پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوستداشتنے بدون این که نگاهی بهم بکنه. گفت: 2295 کدی بود که خسروی از اون طریق با
🍁🍁🍁
مغــرورِدوستداشتنے
اون روز وقتی اومدم خونه، دیدم چقدر برای سالگرد ازدواجمون تدارک دیدی؛ واقعا داغون شدم.
وقتی شب قبلش بهم زنگ زدی تصمیم گرفتم، بیام خونه...
اما توی یه عملیات برای سومین بار شکست خوردیم و چند نفری از نیروها مجروح شدند... همین مسئله حسابی وقتمو گرفت به خودم که اومدم دیدم صبحه...
توی اتاق وقتی بهت گفتم" جانم" متوجه تعجب توی نگاهت شدم.
اونجا بود که فهمیدم چقدر عذابت دادم خواستم همه چی رو بهت بگم ولی اون تماس... اون تماس لعنتی از سمت همون گروه بود.
برای چندمین بار باهام تماس گرفت و فقط تهدید میکرد؛ اما اون روز وقتی تماس گرفت از روی صداها متوجه شدم که داخل یه جوشکاری هستن.
حدس زدم ممکنه همونجایی باشه که سر نخ خسروی رو پیدا کردیم... حاضر شدم و عجله داشتم... تو دائم جلومو میگرفتی
واقعا برای یه لحظه کنترل رفتارمو از دست دادم و...
بالاخره تونستم سرنخهایی به دست بیارم برای همین روز بعدش با عجله به خونه اومدم، خدا خدا میکردم تو خونه نباشی و نبودی...
اومدم یه سری مدارک رو برداشتم و دوباره برگشتم پایگاه...
به خاطر عجلهای که داشتم یادم رفت در گاو صندوق رو قفل کنم.
تو نباید هیچ اطلاعی از پروندهی خسروی پیدا میکردی، چون بیشتر به خطر
میوفتادی... بالاخره در بدترین موقعیت ممکن متوجه همه چیز شدی.
من به خاطر رفتارم با طاها، مهرداد و مارال خانوم و همه و همه ازخودم متنفر بودم.
راه دیگهای نداشتم راهی که انتخاب کرده بودم، بن بست بود و هیچ راه برگشتی برام وجود نداشت.
روزی که تو خونه بابا فهمیدم که تو همه چیز رو میدونی وقتی دیدم اینقدر ناتوانی و جلوی همه بیهوش شدی باخودم عهد بستم، به هوش که اومدی همه چی رو بگم ولی نشد.
سرهنگ کمالی مانعم شد و گفت باید تو رو ازخودم دور کنم تا بتونم زنده نگهت دارم.
به همین خاطر آخرین ضربه رو هم زدم و رفتم تقاضای طلاق کردم.
به روشهای خودمون تاریخشو برای چند روز قبل زدیم که تو ازم زده بشی...
روز طلاق ترسیدم، بری یه بلایی سرخودت بیاری بنابراین تعقیبت کردم کسی که تو رو رسوند بیمارستان من بودم.
رسوندمت بیمارستان و از پرستار خواستم با خانوادت تماس بگیره... قبل اینکه برم اومدم بالای سرت... برای اولین بار توی عمرم اون روز فهمیدم یه مرد هم میتونه بغض کنه...
به معنای واقعی طعم تلخ بغض رو حس کردم.
همون موقع قسم خوردم که وقتی این پرونده تموم شد، برت گردونم.
این بود تمام ماجرا از اول تا آخر... حالا هم...
میون حرفش اومدم:
پس اون شب که در ظاهر شب عروسیت بود چی؟
- خودت که داری میگی در ظاهر...
جز اسم تو، اسم هیچ زن دیگهای وارد شناسنامهی من نشده؛
فقط برای این که موفق بشیم تمام نگاهها رو از تو دور کنیم یه محرمیت چهار ساعته بین من و همکارم، خانوم آوایی خونده شد برا همین تو اون شب دیدی که دست همدیگه رو گرفتیم...
بلافاصله بعد از اون توی سایتی که مربوط به اطلاعات شخصیه افراد پلیسه، قضیهی طلاق و ازدواج مجدد من رو نوشتیم.
میدونستم که این میتونه برای مدتی خسروی رو گیج کنه.
#پارت_640
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁