پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوستداشتنے نگاهی به دستم انداختم سرم بهش وصل بود. کمی فکر کردم تا یادم بیاد چه ا
🍁🍁🍁
مغــرورِدوستداشتنے
_خودتو وعده نده، فردا باید برم بیمارستان.
_لازم نکرده طاها به بیمارستان اطلاع داده اونا هم گفتن هیچ مشکلی نداره تازه بهش گفتن که خودشون بهت پیشنهاد مدتی مرخصی رو دادند؛ ولی
تو قبول نکردی طاها حسابی از دستت عصبیه به نفعته هیچگونه مخالفتی باهاش نکنی.
خواستم از جایم بلند بشم که مارال مانع شد و گفت: کجا؟
_خواهری به خدا من خوبم بذار به زندگیم برسم
_همین که گفتم بگیر بخواب! بخوای لجبازی کنی درو قفل میکنم هستی.
یکم استراحت کن! نفیسه خانوم برات سوپ درست کرده حاضر که شد میام بیدارت میکنم...
اینو گفت و از اتاق بیرون رفت.
خدا بخیر کنه حالا یک هفته باید تحت فرمان اینا زندگی میکردم یکی نیست بگه مجبور بودین بگین من پیشنهاد مرخصی رو رد کردم.
خدا میدونه داداش طاها توی این هفته مجبور به چه کارایی بکنم.
چشمامو بستم و سعی کردم فقط در ارامش بخوابم بدون فکر کردن به چیزای بیهوده حالا که فرصت داشتم کمی استراحت کنم باید به بهترین نحو ازش استفاده میکردم.
****
نفس عمیقی کشیدم و هوا رو به داخل ریه هام منتقل کردم.
از بی حوصلگی به حیاط پناه آوردم.
پنجمین روز از زندانی شدن من در خونه میگذره باوجود اینکه حالم کاملا خوب شده ولی همچنان مجبورم از این استراحت زورکی استفاده کنم.
هیچ موقع توی زندگیم مثل اینروزا احساس بی حوصلگی نکردم.
توی این پنج روز فقط مهرداد و شیده یه بار برای سرزدن اومدن که از نظر من بهتر بود نمیومدن.
هر نگاه شیده مثل خنجر فرو میشد تو قلبم از بس توی نگاه و حرکاتش نفرت وجود داشت.
صنمم که هر روز میاد یه سری میزنه و میره...
فکر میکنم مهرداد دو روزه که کار در بیمارستان و شروع کرده طبق اطلاعاتی که من تازگی فهمیدم من و مهرداد شیفتامون با هم کاملا متفاوته ...
اینطوری فکر میکنم بهترم باشه حداقل شیده هرروز با خودش هزار جور فکر الکی نمیکنه.
#پارت_276
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁