eitaa logo
پـــروانـگـــــی
2.3هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
1 فایل
﷽ جایگاهی برای رشد https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a 🦋 کانال پروانگی: ۱۴۰۱/۹/۵ کپی مطالب آزاد با ذکر #صلوات برای تعجیل در فرج مولا صاحب الزمان عج و شادی روح پدر و مادرم❤
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴پدر خوب، به حرف‌های جزیی و کم‌اهمیت کودکت با دقت و حوصله گوش کن. 👈تا در نوجوانی،  حرف‌های با اهمیت و مهم‌اش را برای تو بگوید. @Parvanege
هدایت شده از پوشه 🍎
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 نرگسی_دیگر قسمت 11 نرگس هم به کنار دیوار و نرده های محوطه رفت و منتظر ایستاد. سرش پائین بود و به این فکر میکرد که چگونه سر حرف را با سودابه باز کند! چند لحظه ای گذشت تا اینکه صدای ایمان را شنید. -به یکی از بچه ها گفتم بهش بگه بره بوفه و منتظر باشه...تو هم برو اونجا میبینیش -باشه این را گفت و با حداکثر سرعتش که خیلی هم زیاد نبود به طرف بوفه حرکت کرد... صدای زنگ گوشی اش آمد. -سلام...جونم؟ نیما-سلام...کجایی؟ -دانشگاه -با دختره حرف زدی؟ -نه هنوز ندیدمش -خیلی خب...نرگس حواست باشه ها...این ایمان دیروز قبل رفتن به من گفت که خودش هم تو رو میبره دانشگاه هم بعدش میرسونه خونه...مواظب باش یه وقت خرش از پل گذشت نپیچونتت! نرگس خندید و گفت: باشه -کاری نداری؟ -نه -خداحافظ -خداحافظت وارد بوفه شد. روی میز ها را با دقت ورنداز کرد تا بتواند سودابه را پیدا کند. طبق مشخصاتی که ایمان داده بود دنبال دختری با چشمان عسلی و صورت سبزه و لاغر میگشت. چند دختر و پسر دانشجو روی میز ها نشسته بودند ولی بوفه آنقدر ها هم شلوغ نبود. او را پیدا کرد. روی صندلی ای نشسته و سرش پائین بود. به طرف او رفت و پرسید: سلام...سودابه خانوم؟ سودابه که در حال و هوای خودش بود سرش را بلند کرد و نگاهی به او کرد. نگاهش سرشار از پرسش بود چون نرگس را نمیشناخت، فقط دیده بود که گاهی در حیاط دانشگاه ایمان با او حرف میزند. -سلام...بله و شما؟ نرگس لبخندی زد و صندلی ای که درست روبه روی او بود را عقب کشید و نشست. با دقت به او نگاه کرد. خصوصیات ظاهریش همانطور بود که ایمان میگفت. آرایش کم رنگی داشت. مقنعه ی سیاهی سر کرده بود و موهایش کاملاً پنهان بود. مانتوی شکلاتی رنگش تا زانو هایش بود و پلیور سفیدی نیز پوشیده بود. چهره اش از سنش کمتر می نمود. -من نرگس اشرفی هستم...دختر عموی ایمان اشرفی، همکلاسیتون سودابه نفس عمیقی کشید. انگار خیالش از بابت چیزی راحت شده بود! شاید او هم ایمان را دوست داشت! لبخندی زد و گفت: خوشبختم -منم همینطور -گفتن باهام کار دارین...در خدمتم -اوووم! چه جوری بگم؟!(خنده ای کرد) -راحت باش عزیزم -خب از اولش میگم تا به آخرش برسم!...ایمان خواهر نداره...ینی کلا توو خونواده مون من تک دخترم و بقیه همه پسر(خندید)...واسه همینم من اومدم اینجا تا نقش خواهرو براش بازی کنم -متوجه نمیشم -ببین دیروز ایمان اومد خونه مون و به من گفت نرگس یه دختری هست توی کلاسمون که من میخوامش!...میخوام بری باهاش حرف بزنی ببینی اجازه ی آشناییه بیشتر و حرف زدن میده یا نه سودابه به وضوح دستپاچه شد و صورت سبزه اش، سرخ شد. اما اول باید مطمئن میشد که منظور نرگس به او است یا نه! پس با شک پرسید: خب؟ -خب همین دیگه!...خانوم سودابه ی رمضانی اجازه ی آشنایی و صحبت رو به پسر عموی من آقای ایمان اشرفی میدی یا نه؟! سودابه مثل برق گرفته ها شده بود! نفس نفس میزد و از خجالت صورتش گر گرفته بود! با دستپاچگی گفت: ببخشید...خیلی..اوووم...ببخشید خیلی ...آآآآ خیلی یهویی گفتین!...ینی... نرگس در حالی که لبخند دلنشینی بر لب داشت، دست سودابه را که روی میز بود گرفت و با لحنی که آرامش را به او باز می گرداند، گفت: میدونم...درست شدی شبیه ایمان!...امروز اصن توو حال خودش نبود بس که هیجان داشت)خندید(...من چی بهش بگم؟ سودابه بیشتر خجالت کشید و سرش را پائین انداخت. نرگس با همان لحن و لبخند گفت: ببین عزیزم! من که تو رو براش خواستگاری نکردم که انقدر هول شدی...من فقط میخوام بدونم میذاری بیاد باهات یه سری حرفا بزنه یا نه؟!...اول شما ها باید یه کم با هم حرف بزنین، آشناتر بشین، بعد نوبت انجام کارای رسمی مثه خواستگاری و نامزدی و این حرفاست...اومدیمو تو و ایمان با هم حرف زدین و دیدین به درد هم نمیخورین که هیچ سایه ی همو هم با تیر میزنین!!!(خندید)...خب حالا بهش بگم بیاد با هم حرف بزنین یا نه؟ سودابه سری به عنوان موافقت تکان داد. نرگس دوباره لبخندی زد و گفت: خب پس من میرم بهش میگم بیاد...حتما وقتی بهش بگم بال درمیاره(خندید)...خداحافظ عزیزم...از آشنایی باهات خوشحال شدم! این را گفت و بلند شد. سودابه هم بلند شد و در حالی که دست نرگس را میفشرد گفت: منم همینطور! @Parvanege
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 نرگسی_دیگر قسمت 12 نرگس از بوفه بیرون رفت. به محوطه نگاهی انداخت و ایمان را همان جایی که از او جدا شده بود، دید. به سمت در خروجی رفت و به ایمان اشاره کرد که او هم بیاید. ایمان خیلی هیجان زده و مضطرب بود و صورتش سرخ شده بود. نرگس از دیدن چهره ی او خنده اش گرفت. ایمان نگاهی پرسشگر به او کرد؛ نای حرف زدن هم نداشت! -بابا اینجوری میخوای بری با دختره حرف بزنی؟ ایمان اول متوجه منظور او نشد اما ناگهان گل از گلش شکفت. لبخند بزرگی روی لبش نشست! -ینی میذاره برم باهاش حرف بزنم؟! -بله با ذوق و شوق فراوان گفت: آخ نرگس...نرگس خیلی خیلی خیلی ممنونتم...جبران میکنم برات! نرگس خندید و گفت: خب بریم؟! -کجا؟ -خونه دیگه -پس...پس کِی با سودابه حرف بزنم؟ -چه میدونم...منو برسون خونه و برگرد باهاش حرف بزن! -نمیشه که منتظرمه -خب من چی کار کنم؟ ایمان من من کنان گفت: خب...خب... نرگس با اعتراض گفت: خب چی؟! اگه منو نمیبری سوئیچتو بده با ماشینت میرم...گواهینامه مم همرامه -آخه تا بعد از ظهر کلاس دارم...بعدشم که باید مامان اینا رو بیارم خونه تون...ماشینو لازم دارم نرگس ببخشید -ینی تنها برم؟! ایمان سرش را پائین انداخت و چیزی نگفت. البته نرگس اکثر مواقع خودش تنها به خانه میرفت، اما ایمان دیروز به نیما گفته بود که خودش نرگس را می رساند. نمیشد که به همین راحتی زیر حرفش بزند. اخم کرد و چهره ی عصبی ای به خود گرفت. ناگهان ایمان به کسی اشاره کرد و گفت: آها...بیا با صالحی برو نرگس متعجب به سمتی که ایمان اشاره میکرد نگاه کرد. یخ کرد! از ایمان توقع نداشت چنین حرفی بزند. صالحی هم که اشاره ی ایمان را دیده و حرفش را شنیده بود صورتش سرخ شد و سرش را پائین انداخت. نرگس هم عصبی بود و هم خجالت زده! -نمیخواد خودم با اتوبوس میرم! این را گفت و بدون اینکه منتظر جواب یا عکس العملی از ایمان بماند، رویش را برگرداند و رفت... -نرگس...نرگس...بابا نرگس وایسا نرگس بدون این که برگردد یا حتی توقف کند با صدای بلند گفت: گفتم که با اتوبوس میرم...برو منتظرته...خداحافظ -وایسا نرگ... بلندتر از قبل و با لحنی که نشان از عصبانیتش داشت گفت:گفتم خداحافظ ایمان هندزفری اش را در گوشش گذاشت و حواسش را به آهنگ سپرد. همیشه عادت داشت در خیابان که قدم می زند آهنگ گوش دهد. آهنگ گوش کردن باعث میشد تا توجه ش به اطرافش کمتر شود و نگاه های سرشار از ترحم خیلی ها کمتر آزارش دهد. از وقتی یادش می آمد نگاه غریبه های توی خیابان به او دو حالت داشت؛ یا ترحم بار بود به خاطر لنگیدنش و وبال؛ یا پر از تحقیر و چشم غره بود به خاطر چادرش! همیشه سعی میکرد غریبه های توی خیابان را نادیده بگیرد. آن ها رحم نداشتند! نگاه هایشان تا مغز استخوان او را می سوزاند و او فقط به این بی رحم ها و به سوختن خودش لبخند میزد! چاره ی دیگری هم نداشت! نمیتوانست فریاد بزند و بگوید: زیر این نگاهای ترحم بار و تحقیر آمیزتون آدم خاکستر میشه! د آخه مگه من مریخیم که اینجوری نگام میکنین؟! مگه من چی کارتون کردم که با نگاتون آتیشم میزنین؟! من و چادرم چه ظلمی در حقتون کردیم که باید چشم غره ها و تیکه هاتونو تحمل کنیم و دم نزنیم؟! من خودم به خاطر این وبال لعنتی عذاب میکشم چرا شما باید روزی صد بار با نگاتون، با تیکه هاتون، با ترحماتون آتیشم بزنین؟! چرا محکومم به تحمل و سوختن و دم برنیاوردن؟! فقط جرمم لنگ و چادری بودنه که به خاطرش با نگاتون کمر به نابودیم بستین؟! این فریاد های خاموش او بود که همیشه پشت لبخند دلنشینش پنهان می کرد! وای به روزی که فریاد های نزده اش، فریاد شوند بر سر غریبه های توی خیابان! غریبه های توی خیابان با دیدن لبخندش فکر می کردند که عقب مانده است! آخر مگر میشود آدم بلنگد و لبخند هم بزند؟! ولی برای او نظر غریبه های توی خیابان مهم نبود. نمیخواست به خاطر آن ها و نگاه بی رحم و سوزاننده شان خودش را از بودن محروم کند! تقصیر او نیست که این غریبه های توی خیابان همه چیز را با ترازوی خودشان می سنجند! از نظر آن ها کسی که پایش میلنگد ناقص و بدبخت و سربار است و کسی که چادر میگذارد قنداق پیچ و عقب مانده! پس از نظر غریبه های توی خیابان نرگس یک بدبختِ عقب مانده است! ولی خودش و خدای خودش و تمام آدم هایی که حتی ذره ای او را می شناختند این را می دانستند که نرگس اصلا بدبخت و عقب مانده نیست. همین برای او کافی بود! آتش گرفتن و سوختن زیر نگاه های غریبه های توی خیابان برایش عادت شده بود! به قول قدیمی ها از بس مار خورده بود افعی شده بود! از بس نگاه خورده بود لبخند میزد! سر به زیر و آرام راه می رفت و حواسش را به آهنگی که گوش هایش را نوازش می کرد، داده بود. از کنار مغازه ها و غریبه های توی خیابان می گذشت. فاصله ی دانشگاه تا ایستگاه اتوبوس به اندازه ی یک ربع پیاده روی بود. @Parvanege
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
"درختان در سخت‌ترین فصول نیز ایستادگی می‌کنند و امید به بهار را در دل دارند. بیایید ما هم در برابر چالش‌ها استقامت کنیم و به زندگی ادامه دهیم. " ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌@Parvanege
حجابِ دیدن او را کنار باید زد و لحظه لحظه دَم‌‌ از انتظار باید زد @Parvanege ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🎯 هشت نشانه موفقیت در زندگی مشترک 1. درک متقابل و احترام: شما به یکدیگر احترام می‌گذارید و توانایی درک احساسات و نیازهای همدیگر را دارید. اشتباهات جزئی را می‌بخشید و به یکدیگر فرصت می‌دهید. 2. تلاش مشترک: هر دو طرف به یک اندازه برای رابطه‌تان تلاش می‌کنید و نیازی به اثبات عشق یا تعهد به یکدیگر ندارید. این تلاش‌ها به صورت طبیعی و بدون فشار انجام می‌شود. 3. صداقت و شفافیت: تمام خبرهای خوب و بد را با هم به اشتراک می‌گذارید و نیازی به مخفی‌کاری یا پنهان‌کاری ندارید. این شفافیت به اعتماد بین شما کمک می‌کند. 4. لذت از بودن با هم: از زمان‌هایی که با هم می‌گذرانید لذت می‌برید و از هر لحظه‌ای که در کنار هم هستید، بهره‌برداری می‌کنید. 5. مدیریت دعوا: با هم دعوا می‌کنید، اما اجازه نمی‌دهید که این دعواها بر احساسات و روابط شما تأثیر منفی بگذارد. شما می‌دانید چگونه به سرعت به حالت عادی برگردید. 6. شناخت نیازهای یکدیگر: ترفندهای خوشحال کردن همدیگر را می‌شناسید و به دنبال راه‌هایی برای ایجاد شادی و رضایت در زندگی مشترک هستید. 7. گفتگو و هم‌صحبتی: شما هم صحبت‌های خوبی برای یکدیگر هستید و می‌توانید به راحتی درباره موضوعات مختلف صحبت کنید. این ارتباط کلامی به نزدیکی شما کمک می‌کند. 8. حمایت و تشویق: در هر شرایطی از یکدیگر حمایت می‌کنید و به یکدیگر انگیزه می‌دهید تا به اهداف و آرزوهای خود برسید. این حمایت باعث تقویت رابطه‌تان می‌شود. این نشانه‌ها می‌توانند به شما کمک کنند تا موفقیت رابطه‌تان را ارزیابی کنید و در صورت نیاز، به بهبود آن بپردازید. @Parvanege