-ای منتظران گنجنهان میآید
آرامش جان عاشقان میآید
بربام سحر طلایهداران ظهور
گفتند که صاحبالزمان میآید
#السلام_علیک_یا_بقیة_الله
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#امام_زمان
@Parvanege
آبان که میرسد، پاییز به آرامی در دلش تغییر میکند...!
برگها با رنگهای گرم و زیبا زمین را میپوشانند...!
پچپچ باد، نغمهای دلنشین میسازد و ما را به یاد چمدانهای چهارخانه گوشه کمد میاندازد تا اولین لباسهای بافتنی را بیرون بیاوریم...!
ابرها به هم نزدیکتر میشوند و آسمان را تیرهتر میکنند...!
انارها سرختر و درخشانتر میشوند...!
شبها زودتر از همیشه به سراغمان میآیند...!
اینها را میدانم، چرخه طبیعت است...!
اما تو کجایی؟!
#حس_خوب #پاییز
✍م. علیپور
@Parvanege
زندگی شاد مشترک
"در زندگی مشترک، هر روز فرصتی است برای یادگیری و رشد. عشق واقعی نه تنها در لحظات شاد، بلکه در کنار هم بودن در چالشها و سختیها نیز نمایان میشود. بیایید هر روز به یکدیگر عشق بورزیم و با هم به سوی آیندهای روشنتر قدم برداریم."
#سیاستهای_همسرداری
#عشق #رشد
@Parvanege
4_5807889325815240561.mp3
2.83M
🔸قلب عالم
پیرامون واسطه فیض بودن وجود مقدس امام عصر علیه السلام
#پادکست_مهدوی
#امام_زمان عج
@Elteja
@Parvanege
#داستان
سایههای آینه
ساعت اداری تمام شده بود، اما من هنوز این پرونده را به اتمام نرسانده بودم. در حالی که به صفحهنمایش خیره شده بودم، احساس میکردم که دنیای اطرافم به آرامی محو میشود. موهای تیرهام که به هم ریخته بود، نشاندهنده شبهای بیخوابیام بود. عادت داشتم که با یک فنجان قهوه داغ در دست، به جزئیات پروندهها بپردازم، اما این بار قهوهام سرد شده بود و من هنوز در دنیای پروندهای غرق شده بودم که به نظر میرسید از زمان و مکان جدا شده است.
نور چراغهای کمسوی اداره، مانند ستارههای دوردست، در تاریکی شب میدرخشیدند. هر کلمهای که مینوشتم، به مانند یک جادو، دنیای جدیدی را میساخت. اما این پرونده، نه تنها حاوی اطلاعات مالی، بلکه داستان زندگی افرادی بود که در آن گرفتار شده بودند. هر صفحه، مانند یک آینه، رازهای پنهان را به من نشان میداد. احساس میکردم که در حال کشف دنیایی هستم که در آن، هر تصمیم میتواند عواقب جدی داشته باشد.
صدای زنگ تلفن، مانند صدای زنگ خطر، مرا از افکارم بیرون کشید. "تو داری با آتیش بازی میکنی." صدای خشن مرد ناشناس، مانند طوفانی در دل شب، به گوشم رسید. در آن لحظه، احساس کردم که این پرونده، نه تنها یک کار اداری، بلکه یک سفر به دنیای تاریک و خطرناک است. قلبم به شدت میتپید و دستانم عرق کرده بود. "چرا من؟" در ذهنم تکرار میکردم. "چرا باید تو این موقعیت قرار بگیرم؟"
ایمیل جدیدی که به صندوق ورودیام آمد، مانند یک پیشگویی بود. "اگه بیشتر از این ادامه بدی، هیچکس نمیتونه نجاتت بده." این جمله، مانند یک سایه، بر روی ذهنم سنگینی میکرد. در حالی که به صفحهنمایش خیره شده بودم، احساس میکردم که در یک تله گرفتار شدهام.
در دفترم به شدت باز شد و سارا، همکارم، با چشمانی پر از ترس وارد شد. او همیشه با اعتماد به نفس و انرژی مثبتش شناخته میشد، اما حالا چهرهاش رنگ باخته و نگران بود. "باید بریم! اونا دارن میآیند!" او با صدای لرزان گفت. من به چشمانش نگاه کردم و ترس را در آنها دیدم. "اونا کیاند؟" پرسیدم، در حالی که قلبم به شدت میتپید. "چرا اینقدر نگرانی؟"
سارا به دور و بر نگاه کرد، انگار که کسی در سایهها پنهان شده باشد. "دونفر داشتن در بارهی پروندهات صحبت میکردن. اونا میگفتن که تو داری به چیزهایی نزدیک میشی که نباید سر در بیاری."
"اما من فقط دارم کارمو انجام میدم!" گفتم و سعی کردم آرامش خود را حفظ کنم. "این فقط یک پروندهست. من نمیتونم به خاطر تهدیدها عقبنشینی کنم." اما در دل، تردید و ترس به سراغم آمده بود. آیا واقعاً در خطر بودم؟
سارا با چشمان قهوهای خود به من خیره شد. چشمانش، که همیشه پر از امید و انرژی بودند، حالا پر از نگرانی و اضطراب بودند. "این فقط یک پرونده نیست! این زندگی و مرگه. تو نمیدونی چه خطری تو این پروندهست."
"من نمیتونم فرار کنم، سارا. من باید حقیقت رو پیدا کنم." گفتم و به صفحهنمایش نگاه کردم. "این آدما به کمک من نیاز دارن. من نمیتونم اونا رو تنها بذارم." اما در دل، صدای تردید به من میگفت که شاید باید به حرف سارا گوش دهم.
سارا با ناامیدی سرش را تکان داد. "تو نمیفهمی! خطرناکه، اگه ادامه بدی، ممکنه به قیمت جونت تموم بشه."
در آن لحظه، احساس کردم که دیوارها به آرامی به سمت من نزدیک میشوند.
@Parvanege
#داستان
سایه های آینه
فضای دفتر، که روزی پر از نور و انرژی بود، حالا به یک زندان تاریک تبدیل شده بود. صدای تپش قلبم در گوشم طنینانداز میشد و هر لحظه بیشتر از قبل احساس میکردم که در یک دنیای بیرحم و خطرناک گرفتار شدهام.
"پس حالا چیکار کنم؟" در ذهنم چرخید. سارا به من نزدیکتر شد و با صدای آرامتری گفت:
"باید پرونده رو رها کنی. به خاطر خودت، به خاطر زندگیات."
اما من نمیتوانستم. این پرونده برای من بیشتر از یک کار اداری بود. این یک مأموریت بود، یک چالش که باید با آن روبرو میشدم. من به این افراد قول داده بودم که حقیقت را پیدا کنم و نمیتوانستم به خاطر ترس از ناشناختهها عقبنشینی کنم.
"سارا، من نمیتونم فرار کنم. این آدما به من نیاز دارن. اگه من برم، چه بر سرشون میاد؟" صدایم به شدت لرزان بود، اما عزمم را جزم کرده بودم.
سارا با چشمانش به من خیره شد و در آن لحظه، میتوانستم ببینم که او هم در حال مبارزه با ترسهای خودش است. "اما تو هم به من نیاز داری. من نمیخوام تو رو از دست بدم."
چند لحظه سکوت کردیم. در آن سکوت، صدای زنگ تلفن دوباره به گوش رسید و این بار، احساس کردم که صدای زنگ، مانند یک زنگ خطر واقعی است. سارا به سمت تلفن رفت و با احتیاط گوشی را برداشت.
"الو؟" صدای او به وضوح نشان میداد که نگران است. من به چهرهاش نگاه کردم و دیدم که رنگش پریده و چشمانش پر از ترس است.
"بله، بله، من سارا هستم." او به آرامی پاسخ داد و من میتوانستم صدای مرد ناشناس را از آن طرف خط بشنوم.
چند لحظه بعد، سارا گوشی را قطع کرد و به من نگاه کرد. "اونا میخوان با تو صحبت کنن. میگن که باید به دفترشون بری."
قلبم به شدت میتپید. "چی؟ چرا؟"
"نمیدونم، اما به نظر میرسه که اونا خیلی جدی هستن." سارا با صدای لرزان گفت. "من نمیخوام تو بری، اما اگه این کار رو نکنی، ممکنه عواقب بدی داشته باشه."
در آن لحظه، احساس کردم که در یک دوراهی قرار دارم. آیا باید به تهدیدها گوش دهم و از این پرونده کنار بکشم، یا باید به جستجوی حقیقت ادامه دهم و با خطرات آن روبرو شوم؟
"من باید برم، سارا." گفتم و عزمم را جزم کردم. "این تنها راهی است که میتوانم به این افراد کمک کنم."
سارا با ناامیدی سرش را تکان داد. "اما تو نمیدونی چه خطری در انتظارته. اونا ممکنه به تو آسیب برسونن."
"من نمیتونم به خاطر ترس از ناشناختهها عقبنشینی کنم." گفتم و به چشمانش نگاه کردم. "من باید حقیقت رو پیدا کنم، حتی اگر به قیمت جانم باشد."
سارا به آرامی به من نزدیک شد و دستانش را در دستانم گرفت. "فقط مراقب خودت باش. من نمیخوام تو رو از دست بدم."
با این کلمات، احساس کردم که یک بار دیگر به خودم اعتماد میکنم. باید به این سفر ادامه میدادم، حتی اگر به دنیای تاریک و خطرناک منتهی میشد.
با قلبی پر از تردید و عزم، به سمت درب خروجی دفتر حرکت کردم. در حالی که به سمت تاریکی شب میرفتم، احساس میکردم که سایهها به آرامی در اطرافم جمع میشوند. اما من آماده بودم تا با آنها روبرو شوم و حقیقت را کشف کنم.
@Parvanege