم پلاکارد بزرگی دم در زده بودند و روش نوشته بود جشن تقدیر از خیرین روستای ایستا. مهسا: مامانم ایناااااا بیگیر منوووو الان پس میوفتم!! نفس:دستتو بده خواهرم تااگر غش کردی باهم غش کنیم .من آماده ی غشیدن میباشم به زور داشتم خودم رو کنترل می کردم که از دست کارای اینا غش نکنم از خنده مهرداد گفت: خیله خب برید داخل، محض رضای خدا هم که شده برای یک ساعت تیکه نپرونید . مهسا:تلاشمو می کنم نفس:قولی نمیدم .نمیتونم خودمو کنترل کنم به محض داخل شدن مردی میانسال با ریش های سفید به سمتون اومد و با خوشحالی گفت: خوشحالم که اومدید من امینی هستم معاون استاندار بفرماییدداخل سالن . نگاهی به ساختمون انداختم یه ساختمون دو طبقه که برخلاف سایر ساختمون های شهر خیلی شیک ساخته شده بود طبقه اول سالن آمفی تئاتر بود که مراسم در اون جا برگزار میشد و طبقه بالا هم ظاهرا کتابخونه و چند کلاس آموزشی بود . داخل سالن شدیم یه سالن تقریبا با ظرفیت صدنفر بود که شیب کمی داشت با صندلی های روکش دار قرمزی . آقای امینی مارو به ردیف جلو راهنمایی کرد بعداز چنددقیقه سالن کم کم پر میشد خیلی ازاون ها رو نمیشناختم . راس ساعت ده آقای امینی به روی سکو رفت و میکروفون رو دستش گرفت... ...
🔹🔸🔹🔸 :سلام و درود به تمامی مهمان های عزیز که امروز افتخار حضور در این جمع خودمانی رو دادن ماامروز میخوایم از زحمات و تلاش های پی درپی گروهی از خیرین روستای ایستا تشکر و قدردانی کنیم که با کوششون راهی برای پیشرفت این روستا پیدا کردند . تریبون رو به استاندار تحویل میدم و ازتون میخوام که به افتخارشون دست بزنید . مهسا زیرگوشم گفت: چقدم نوشابه باز می کنن برای هم دیگه . نفس:برا همدیگه نه... برا ما دستشو فشاری دادم وگفتم: آقا مرگ من، حرف نزنین خواهش میکنم . :خیله خب بابا کشتی مارو : آفرین . استاندار هم به روی سکو اومد و بعد از یک سری حرف های تکراری گفت: خیله خب میخوام از جمع خیرین‌مون دعوت کنم که به روی سکو بیان و این لوح های تقدیرو به رسم یادگار قبول کنن به افتخارشون دست بزنید . باصدای دست جمعیت از جامون بلند شدیم و به طرف سکو رفتیم. خود استاندار تک تک لوح های تقدیرو به دستمون داد و در آخر گفت : خیله خب من مطمئنم که مردم میخوان کمی با شماها آشنا بشن افتخار این صحبت رو کی میده ؟ همه‌شون اشاره کردند به من با بهت گفتم: اما چرا من؟ مهسا: آخه تو محشری...از همه سری رفتم رو حالت انفجار. تو روحت مهداد هم اینور دم گوشم زمزمه کرد: چون اگر تو نبودی، هیچ کدوم ازاین اتفاق ها نمیافتاد . لوح رو دادم دست مهسا و یه چشم غره توپ رفتم واسش اون بیشعورم فقط می‌خندید بمیری حالا نمیتونم حرف بزنم، ولی میکروفون رو ازدست استاندار گرفتم نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم :اصولا من زیاد سخنران خوبی نیستم و برای همین خسته‌‌تون نمی کنم . فقط میخوام تشکری صمیمانه از دوستان عزیزم بکنم که تمام یک سال گذشته من رو تنها نگذاشتن تنها نگذاشتن و تحت هرشرایطی ازم حمایت کردند و از جناب استاندار هم ممنونم که این لطف رو نسبت به ما داشتند و مارو لایق این تقدیرنامه دونستند روزتون بخیر. با تشویق جمعیت دوباره سرجاهامون قرار گرفتیم مهسا:بابا سخنراااااان نفس:بابا اینکارههههه پرفسووور مامانم ایناااااا مهسا:من بجا تو قلبم داشت از دهنم میزد بیرون من: بمیری مهسا بزور جلو خندمو گرفتم بخدا برسیم خونه من می‌دونم و تو... مهرداد با خنده: باز چیکار کرده؟ مهسا: باز؟میام براتااااا ...
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
جمعه‌تون شاد و بی‌نظیر پیشکش نگاه مهربونتون در این روز زیبا😍 💐 گل را برای زندگی‌تون و کوتاهی عمرش را برای غم‌هاتون آرزومندم. لب‌تون غنچه‌ی لبخند دلتون شاد و روز و روزگارتون بر وفق مراد😉 @Parvanege
🔹🔸🔹🔸 هممون زدیم زیره خنده... موضوع رو هم که تعریف کردم بزور جلو خودمونو گرفته بودیم تو اون جمع رسمی اشتباه نکنیم تا همه چی خراب نشه. خلاصه مراسم نیم ساعت بعد تموم شد. از سرای محله که اومدیم مهسا نفسی کشید وگفت: اخیششش. ترکیدم :چیه داشتی هلاک میشدی از این که یک ساعت ساکت بودی اره جون تو واقعا کارسختیه . مهداد پیشنهاد بستنی داد اما من گفتم: باید برم تهران کاری برام پیش اومده . باتعجب نگاهم کرد وگفت:چه کاری؟ :شخصیه بشمر 3 نمیدونم اون سه نفر کجا غیب شدند و مادوتا تنها موندیم باصدای آرومی گفت: بگو دیگه چی شده؟ وگرنه باهات پامیشم میام تهرانا :تو این کارو نمی کنی :می کنم و خودتم اینو خوب میدونی. آهی کشیدم... راست میگفت به اندازه ی کافی کله شق بود که بخواد این کارو انجام بده :خیله خوب من تسلیمم... نامزد قبلیم دوباره من رو از پدرم خواستگاری کرده و باید برم تهران تا جواب اون رو بدم :وجواب تو چیه؟ باحیرت گفتم: یعنی نمیدونی؟ :میخوام ازخودت بشنوم . توچشماش خیره شدم وگفتم: جوابم نه هست چون هیچ علاقه ای بهش ندارم. لبخندی زد وگفت: خب خیالم راحت شد پس منم باهات میام تهران . :جااااانم؟؟چرا؟؟؟ :خوب وقتی که میخوای پدرمادرتو راضی کنی باید دلیلی که داری این ازدواج رو رد می کنی پیشت باشه دیگه . خندیدم :باشه باشه تو رو به عنوان مدرک زنده میبرم . نگاهی به اطراف کرد وگفت: حالا این سه تا کجا غیب شدن؟ شونه باالا انداختم وگفتم: نمیدونم، اما بهتره پیداشون کنیم تا نزدن یه خراب کاری به بار بیارن . :مااین جاییم. باصدای نفس، از جام پریدم و به طرفشون چرخیدم مهداد با تعجب گفت: کجا غیب شدید؟ مهرداد:رفتیم داخل سرای محله رو چرخ بزنیم. من:وااا برای چی؟ مهسا: آخه خیلی چیزای باحالی داشت ...
🔹🔸🔹🔸 نگاهم به مهداد افتاد که داشت میخندید این سه تا غیب شده بودند تا بتونیم حرف بزنیم. سری تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم دم ورودی روستا جایی که باید از هم جدا میشدیم مهداد آروم طوری که بقیه نشنوند گفت: کی میخوای راه بیافتی؟ :ساعت سه :باشه پس تو جاده منتظرت میمونم . لبخندی زدم وگفتم: باشه . خداحافظی کردیم و به سمت خونه راه افتادیم تو راه گفتم: بچه ها امشب باید تنها بمونید تو خونه :چرا؟ :دارم میرم تهران تا تکلیف یه چیزی رو روشن کنم . :تکلیف چیزی یا کسی؟ :هردوش. حالا واقعا رفتین داخل چرخ بزنین؟؟ مهسا:نه پس رفتیم ولگردی به دختر پسرا اونجا شماره بدیم زدم زیره خنده :از شماها بعیدم نیس نفس: اتفاقایه دختر ترگل به اضافه ورگل هم دیدیم به مهرداد پیشنهاد دادم شماره بده ولی نمیدونم چرا ترکید. میخواستم یه پیرمرده هم به مهسا بدم دیدم خیلی داغونه ردش کردم بره... حیف شد ولی میخواستم مهسارو دکش کنم بره آخه بوی ترشی خیلیی پیچیده اینجا مهسا با چشم غره: به موقعش دارم براتتت نفس زبونشو آورد بیرون: حقتههه مهسا: اینارو ول کن. نفس :میگم کی فهمیدی ما نیسیم :همون اول مهسا: بابا حواس جمع نفس: مهسا فهمید دارین پچ پچ میکنین دوتایی رفتیم به مهرداد گفتیم کشیدیم عقب که دور شیم رفتیم رسیدیم خونه درو باز کردم. وارد خونه شدیم کیفم رو روی تخت انداختم. بعد از یک سال زندگی تو این جا به این سبک حموم عادت کرده بودم برای همین خیلی سریع تر کارامو انجام میدادم. باموهای خیس وارد اتاق شدم و نگاهی به ساعتم کردم یک ساعت ونیم وقت داشتم موهامو همون جوری بدون شونه با کلیپس جمع کردم. اولین مانتو با شالی که دم دستم اومد رو پوشیدم.. ...
🔹🔸🔹🔸 کیفم رو آماده کردم و به سمت دخترا چرخیدم :سفارش نمی کنم پس مراقب خودتون باشیدا :چشم مامان جون کشتی مارو برو دیگه . برو تا با لگد پرتت نکردم بیرون بوسیدم‌شون و ازخونه اومدم بیرون و سوار ماشین شدم. احساس سبکی می کردم، میرفتم تابرای همیشه شر امیر رو از سرم کم کنم و این عالی بود،یعنی بهتر از عالی بود . آهنگ شادی برای خودم پلی کردم و راه افتادم طبق قولی که داده بودم ساعت سه بود که رسیدم به جاده و مهداد رو دیدم که تو ماشینش منتظر نشسته. بابوقی که زدم متوجه شد و استارت زد. گوشی‌مو از کیفم برداشتم و شماره شایان رو گرفتم دعا دعا می کردم سر عملی جایی نباشه که صدای زنگ تلفن رو نشنوه . دعام مستجاب شد و بعد دو بوق جواب داد :بله؟ :سلام شایان، شهرزادم . :عه خوبی اصلا به صفحه گوشی نگاه نکردم . :من خوبم ....باید باهات حرف بزنم من بیمارستانم چطور؟ :منم دارم برمی گردم تهران می تونی ساعت شش بیای کافه رز؟ :باشه، اما چی شده ؟ :بیا میفهمی حرف‌هام مهم و زیاده پشت تلفن نمی‌تونم بگم. ...
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
[💚🥺] آرزوهایم را صف می‌بندم و باز، به تو می‌رسم؛ تویی که هر چه را که بخواهم، باز تو بهتر از آنی! سلام بر تو مولایی که بر هر آرزویی، مقدمی! «السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْمُقَدَّمُ الْمَأْمُولُ» 📚 صحیفه مهدیه، زیارتِ آلِ یاسین @Parvanege
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا