eitaa logo
پـــروانـگـــــی
2.3هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
1 فایل
﷽ جایگاهی برای رشد https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a 🦋 کانال پروانگی: ۱۴۰۱/۹/۵ کپی مطالب آزاد با ذکر #صلوات برای تعجیل در فرج مولا صاحب الزمان عج و شادی روح پدر و مادرم❤
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
مولا جان! با ندای نام زیبایت! بوی شکوفه می‌گیرد تمام هستی‌ام و فضا پر می‌شود از عطر دل‌انگیز تو @Parvanege
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ســـلام به شما دوستان گرامی🌸 صبح آخر هفته‌تون بخیر و سلامتی امیدوارم زندگیتون غرق الطاف بیکران خداوندی باشه.🤲 الهی که دل‌هاتون سرشار از آرامش و حس خوب خوشبختی باشه ان‌شاءالله 😍 @Parvanege
🌸 بخش جدایی ناپذیر از زندگی شما هستند. اما اگر همسرتان بیش از حد به آن‌ها دارد. باید فکری کنید که هم جایگاه آن‌ها حفظ شود و هم زندگی شما آسیب نبیند. 🌿نکات کلیدی: 👈به عکس نوشته توجه کنید. @Parvanege
تا حد امکان در بحث‌های خانوادگی همسرتان شرکت نکنید و از اظهار نظر کردن جدا خودداری کنید. همین یک نکته ساده بسیاری از مشکلات را حل می‌کند و جلوی ایجاد مسائل بعدی را می‌گیرد. @Parvanege
همسر عزیزم «تو» چه کردی که دلم این همه خواهان تو شد..💕 @Parvanege
🔹🔸🔹🔸 از هم دیگه خداحافظی کردیم و برگشتم خونه... اون شب فقط یه جمله تو دفتر خاطراتم نوشتم و اونم این بود که خداجون ممنونم. صبح روز بعد ساعت شش و پنجاه دقیقه بود که دم ورودی روستا منتظر مهداد بودم. وسیله ای با خودم برنداشتم اگه کارمون طول می‌کشید میرفتم خونه خودمون. هنوز دو سه دقیقه به هفت باقی مونده بود که ماشین مهداد رو از دور دیدم و نفس راحتی کشیدم. کنار پام ترمز کرد. در ماشین رو باز کردم و سوار شدم. مهداد با لبخندصمیمی همیشگیش گفت: +صبحت بخیر دیر که نکردم . درحالی که داشتم بند کفشم رو میبستم گفتم: صبح تو هم بخیر باشه ... نه، به موقع اومدی. استارت زد وقتی ماشینش روشن شد خیلی آروم حرکت کرد تو راه افتاده بودیم... برای فرار از سکوت گفتم -توی ماشین شما آهنگ هم پیدا میشه؟؟؟ مهرداد قیافه بامزه ای به خودش گرفت و گفت : آهنگ که دااارم؛ ولی نمیدونم مورد پسند شماباشه یانه؟ :وااا مگه چیه آهنگ هات؟؟ اشاره ای به داشبورد کرد و گفت : -فلش رو بردار خودت یه آهنگ رو انتخاب کن . من مثل بچه ها ذوق کردم و گفتم: -بااااشه. از داخل داشبورد فلش مشکی رو برداشتم و زدمش به دستگاه دونه دونه آهنگ ها رو پلی کردم. با هر آهنگ چشمام از تعجب گرد میشد... تمامشون آهنگ های تاپ دهه نود بود. از سلن دیون تا مدرن تاکینگ با دیدن قیافه متعجبم گفت: -چی شده؟... خوشت اومده؟؟؟ بایه ذوقی گفتم: -ایناا عالیهه ... خندید و گفت: خوبه که حداقل تو خوشت اومده مهرداد که عاشق آهنگ فارسیه . قیافه اش رو چنان بامزه چپ وچوله کرد که پقی زدم زیرخنده و گفتم: خوب هرکس سلیقه ای داره نمی تونی سرزنشش کنی. : آره خب... ولی خیلی سلیقه است . :مهدااااد نامرد نباش دیگه .. :باشههه ...
🔹🔸🔹🔸 آهنگ your my heart your my soul از modern talking که شروع شد، شروع کردم به همخونی با آهنگ مهداد با تعجب گفت : نمیدونستم زبانت اینقد خوبه . خندیدم و گفتم: ببخشیدا خیر سرم دکترم باید زبانم خوب باشه . :بله بله . :بله و بلااا :من و تو سالم برسیم تهران صلوات از تو کیفم شکلاتی رو درآوردم و گرفتم طرفش همونطور که داشت رانندگی می کرد خورد. بالاخره نزدیکای ساعت دونیم سه بود که به تهران رسیدیم. تازه فهمیدم که چقدر دلتنگ این جا بودم مثل بچه های سه ساله با شوروشوق اطرافم رو نگاه می‌کردم :دلت تنگ شده بود؟؟ سرم رو به علامت تایید تکون دادم و گفتم: -خیلی... واقعا خیلی. سرم رو چرخوندم طرفش و گفتم: کی قراره معمار رو ببینیم؟ :ساعت پنج . نگاهی به ساعتم کردم...ساعت سه بود. دوساعت وقت داشتیم، متفکرانه گفتم: دوساعت هنوز وقت داریم، چی کار کنیم؟؟ :باناهار موافقی؟؟ یه رستوران نزدیک شرکت هست میریم اون جا یه ناهاری میخوریم بعدش میریم شرکت. تااون موقع هم مهرداد میاد شرکت. :باشه حالا شرکتت کجاست؟ :سمت جردن . ابروهام پرید بالا و گفتم : اوووه چقده باکلاس . :بله دیگه ماییم دیگه . :نمیری تو بااین اعتماد به سقفت! بعد از نیم ساعت چهل دقیقه رانندگی بالاخره جلوی یک رستوران خیلی خوشگل و شیک پارک کرد و گفت ...
🔹🔸🔹🔸 شهرزاد خانم پیاده شو که من دارم از گشنگی میمیرم . با خنده پیاده شدم. دزدگیر ماشین رو فعال کرد و وارد رستوران شدیم. یه میز کنار شیشه انتخاب کرد و نشستیم. یه گارسون با لیست غذاها اومد طرفمون و یکیش رو داد دست مهداد و اون یکی رو هم داد دست من... مهداد باصدای بلند گفت : -اوووووم چی بخوریم ؟؟؟کوبیده چطوره ؟؟؟کوبیده‌ی این جاعالیه . سرم رو تکون دادم و گفتم : باشه قبوله . رو به گارسون گفت : دو پرس کوبیده باتمام مخلفات . :چشم قربان . گارسونه که رفت گوشی مهداد زنگ زد. باخنده گفت: -به به ... مهرداد خانه. جواب داد :الو مهرداد کجایی تو؟؟؟.......من و شهرزاد رستوران نزدیک شرکتیم......اوکی باشه پس میبینمت . گوشی رو قطع که کرد با تعجب گفتم : کجابود؟ :سرکار ولی برای قرارمون خودش رو میرسونه . غذا رو آوردن تازه فهمیدم چقدر گشنمه. مهداد با قیافه شیطونی گفت : زود باش بخور تا من همه رو نخوردم. هر دوتایی‌مون تو سکوت مشغوول خوردن غذا شدیم. غذاش واقعا زیاد بود طوری که دیگه آخرش کم آوردم و گفتم : من دیگه دارم میترکم... مهداد . اون با خنده گفت: چقده کم غذا میخوری . چشمام گرد شد و گفتم : این کجاش کم بود؟؟؟ :کم بود دیگه!... آدم باید زیاد غذا بخوره . کمی از دوغم رو خوردم و گفتم : -ببخشید که دیگه مثل شما خرس نیستم... ...
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا