هدایت شده از پروانگی
#سلام_امام_زمانم
نزدیکترین مسافر دور، سلام
آیینهی سبز قامت نور، سلام
بی تو همه خفته اند در این عالم
ای نفخهی دل نواز در صور، سلام
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
https://eitaa.com/joinchat/2279997839Cbbcc4b7dc3
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ای بادِ صبح
منزل جانان من کجاست؟
من مُردم، از برای خدا
جان من کجاست؟
#هلالی_جغتایی
🍃🌸 کانال پروانگی 👇
https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
صبر داشته باش!...
گاهی وقتا زندگی از قصد سرعتت
رو کم میکنه، حتی گاهی نگهت میداره،
نمیذاره پیش بری!
تا طوفانی که سر راهته بگذره...
#حس_خوب
🍃🌸 کانال پروانگی 👇
https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
🍃هرگز اجازه ندهید ناکامیها و شکستها
شما را متوقف کنند...
رویاهای خود را به واقعیت تبدیل کنید.
🦋هر صبح شروع جدیدی برای زندگی است، گذشته را فراموش کن و برای زمان حال برنامهریزی داشته باش!
#تلنگر
🍃🌸 کانال پروانگی 👇
https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوستداشتنے تلفن و روی میز گذاشتم و با صدای بلندی گفتم: _ اَه ... آخه... حالااا وق
🍁🍁🍁
مغــرورِدوستداشتنے
ای کاش فردا هیچ وقت نیاد؛ اصلا دوست ندارم در جمعی قراربگیرم که دردمو دو برابر میکنه... نوش داروم ازم دوره...
اشکام بی هیچ توقفی روی صورتم فرود میومدن؛ ولی من هیچ سعیی در کنترلشون نداشتم...
این اشکها اشک شکست بودند. آره... من یه بار دیگه هم شکست خوردم، اونم از نوع خیلی سختش.
سرم رو بالا گرفتم و با صدای تقریبا بلندی گفتم: خــــــدا ... این یکی تاوان چیه؟
خواستی نشونم بدی همیشه بازندهام...
خدایا! کمکم کن...
اینبار حتی اگه یه روز از عمرمم باقی مونده باشه، اون چیزیو که باید بهش اعتراف کنم رو به زبون خواهم
آورد...
اینبار شکست و میپذیرم؛ چون شکست این بارم به معنی از بین رفتن تمام باورهامه به معنی عمل نکردن به قولیه که به آیدا دادم.
اعتراف میکنم، قسم به گذشتهی تلخم اینبار اعتراف میکنم.
فریاد زدم: مــــــــــــن اعتراف میکنم...
اینبار با همیشه فرق میکنه...
نگاهی داخل آینه به خودم انداختم. مانتوی آبی روشن، شلوار لی یخی، شال سفید.
نشانههای گریهی دیشب هنوزم توی صورتم مشخص بود و کاملا از بین نرفته بود.
قرمزی چشمام کمتر شده بود ولی کامل از بین نرفته بود...
ای کاش میتونستم همین الان بگم، نمیتونم بیام؛ ولی مطمئنم داداش مخالفت میکنه و میگه برای تغییر روحیهام باید برم.
یه رژ به لبای خشکم زدم اگه رژ نمیزدم مطمئنا با مردهها اشتباه میگرفتنم.
اگه مثل قبل میبودم کلی کرم مختلف میزدم به پوستم تا آب و هوای کوه پوستمو خشک و زبر نکنه؛ ولی اینبار بدون این که حتی به سمت
کرم مرطوب برم کولهمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون.
بعد از کلی انتظار بالاخره داخل ماشین نشستیم و به راه افتادیم.
هنزفریمو گذاشتم توی گوشم و تا رسیدن به مقصد بدون هیچ حرفی فقط به آهنگ گوش سپردم.
جالبیش اینجا بود که هیچی از آهنگ نمیفهمیدم و حواسم کلا جای دیگهای بود.
#پارت_284
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁
💫تو کارت متمرکز باش!
🌸خودت رو باور کن!
💫به تواناییهات اعتماد داشته باش!...
#تلنگر
#موفقیت
#پشتکار
🍃🌸 کانال پروانگی 👇
https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوستداشتنے ای کاش فردا هیچ وقت نیاد؛ اصلا دوست ندارم در جمعی قراربگیرم که دردمو د
🍁🍁🍁
مغــرورِدوستداشتنے
با تکونهای دستی چشمامو باز کردم هنزفریرو از گوشم درآوردم، داداش با لبخند گفت: چه عجب خانوم خوشخواب تو چرا هیچ وقت از خوابیدن
خسته نمیشی؟...
لبخند بی جونی زدم.
داداش ادامه داد: پیاده شو رسیدیم.
نوشین خانوم فکر کرد، نیومدی...
داشت سرِ ما رو قطع میکرد.
از ماشین پیاده شدم... به محض پیاده شدنم، نوشین خانوم به سمتم اومد و مشغول احوالپرسی شدیم.
بعد از این که با همه احوالپرسی کردم به بهانهی برداشتن کولهام از جمع دور شده و به سمت ماشین رفتم.
هوای خنکی که به پوستم میخورد حسابی حالمو جا آورد. عاشق کوه بودم
فضای سبز اطراف هم که به خودی خود باعث سرحالیم شد...
اونقدر که باعث شد، لبخندی واقعی روی لبم نقش ببنده.
دستمو از شیشهی ماشین کردم داخل تا گوشیمو از روی صندلی عقب بردارم که با شنیدن یه صدای آشنا سرجام میخکوب شدم.
به وضوح متوجه شدم که ضربان قلبم با شنیدن اون صدا به شدت بالا رفت.
دست و پام شروع به لرزیدن کردن، لبخند روی لبم، گشاد و گشادتر شد...
تمام دلگرفتگیهای این مدتم از بین رفت.
به سمتش برگشتم، مشغول صحبت با تلفن بود.
یه تیشرت سفید جذب به همراه یه شلوار اسپرت مشکی به تن داشت... جذاب شده بود.
بایداعتراف کنم، اولین پسریه که همیشه از تیپش خوشم میاد.
نفس عمیقی کشیدم. دلیل این همه خوشحالی که به یکباره سراغم اومد رو نمیدونم... شایدم میدونم؛ ولی دوست ندارم به روی خودم بیارم.
بهش نگاه میکردم توی اون لحظه برام مهم نبود که اگه متوجه نگاهم بشه چه آبروریزی میشه؛ فقط بهش نگاه میکردم.
دیدنش، شنیدن صداش، حتی بوی ادکلنش که از همون فاصله هم احساسش میک۶ردم آرامش رو بهم هدیه میکرد.
با هزار جور بدبختی ازش چشم گرفتم. تلفنش تموم شده بود و پشت به من به درختی تکیه کرده و مشغول تماشای طبیعت بود.
نمیدونستم من برای سلام کردن پیشدستی کنم یا صبر کنم اول اون منو ببینه و بهم سلام کنه.
هنوز با خودم در جدال بودم که پاهام بی اراده به سمتش کشیده شد...
با هرقدمی که بهش نزدیکتر میشدم قلبم بیقرارتر میشد.
در فاصلهی چند قدمی ازش ایستادم. نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که سعی داشتم لرزشش رو که در اثر هیجان زیاد بوجود اومده بود، پنهون کنم...
گفتم:
_از قدیم میگن اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده بدان عاشق شده یا گریه کرده...
با شنیدن صدام بلافاصله به سمتم برگشت...
با دیدنش لبخند روی لبم پررنگتر شد و تمام غم و ناراحتیای این مدت از بین رفت.
با صدایی که لرزشش رو کاملا میتونستم حس کنم ... گفتم: سلام... رسیدن بخیر.
#پارت_285
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁