eitaa logo
پـــروانـگـــــی
2.3هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
1 فایل
﷽ جایگاهی برای رشد https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a 🦋 کانال پروانگی: ۱۴۰۱/۹/۵ کپی مطالب آزاد با ذکر #صلوات برای تعجیل در فرج مولا صاحب الزمان عج و شادی روح پدر و مادرم❤
مشاهده در ایتا
دانلود
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے سه ساله که دیگه هستی وجود نداره، تنها کسی که از شخصیت هستی هنوز باقی م
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے یه زن که دغدغه‌اش درست کردن غذای مورد علاقه‌ی شوهرشه، نه دیررسیدن به بیمارستان. یه زن که تنها دغدغه‌اش تربیت فرزندشه، نه غوطه‌ور شدن توی خون برای زنده نگه داشتن یه نفردیگه... شب و روزم شده تلاش برای زنده نگه داشتن یه نفرو عزاداری بخاطر مرگ یکی دیگه درحالیکه خودم مدتهاست دچار مرگ تدریجی شدم. سرمو گذاشتم روی دستام با لحن زاری گفتم: تا کی باید اینطور زندگی کنم... دیگه توانم به صفر رسیده... دیگه کاسه صبرم لبریز شده... کاش یکی بتونه یه راه پیش پام بذاره تا کمی آرامش بدست بیارم... کاش... باکمی مکث صداش رو شنیدم: حق داری هستی، کاملا حق داری..... هرکس دیگه ایم جای تو بود کم میاورد... هرکس دیگه ایم که در تکرار و تکرار دست و پا میزد یقینا کم میاورد... شنیدی هستی؟!... من حقو کاملا به تو دادم؛ ولی حتی با این وجودم نمیتونم انکار کنم که امروز توی خونه داداش اصلا نمی‌شناختمت. چشم دوختم بهش با لحنی که هنوزم بوی ناباوری می‌داد گفت: _محال بود تو جلوی عزیزترین فرد زندگیتم از ضعفای وجودت حرف بزنی، ولی امروز خیلی راحت جلوی همه ما تقریبا گفتی در برابر اسفندیاری تو صفری. فکرشم نمی‌کردم روزی برسه که بایستی جلوی یه عده و ضعفای وجودت رو جلوشون فریاد بزنی... چشماشو دوخت توی چشام: _چت شده هستی؟ به خودم نهیب زدم: چم شده بود؟... چیزیم شده بود؟ ... نه، همه چیز مثل قبله... مثل همیشه با تنهایی انس گرفتم.... مثل همیشه در عین نیستی همچنان هستم. صدای آیدا و سوالش لرز به وجودم انداخت. لرزشی شدید که حتی خود آیدا هم حسش کرد. اونقدری که داشتم خیس شدن پلکامو بعد از سه سال دوباره حس می‌کردم. همونطور که خیره شده بود تو چشمام پرسید: هستی تو هنوز هومن رو دوست داری... نه؟! خیره شدم توعمق چشماش سوالش یه بار نه... صدبار نه، بلکه هزاران بار در ذهنم تکرار شد. اسم هومن بعد از سه سال در گوشم از زبون یه نفر دیگه پیچید. به دنبال این سوال تمام زندگی سه سالم جلوی چشمم در عرض یه دقیقه زنده شد. از زمان بارداری‌ام گرفته تا افسردگیای بعدش تا اشکایی که از شدت سردرد و بیدار موندن روی سر آروین می‌ریختم و هیچ‌کس نبود تا براش از دردام بگم... از حسرت داشتن یه همراه همه و همه جلوی چشمم زنده شد. چه حسی... چه قدرتی نمیدونم، ولی به یکباره چشمام خشک شد و دیگه هیچ اثری از ریزش اشک وجود نداشت. آیدا منتظر نگاهم می‌کرد.چشم ازش گرفتم. از جام بلند شدم و تنها به گفتن: من متنفرم از این برداشت های غلط شماها... اکتفا کردم. ☘فصل بیستم چند ضربه به در اتاق زدم صدای بفرماییدش رو شنیدم در روباز کردم و وارد شدم. روبروم مردی قرار داره با... چشم ازش گرفتم، مدت‌هاست دوست ندارم در ظاهر هیچ مردی دقیق بشم... ... 🍁🍁🍁🍁