eitaa logo
پـــروانـگـــــی
2.3هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
1 فایل
﷽ جایگاهی برای رشد https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a 🦋 کانال پروانگی: ۱۴۰۱/۹/۵ کپی مطالب آزاد با ذکر #صلوات برای تعجیل در فرج مولا صاحب الزمان عج و شادی روح پدر و مادرم❤
مشاهده در ایتا
دانلود
🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 🍁 ﷽ رحمان در بد مخمصه‌ای افتاده بود، یک طرف وجدان و طرفی دیگر عاطفه‌ی پدری... او به اجبار در سکوت نظاره‌گر ادامه‌ی جنایتِ افراد خانواده‌ش است. بالاخره آسیه فکری می‌کند و آن را با حامد درمیان می‌گذارد:«فهمیدم! یه گونی میارم استخونا رو بذاریم توش بیرون شهر آتیش بزنیم.» رحمان تحمل نمی‌کند: « زنیکه‌ی جادوگر، افعیِ دوسر، هرچی می‌کشیم از دست تویِ عفریته‌ست...» به طرف آسیه حمله می‌کند و به باد کتک می‌گیرد. با پادرمیانی احمد و حامد آسیه از دستش خلاص می‌شود؛ اما چشمان به خون نشسته‌اش ترسناک‌تر می‌شود. صبح روز بعد نقشه‌ی آسیه عملی می‌شود، آسیه وحامد صبح زود بیرون می‌روند و حوالی ظهر سراسیمه به خانه برمی‌گردند. حامد در را می‌بندد و نفس‌نفس زنان می‌گوید:«بدبخت شدیم» رحمان دودستش را برسر می‌کوبد:«چی‌ شده؟» احمد به طرف حیاط می‌دود نگاهی به اطراف می‌کند. آسیه با رنگ پریده، بریده‌بریده می‌گوید«داشتیم استخونا رو می‌سوزوندیم، یه چوپان دیدمون فرار کردیم» صدای در بلند می‌شود:«بازکنید، پلیس!» حامد روی مبل می‌نشیند:«اگر از سعید پرسیدن چند روزه ندیدیمش، فهمیدین؟.» مریم باز زانوهایش را بغل می‌کند . بالاخره بعد از دوسه بار هشدار پلیس، رحمان و احمد به سمت درحیاط می‌روند. افسر پلیس وارد حیاط می‌شود. آسیه مبینا را تهدید می‌کند که مراقب رفتارش باشد. دو دقیقه بعد افسری وارد سالن می‌شود. نگاه کاوشگرش را میان تک‌تک آن‌ها می‌چرخاند. بعداز چند دقیقه می‌گوید:«ازخانواده شما شکایت شده باید به چند سوال پاسخ بدید.» حامد گلویش را صاف می‌کند:«چه شکایتی،بابت چی؟» پلیس به حامد زل می‌زند:«داماد شما مفقود شده، پدرش اومده شکایت کرده و مادرش ادعا می‌کنه که باخانمش دعوا داشته و دلیل گم شدنش هم همین دعواست.» حامد نگاهش را از او می‌دزدد:«شاید رفته سفر، جواب خوش گذرونی آقا رو ماباید بدیم؟» پلیس به سمت مبینا می‌چرخد:«بعید می‌دونم سفر رفته باشه چون ما از ترمینال‌های مسافربری پرسو جو کردیم، درهفته گذشته مسافری با مشخصات ایشون نداشتن.» نفس مبینا تنگ شده و به سختی خود را کنترل می‌کند. به آسیه خیره می‌شود:«توی گزارش اومده که چندبار به خاطراختلافی که‌باخانمش داشته، باهم جروبحث داشتن» مریم ‌بالاخره به حرف می‌آید: «درسته،اما من نمی‌دونم کجاست، چند روز ازش خبرندارم.» افسرچشمانش را ریز می‌کند:«چند روز؟ من از شما تاریخ دقیق می‌خوام خانم» مریم چشمانش دو دو می‌زند و دستانش را تکان می‌دهد:«شاید پونزده روز یا یک ماه»پلیس جلوتر می‌رود:«خانم لطفا خوب فکر کنید یک ماه یا پونزده روز؟»مریم می‌نالد: «نمی‌دونم، نمی‌دونم ولم کنید، من حالم خوب نیست.» حامد نگران است که مریم چیزی بگوید:«ولش کنید مگر نمی‌بینید حالش بده.» پلیس نگاهی به حامد می‌کند«چرا بده مگه چی شده؟» آسیه باعجله می‌گوید«خُب زندگی‌ش روی هواست، شوهرش رفته، خودش اینجا...معلومه هر زنی بود، حالش بد می‌شد.» بعدازحرف‌های آسیه افسر پلیس بلند می‌شود:«از شهر خارج نشید، شاید برای پاسخ به سوالات بیشتری احضار بشید. به حیاط می‌رود، نگاهی به کل فضای حیاط می‌کند، نگاهش روی باغچه متوقف می‌شود:«باغچه رو شخم زدین؟» رحمان لبخندی مصنوعی می‌زند:«هان، بله، بله شخم زدیم» پلیس نگاهی به او و بعد به حامد می‌کند و می‌رود. پدر رو به حامد می‌گوید:«برو خودت‌ رو معرفی کن من حمایتت می‌کنم، توکه نمی‌خواستی بکشیش، برات یه وکیل خوب می‌گیرم.» حامد با تکیه به در سر می‌خورد و بر زمین می‌نشیند. آسیه می‌غرد: «چی؟ می‌خوای پسرمو به کشتن بدی؟ » رحمان خشمگین می‌شود فریاد می‌زند: «کاش اون موقع که زیر گوش دخترت می‌خوندی و پسرت رو شیر می‌کردی فکر عاقبتش هم بودی، اگر اینقدر دخالت نمی‌کردی حالا مریم، سرزندگیش بود و سعید بدبختم زنده بود.» صدای زنگ در بلند می‌شود. آسیه باصدای خفه‌ای می‌گوید«دلت خنک شد؟ پلیسه حتما صداتو شنید، حالا چه گلی به سر بگیرم؟» هیچ کس جرات باز کردن در را نداشت... 🍁 🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🖊به قلم ف.م.رشادی(افسون) منبع: آوینا AaVINAa
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍁یه جملاتی هست که نباید تو بحث و دعوا بکار برد: ۱. باید جدا بشیم : جدایی یک تصمیم سخت و بسیار منطقیه ، زمان عصبانیت که ضربان قلبت ۱۲۰ به بالاعه کلا زمان خوبی برای تصمیم گیری نیست ! ۲. از فلانی یاد بگیر ، ببین چیکار کرده ! کلا مقایسه کردن احساس ناکافی بودن به طرف مقابل میده و مشاجره رو شدیدتر میکنه. ۳. باشه تو راست میگی ، اصلا توخوبی! این جمله تحقیر آمیز و متلکه . به این معنا که من علاقه ای به ادامه گفتگو باتو ندارم. ۴. اصلا نمیدونم دیگه دوستت دارم یانه؟ این جمله سنگینه ، برای گفتنش کلی باید ارزیابی انجام بدین و فکرکنین ، گفتنش کل رابطتتون رو میتونه خراب کنه. ۵. سکوت کردن : بله درسته سکوت کردن هم خودش یک جوابه و به این معناست که انقدر اهمیت نداره‌ که من گوش کنم یا جواب بدم. ۶. این مسئله انقدر کوچیکه که ارزش جر و بحث نداره‌. چیزی که برای شما کوچیکه ممکنه برای طرف مقابل خیلی مهم و بزرگ باشه. @Parvanege
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
"⏰ وقت رو بگیری یا وقت تو رو بگیره؟ انتخاب با خودته! پس هر دقیقه‌ات رو مثل یک الماس بیهوده خرج نکن! " ✍سپیده @Parvanege
🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 🍁 ﷽ صدای زنگ خانه بلند می‌شود. هیچ‌کس جرات بازکردن در را ندارد. حامد به چهارچوب شکلاتی رنگِ درِ سالن تکیه داده، آسیه سربندش را باز می‌کند و آن را روی مبل می‌اندازد. پروازِ سربند سیاه تصویری‌ست که مریم با چشم‌های از حدقه بیرون زده‌اش دنبال می‌کند. حالا همه خانواده با مبینا هم‌نوا شده‌اند! باز صدای زنگ بلند می‌شود. احمد گوشش را به در حیاط چسبانده، صدای مبهمی از بیرون به گوشش می‌رسد، باهر جمله‌ای که می‌شنود، چهره‌ش عوض می‌شود. رحمان دست‌هایش را به هم می‌مالد و مدام به دشداشه‌اش چنگ می‌زند، تمام تنش خیس عرق شده، سکوت را می‌شکند:«من باز می‌کنم.» آسیه دستانش را باز می‌کند، سد راهش می‌شود. رحمان پرده‌‌ای که از «ثوب» تور وگل مخملی، آسیه ایجاد شده را کنار می‌زند و به حیاط می‌رود... گیسو به دیوار آجری رنگ تکیه می‌زند، صدایش را بلند می‌کند:« چی توی اون باغ هست که اینقدر بهش خیره می‌شی!» تصویر تک درخت نخل ته باغ در چشمانِ مبینا تار می‌شود. صدای خرد شدن برگ‌های خشک در گوشش می‌پیچد، دست گیسو را بر شانه‌اش احساس می‌کند:« گاهی خدا بنده‌هاشو سخت آزمایش می‌کنه، می‌دونی چیه من خوب درکت می‌کنم، زندگی من بی‌شباهت با زندگیت نیست.» مبینا آهی می‌کشد، لب‌هایش می‌لرزد بغضش را می‌بلعد:« هیچ‌کس نمی‌تونه من رو درک کنه، هیچ‌کس، من دیگه تموم شدم!...» جمله‌ی آخرش را باصدای لرزان می‌گوید! گیسو او را به خود نزدیک می‌کند، سرش را به سینه می‌چسباند:« نباید امیدت رو از دست بدی، زندگی جریان داره، دوباره روی زیباش رو بهت نشون می‌ده، اونی که حاضر نیستی ببینیش دلیلی بر این مدعاست...» باحرف‌های گیسو چهره‌ی تکیده‌ی مبینا در هم می‌رود :«امید؟ چه امیدی؟من هیچ امیدی ندارم! » به طرف ساختمان می‌رود. گیسو نفسی بیرون می‌دهد، طره‌ای از موهای فرِ بِلوندش به هوا می‌پرد. رقص آرام برگ‌های نارنجی، در نسیم شبانگاهی هم، حالش را بهتر نمی‌کند. مبینا برای او فقط یک بیمار از بیماران آسایشگاه نیست، او مبینا را مانند یک عضو از خانواده‌ی بزرگش می‌داند... رحمان به طرف در می‌رود، پیراهن راه‌راهِ آبی رنگ احمد را چنگ می‌زند، احمد گوشش را از در جدا می‌کند، به طرف پدر می‌چرخد:«می‌خوای درو باز کنی؟» رحمان نفس تنگ شده‌ش را رها می‌کند، دهان باز می‌کند چیزی بگوید، صدای جیغ‌ بلندی از خانه‌ی برادرش بلند می‌شود. رحمان درنگ نمی‌کند و در را باز می‌کند. چیزی که می‌بیند دنیا را جلوی چشمانش تیره‌و تار می‌کند... 🍁 🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🖊به قلم ف.م.رشادی(افسون) منبع: آوینا AaVINAa
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا