eitaa logo
پـــروانـگـــــی
2.3هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
1 فایل
﷽ جایگاهی برای رشد https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a 🦋 کانال پروانگی: ۱۴۰۱/۹/۵ کپی مطالب آزاد با ذکر #صلوات برای تعجیل در فرج مولا صاحب الزمان عج و شادی روح پدر و مادرم❤
مشاهده در ایتا
دانلود
💚مولا جان! به تو از دور سلام اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ      وَ عَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ   وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ       وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن @Parvanege
هدایت شده از پـــروانـگـــــی
6.15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام دوستان گرامی❤️ 💗اعضای قدیمی قوت دل هستید و اعضای جدید خوش آمدید💐 برشی به قسمت اول رمان‌های کانال پروانگی 🦋 : مغروردوست‌داشتنی https://eitaa.com/Parvanege/143 : انتظار عشق https://eitaa.com/Parvanege/5486 : دلارام خان https://eitaa.com/Parvanege/5946 : با من بمان https://eitaa.com/Parvanege/7634 : از سیم‌ خاردار نفست‌ عبور کن https://eitaa.com/Parvanege/7700 : چشم آبی https://eitaa.com/Parvanege/9499 🦋
﷽؛ جمعه یعنی دلم از غصه بگیرد؛ اما به همین بودنت از دور قناعت بکنم   @Parvanege
✨ نگرانی بیجاست، این‌جا و هم این جاست...💗 @Parvanege
اول ذیقعده 🌺 آغاز دهه کرامت و میلاد با سعادت حضرت معصومه سلام‌الله علیها مبارک باد🎊 @Parvanege
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💙 رو؎ِ‌دیـوارِ‌دلَـم‌حَڪ‌شُـده‌‌بـٰا‌جُوهَـر‌اشڪ پـِسـر‌فـٰاطمِـه‌؏َـجِِل‌لِـوَلیِـڪَ‌الفَـرَج @Parvanege
🔹🔸🔹🔸 به ساعت مچی‌ام نگاهی کردم؛ نزدیک چهار بود. مهدادم دیگه غذاش رو خورده بود :بریم ؟ مهداد سرش رو بالا آورد قاشق و چنگال رو گذاشت گوشه‌ی بشقاب و گفت : باشه... بعد از دادن صورتحساب اومدیم بیرون :پیاده بریم؟؟ نگاهی به اطراف انداختم با تعجب گفتم: اینقد یعنی شرکتت نزدیکه؟ :اوهوم فقط بالاتر یه مشکلی که هست اینه که جای پارک پیدا نمیشه. پارکینگ هم این موقع پر پره... -باشه... بریم. سکوت بین ما دوتا حاکم شده بود. کنار هم راه افتادیم... یک دفعه مهداد ایستاد سوالی نگاهش کردم. کمی که گذشت گفت: -راستی کارمون که تموم بشه، میرسونمت خونتون فردا حوالی ظهر برمی گردیم روستا . :باشهه ازخوشحالی دیدن مامان اینا داشتم بال در می آوردم. صددرصد از دیدن من، خانواده‌ام به صورت کاملا یهویی سوپرایز می‌شدند. بعداز نیم ساعت پیاده روی اونم تو گرمای ساعت چهار بعدازظهر تهران بالاخره جلوی یه ساختمون ایستاد و گفت: -رسیدیم . تو دلم آخیشی گفتم و شروع کردم به آنالیز ساختمون . یه ساختمون سه طبقه کاملا شیک با نمای گرانیت مشکی و پنجره هایی که از دور به دودی می خورد. ورودی ساختمون هم یه حیاط تقریبا دویست سیصد متری داشت که بعد رد کردن حیاط نگهبانی ساختمون بود . نگهبان که در حال چرت زدن بود با دیدن مهداد ازجایش پرید و با تته پته گفت : سلام خوش اومدید آقای سپه وند . مهداد سلامی گفت و بعد سری تکون داد و به سمت پله ها رفتیم. اتاقش طبقه سوم بود با دیدن قیافه من که داشتم با حیرت همه جارو نگاه میکردم گفت : چیه ؟...قشنگه؟؟؟ :اوهوم ...
🔹🔸🔹🔸 وارد طبقه که شدیم مستقیم به طرف اتاق خودش رفت. تمام اشخاصی که تو طبقه بودند با چشم های از حدقه دراومده داشتند نگاهمون می کردند. سعی می‌کردند به روی خودشون نیارن، ولی معلوم بود که تعجب کردند؛ وارد اتاقش شدم یه میز قهوه ای تیره بزرگ داخل اتاقش بود و یه میز دیگه ای که متصل به میز خودش بود ولی به صورت عمودی گذاشته شده بود و دورش صندلی گذاشته بودند. کتش رو درآورد و به منشی سفارش چایی داد اشاره کرد که بشین رو یکی ازصندلی ها نشستم و خودشم صندلی بغل دستم رو انتخاب کرد و نشست. داشتم با ناخنم بازی می کردم که صدام کرد :شهرزاد؟ سرم رو آوردم بالا :بله؟ :چیه؟... تو فکری؟؟ :میگما عکس العمل کارمندات رو دیدی؟؟ مهداد خندید و گفت: اونا عادتشون همینه!... و بعدشم این که تاحالا من رو با هیچ جنس مونثی ندیدند؛ برای همین هست که تعجب کردند . یه ابرومو دادم بالا و گفتم: هیچی؟ :تنها مونثی که من باهاش کار می کنم منشیم، خانم خادمه که اونم نزدیک چهل و پنج سالشه. درباز شد یه مردی میانسال با سینی چایی وارد شد. مهداد ازجاش بلند شد و سینی رو ازش گرفت و با لبخندی گفت : آقا رضا چه خبراا... مارو نمیبینید خوشید؟ آقا رضا با لبخندی مهربون گفت: +استغفرلله آقاااا... : آره دیگه حاج رضا، من نباشم دیگه کسی نیست که سرتون غر بزنه . :اتفاقا شما نیستید شرکت خیلی سوت و کوره . مهداد سینی رو گذاشت رو میز و رو بهش گفت: راستی یاشا دفتره؟ :بله آقا . :بی زحمت صداش کن . :چشم آقا .امری دیگه؟ :نه ... میتونی بری. ...
🔹🔸🔹🔸 آقا رضا با اجازه‌ای گفت و چرخید به طرف در و از اتاق خارج شد. درحالی که داشتم فنجان چایی‌مو برمیداشتم گفتم: چه آقای مهربونی بود. مهداد روی صندلی نشست و گفت: آره ... از موقعی که این شرکت باز شده باهامونه :چه خوب. معلومه که خیلی هم دوست داره : آره خب، حکم پدر من و یاشاست. ضربه ای به در خورد و به دنبال اون یه پسر تقریبا هم سن و سال مهداد وارد اتاق شد. بلوز مشکی با راه‌راه ریز سفید و شلواری به رنگ نو مدادی پوشیده بود. موهای کوتاه و مرتبی هم داشت. با یه لبخند خیلی صمیمی مهداد با دیدنش ازجایش بلند شد و آغوشش رو باز کرد، اونم خیلی صمیمی گفت: به به... جناب مهداد خان، راه گم کردید!... بدم گوسفندی، چیزی... قربانی کنن براتون. هم دیگه رو بغل کردن. مهداد ضربه ای به پشتش زد وگفت: خیله خب دیگه حالا شلوغش نکن . وقتی که حال و احوالشون تموم شد مهداد من رو نشون داد و گفت: خانم شهرزاد مشایخ از دوستان من و مهرداد . بعدش رو به من گفت: اینم یاشا دوست و شریک من. یاشا خیلی صمیمی سلام کرد و جوابش رو دادم. همه با هم همزمان روی صندلی های شیک کرم رنگ نشستیم. یاشا با خنده گفت: شهرزاد خانم، باورم نمیشه که تونستید با این دو عجوبه قرن... کنار بیاید، واقعا آفرین دارید . مهداد چشم غره ای رفت و گفت: باز من نبودم، تو بلبل زبون شدی یاشااا... :بیاا... کلا این و مهرداد چیزی به اسم اعصاب ندارند . مهداد خواست حرفی بزنه که در باز شد و مهرداد اومد داخل... همه‌مون از جامون بلند شدیم؛ مهرداد با یاشا و مهداد دست داد و روبه من گفت: ...
☘‏می آیۍ و تمامِ؛ خوب‌های دنیا ،رونق می‌گیرد...♥️ @Parvanege