eitaa logo
پـــروانـگـــــی
2.3هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
1 فایل
﷽ جایگاهی برای رشد https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a 🦋 کانال پروانگی: ۱۴۰۱/۹/۵ کپی مطالب آزاد با ذکر #صلوات برای تعجیل در فرج مولا صاحب الزمان عج و شادی روح پدر و مادرم❤
مشاهده در ایتا
دانلود
پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے یه زن که دغدغه‌اش درست کردن غذای مورد علاقه‌ی شوهرشه، نه دیررسیدن به ب
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے لبخندی زد و با لحن جدی گفت: بفرمائید بشینید خانوم آتشین. تمام توانم رو به کار بردم تا مثل خودش لبخند بزنم ولی فکر نمی‌کنم موفق شده باشم. با صداش به خودم اومد: _خانوم آتشین چرا سرپاایستادین بفرمایید. طبق خواسته‌اش نشستم. خودشم روی مبل روبروم نشست. مجدد لبخندی زد و گفت: خوبین؟ مدتیه کمتر در محیط بیمارستان می‌بینمتون؟ بالحنی به ظاهر استوار همیشگیم گفتم: ممنون... یه مقدار سرم شلوغ بود به همین دلیل کمتر توی بخش رفت و آمد داشتم. سرش رو به معنی فهمیدن تکون داد سکوت بینمون ردوبدل شد سکوتی که بازهم از جانب اون شکسته شد: خب خانوم آتشین گفتین با من کار دارین، اگر مربوط به کاره... بین حرفش اومدم: مربوط به کار نیست. لبخندی زد: پس اگه صلاح میدونین بریم بیرون از محیط بیمارستان صحبت کنیم. منتظر نگاهم کرد... گفتم: خیر جناب دکتر... من که هیچ مشکلی ندارم، حرفایی هم که میخوام بزنم زیاد طولانی نیست؛ علاوه بر اون نیم ساعت دیگه عمل دارم. اگه شما هم مشکلی ندارین همین‌جا حرفامو بزنم. - نه من هیچ مشکلی ندارم، برای راحتی شما گفتم... حالا که اینجا رو ترجیح میدین، بنده هیچ حرفی ندارم. بعد از کمی مکث گفت: خب من گوش می‌کنم ... بفرمایید. چهره‌ی داداش و مارال جلوی چشمم نقش بست... چهره‌ی همیشه نگرانشون چهره‌ی پر از محبتشون. با فکربه این که قریب به چهار روزه نه اونا و نه من هیچ دیدار و یا تماسی با هم نداشتیم، قلبم فشرده شد... هه... قلب. تردید داشت ذره ذره به مغزم راه پیدا می‌کرد ... دوست داشتم، برگردم به اتاقم و بازهم فکر کنم. سرم رو پایین انداختم که فکری کنم و از این اتاق به معنای واقعی فرار کنم که نگاهم روی دست چپم خشک شد. پوزخند روی لبم نشست. تردیدی که پابه قلبم باز کرده بود رفته رفته جای خودش رو به اطمینان و محکم بودن داد بعد از دقایقی سرم رو بالا آوردم و با استوارترین لحن ممکن گفتم: _جناب اسفندیاری هم من و هم شما دلیل اینجا بودن من رو خوب میدونیم. لبخند آرامش بخشی زد: _درسته... من مدت زیادیه که منتظر امروزم. -من در تمام این مدت به گفته شما طولانی در حال فکر کردن بودم. سعی کردم تمام ذهنم رو به کار بگیرم تا بتونم یه جواب قطعی به شما بدم. ندایی در درونم فریاد زد: _هستی تو اهل مقدمه و صفحه چینی نیستی؛ مثل آدم و کاملا خلاصه حرفتو بزن تا هم خودت و هم این بیچاره رو راحت کنی. چشم دوختم بهش: راستش جناب اسفندیاری، من همیشه صادق بودن و خلاصه گویی رو به مقدمه چینی ترجیح میدم، بنابراین اصل حرفمو میزنم. به سختی ولی همچنان استوار گفتم: راستش با کمال تاسف و عذرخواهی پاسخ من به پیشنهاد شما، منفیه. ... 🍁🍁🍁🍁