پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوستداشتنے اون روز وقتی اومدم خونه، دیدم چقدر برای سالگرد ازدواجمون تدارک دیدی؛ و
🍁🍁🍁
مغــرورِدوستداشتنے
چشم دوخت تو چشمام:
هستی من شنیدم... عشق بها داره این بها رو هر دو نفر، هم عاشق و هم معشوق باید بپردازند.
من این بها رو با سکوتم پرداختم.
خانوادهی من شاید شش ماه باشه که اصل قضیه رو فهمیدند
توی این مدت، من توی چشم اونا یه فرد نامرد بودم که با زندگیه یه دختر بازی کردم.
دوخانواده رو از هم پاشوندم، این که به
چشم یه مقصر بهت نگاه کنند و هرروز و هر ثانیه شاید به زبون نیارند ولی با نگاهشون، تأسفشون به روت بزنند خیلی زجر آوره...
اشکام دوباره راه گرفتند بین اشک به سختی گفتم:
مگه نگفتی قسم خوردی که برگردی و همه چی رو بهم بگی... پس چی شد؟
لبخند سرشار از دردی زد و گفت:
زندگی همیشه با ما یار نیست، وقتی به گذشته فکر میکنم ... میبینم سرگذشت من و تو درست مثل یه داستان و افسانه است.
درست یه ماه بعد از اون عروسی دروغین، ما موفق شدیم خسروی و تمام گروهشو دستگیر کنیم.
توی این پرونده... دو نفر نیروها رو از دست دادیم؛ اما من به خاطر این که باید برمیگشتم و همهی واقعیت رو بهت میگفتم تا آخرین لحظه، سعی کردم تا سالم بمونم...
ولی وقتی دنبال خسروی بودم تو عملیات، لحظهی آخر که دستگیرش کردم و تحویل دادم.
موقع برگشتنم پام لیز خورد و بعدشم یه جای خیلی سخت فرود اومدم جایی که بعدها متوجه شدم یه استخر خالی از آب بوده...
درست دو ماه بیهوش بودم، وقتی که به هوش اومدم همه برام غریبه بودند دکتر گفت یه نوع فراموشی زمانیه که به مرور زمان برطرف میشه؛
یه سال طول کشید و حافظهی من روز دوم عید وقتی داشتم همون فیلمی که همیشه بهت میگفتم خیلی دوسش دارم رو از تلویزیون تماشا میکردم دوباره
برگشت.
اونجا بود که فهمیدم چقدر از زندگی عقب افتادم
اونجا بود که فهمیدم اون یه جفت چشم سبز رنگ که هر شب خوابشو میدیدم متعلق به چه کسی بوده...
ولی دیگه دیر شده بود، تو دیگه اصفهان نبودی...
پیداکردنت کار سادهای بود، ولی میدونستم حتی اگه برگردم ... محاله تو منو ببخشی...
بدکرده بودم و حقم داشتی نبخشی.
تصمیم گرفتم خودم رو تنبیه
کنم، درست دو ساله که تمام زندگیم شده کار... کار... کار...
دیگه کم آوردم... تحملم تموم شد. رفتم پایگاه تا برای همیشه خودم رو از این شغل کنار بکشم،
هیچ کس هم نمیتونست نظرم رو عوض کنه.
سرهنگ کمالی وقتی دید؛ پافشاری میکنم ازم خواست حداقل در آخرین عملیات کنارشون باشم.
توی اون عملیات سه تا تیر خوردم و بعدشم که...
لبخندی زد:
وقتی به هوش اومدم، حس کردم صدای قشنگت توی گوشم پیچید...
توی فضای اتاق به خوبی، تو رو حس میکردم؛
اما نمی دونم چرا بخودم میگفتم توهم زدی...
چند روز بعد وقتی تو بعنوان نجات دهندهی جونم اومدی بالای سرم، تمام واقعیت رو فهمیدم.
با صدای بمی گفت: هستی، این بود تمام ماجرا...
#پارت_641
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁