eitaa logo
پـــروانـگـــــی
2.3هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
1 فایل
﷽ جایگاهی برای رشد https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a 🦋 کانال پروانگی: ۱۴۰۱/۹/۵ کپی مطالب آزاد با ذکر #صلوات برای تعجیل در فرج مولا صاحب الزمان عج و شادی روح پدر و مادرم❤
مشاهده در ایتا
دانلود
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے لبخند گشادی زدم و با لهجه شمالی گفتم: _داری منو صحنه سازی میکنی‌ها داد
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے باید طاها رو ببینی!... اعصابش خورده... میگه چه دلیلی داره، هستی عروس بشه... داره زندگی‌شو می‌کنه دیگه... خیلی دوسِت داره هستی! خوشحالم که بعد مامان و بابا این‌قدر خوب پشتیبانیت کرده. - حق با توئه داداش علاوه بر یک برادر حق پدری داره به گردنم، وجودش باعث میشه توی سخت‌ترین شرایط زندگیمم دلگرم باشم. اشک توی چشای مارال به خوبی دیده میشد؛ انگار به همشون الهام شده بود که این‌بار هستی، واقعا رفتنیه... لبخندی بهش زدم و بعد با به صدا در اومدن آیفون، مارال با بدجنسی گفت: _بالاخره اومدن... چشم به راهیت تموم شد. - من اصلا هم چشم به راه کسی نبودم ایشششششش... - صددرصد... من میرم پایین تو هم زود بیا! _باشه. مارال که رفت تازه متوجه لرزش درونیم شدم یه دفعه‌ای استرس بدی تمام وجودمو گرفت. نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم: آروم باش هستی!... این مهمونی فقط یه فرق با مهمونی‌های دفعات قبل داره... همه ی اون آدما، آدمای قبلن... استرس نداشته باش! چند نفس عمیق دیگه هم کشیدم وقتی تقریبا به آرامش رسیدم، راهی پایین شدم. هنوز نیومده بودن داخل خونه... تا خواستم از پله‌ها پایین برم که در باز شد و وارد شدند. از همون پشت پله‌ها به در خیره شدم. پشت سر نوشین خانوم وارد شد. نفسم برای یه لحظه ایستاد... چقدر دوسش داشتم. خدایا! یعنی بیدارم... این واقعا هومنه... ... 🍁🍁🍁🍁