eitaa logo
پـــروانـگـــــی
2.3هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
1 فایل
﷽ جایگاهی برای رشد https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a 🦋 کانال پروانگی: ۱۴۰۱/۹/۵ کپی مطالب آزاد با ذکر #صلوات برای تعجیل در فرج مولا صاحب الزمان عج و شادی روح پدر و مادرم❤
مشاهده در ایتا
دانلود
26.93M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمای زیبا از آبشار تنگ زندان «کِرودی کُن» تنگ زندان یکی از پُرآب‌ترین و بلندترین آبشارهای ایران است که در استان چهارمحال و بختیاری و در منطقه حفاظت شده سبز کوه از میان سنگ‌ها راه خود را پیدا کرده است آبشار ارتفاعی حدود ۱۲۰ متر دارد @Parvanege
هدایت شده از پـــروانـگـــــی
رمان 🔥خلاصه رمان: شهرزاد، پزشکی که برای طی دوره پایانی به روستایی در اطراف طالقان اعزام میشه، اتفاقات عجیبی براش میفته، مردم روستا نمیتونن قبول کنن که یه زن پزشک بشه، در این بین شهرزاد عاشق پسری میشه که... ژانر: ♨️ .
🔹🔸🔹🔸 چندوقته حالت تهوع داری ؟ :دو سه هفته ای هست . کمی مکث کردم و رو به ساغر گفتم : ساغرجوون، خوشگل خاله تو میری تو حیاط بازی کنی تا من و خواهرت با هم صحبت کنیم؟ سرش رو تکون داد و رفت . چرخیدم رو به صبا و گفتم: ازدواج کردی؟ با ناراحتی سرش رو تکون داد تا ته ماجرا رو خوندم جلوش نشستم و گفتم : عادتت عقب افتاده؟ : آره :پس بهت تبریک می گم عزیزم که داری مادر میشی . بهت زده نگاهم کرد بعد از چند لحظه من من کنان گفت: نه....نهههه من نمی خوام من این بچه رو... صداش داشت می‌رفت بالاتر از ترس این که ساغر صداش رو بشنوه دستش رو گرفتم و ملتمسانه گفتم : صبا خواهش می کنم آروم باش الان ساغرو میترسونی. جلوی دهنش رو گرفته بود که صداش درنیاد؛ ولی داشت می‌لرزید بعد از چندلحظه آروم تر شد گفت: خانم دکتر باید کمکم کنی این بچه رو بندازم. دهنم از تعجب باز موند . :اما ...چرااا؟؟؟؟ : شما هم وقتی زن یه پیرمرد شصت ساله باشی دوست داری که ازش باردار بشی؟؟؟ دوست داری پدربچه ات سن پدربزرگش رو داشته باشه؟؟؟ با گیجی گفتم: اما صبا، هرچیم که باشه من نمی تونم این بچه رو سقط کنم. آموزشش رو ندیدم ممکنه جونت به خطر بیافته . :من همین جوریش با اومدن پیش شما جونم رو به خطر انداختم و اگه اون بفهمه که اومدم این جا صددرصد من رو میکشه؛ اما خانم دکتر دستم به دامنت حداقل به این بچه رحم کن من نمی تونم بذارم تو این محیط خفقان آور به دنیا بیاد، نمی تونم بذارم بشه یه کسی مثل کدخدا. :چه ربطی به کدخدا داره؟ :من زن صیغه ای کدخدام. دود از کله‌ام بلند شد :کدخدااا مگه خودش زن نداره؟؟؟؟ :چرا داره ... اما دوسال پیش به بهونه دادن یه مقدار پول من رو از پدرم خرید و برد خونه اش به هوای این که دخترت رو خوشبخت می کنم بابام رو گول زد و من رو برد کرد خدمتکار زن اولش؛ دوسال عین خدمتکارا دارم کار می کنم و هزارتا حرف بی ربط میشنوم... نمی‌خوام این بچه تو این اوضاع به دنیا بیاد... ...
🔹🔸🔹🔸 سرم رو با دستام گرفتم، هرچیزیم که بود من هیچ تجربه ای تو سقط نداشتم هر کاری می کردم مساوی بود با مرگش و من دکتر بودم نه یه قاتل من سوگند خورده بودم که جون آدم هارو نجات بدم نه این که قاتلشون باشم . دستش رو گرفتم و گفتم: صبا من واقعا متاسفم؛ اما درمورد سقط کمکی از دستم برنمیاد ولی میتونم بهت قول بدم که این اوضاع رو عوض کنم که دیگه دخترایی مثل تو زجر نکشن. دستش رو از دستم کشید و از جاش بلند شد :شاید اوضاع برای بقیه بهتر بشه؛ اما زندگی ازدست رفته من برنمی گرده خانم دکتر. چادرش رو مرتب کرد و به طرف در راه افتاد لحظه ای مکث کرد و برگشت طرفم با لبخند گفت: از دیدنتون خوشحال شدم خانم دکتر . مقابل نگاه حیرون من دست ساغرو گرفت و رفت . هاج وواج مونده بودم الان احساس می کردم بیشتر از قبل از کدخدا و مردم این روستا متنفرم . توان موندن تو درمانگاه رو نداشتم برای همین روپوشم رو عوض کردم و از درمانگاه زدم بیرون . سردرگم و خسته رسیدم خونه. دلم برای تهران تنگ شده بود. اون جا همه باهم خوب بودن؛ حتی اگر کدورتی چیزی هم باهم داشتند بالاخره یه نحوی باهم کنار می اومدن... اما این جا، این جا فرق داشت این جا همه با مرده متحرک فرقی نداشتند زندگی نمی کنن فقط زندگی هم دیگه رو خراب می کنن . دراز کشیدم رو تخت و پاهامو بغل کردم آخ که چقد دلم برای مامان تنگ شده بود که موهامو نوازش کنه، دلم برای صحبت های مادر دختریمون تنگ شده بود، دلم تنگ شده بود که شبا وقتی بابا از سرکار برمی گرده برم استقبالش کاش که این طرح لعنتی نبود کاش که برای رسیدن به هدفم مجبور نبودم این دوسال رو تحمل کنم . بدون خوردن شام خوابیدم صددرصد من تا پایان این دوسال سوءتغذیه می گرفتم . صبح روز بعد بود که به صدای شکمم از خواب پریدم باشه شکم عزیز میدونم میدونم . چایی رو فاکتور گرفتم و دو سه تا لقمه نون وپنیر با گوجه خوردم . یه دوری هم تو خونه زدم و ریخت پاش هارو مرتب کردم .نزدیک ساعت ده بود که از خونه اومدم بیرون تصمیم داشتم اگه شد یه سر برم شهر . داشتم درو می‌بستم که صدای اشن۶ایی گفت: جایی میری؟ سرم به طرف صدا چرخید، مهداد بود که تو سمند مشکی نشسته بود وکله اش رو از پنجره آورده بود بیرون. تعجب کردم تاحالا پشت ماشین ندیده بودمش . :سلام :سلام بر خانم دکتر کجا ایشالا؟ ماشالا قصد عزیمت کردید اول صبح؟ دست به سینه ایستادم و گفتم: ...
🔹🔸🔹🔸 این رو باید از خودتم بپرسم هاا . :دارم میرم شهر دنبال یه سری کار اداری :منم دارم میرم شهر میخوام به مامانم زنگ بزنم. :بپر بالا :اما... :تااون روی من رو بالا نیاوردی دختر سوار شو خم شد و درو بازم کرد شونه بالا انداختم و به طرف ماشین رفتم سوار که شدم راه افتاد . :با نبودن مهمون هات چی کار می کنی؟ :راستش رو بگم هم خوشحالم هم ناراحت ابروش پرید بالا:اوه چه صادقانه . :خوب دیگه نکته خوبش اینه که حداقل از دست مریم آرامش دارم . آهی کشیدم و گفتم: بدیش این که دوباره باید به تنهایی عادت کنم . سرش رو تکون داد و چیزی نگفت نیم نگاهی به تیپش انداختم، امروز مشکی نپوشیده بود یه تیشرت آستین بلند سبز رنگ تقریبا پوشیده بود با یه کت مشکی، با شلوار کتان مشکی هرچند که هنوز کل تیپش مشکی بود ولی خوب یه تغییر کوچولو داده بود به تیپش. عینک دودیش رو که موقع سلام احوال پرسی با من زده بود بالا، دوباره روی چشماش بود و نمی تونستم بفهمم درچه حالیه ولی صداش معلوم بود که شاد و شنگوله . با ماشین راهی رو که من یک ساعته میرفتم نیم ساعته رسیدیم . دم پست خونه نگه داشت و گفت: خیله خب من باید برم یه چیزی رو پست کنم برای یه دوستم تو تهران تو هم برو تلفنت رو بزن نیم ساعت دیگه همین جا منتظرتم . :باشه ازماشین پیاده شدم و به سمت مخابرات رفتم که چندتا ساختمون بیشتر با پست فاصله نداشت؛ ولی از شانس بدم شلوغ بود و یک ربع مجبور شدم صبر کنم تا این که بالاخره کسی داد زد :باجه سه پووف بالاخره نوبت منم رسید. چپیدم داخل باجه و شماره خونه رو گرفتم . کسی جواب نداد سرم آویزون شد شایان و بابا که بیمارستان بودند پس مامان کجا بود؟ شماره گوشیش رو گرفتم بار اول جواب نداد فکر کنم به خاطر غریبه بودن شماره بود، بار دوم که برداشت صداش بدجور عصبی بود . :الووو... چی میخوای مزاحم؟؟ با مِن مِن گفتم: مامان جان!... شهرزادم. :ای وای دخترم تویی؟ چرا با گوشیت تماس نگرفتی؟ ...
🔹🔸🔹🔸 :گوشیم جامونده تو خونه؛ الان شهر بودم گفتم با تلفن مخابرات زنگ بزنم. چه خبر همه چی خوبه شایان به سلامت رسید؟ : آره دخترم، همه چی عالیه... تو چی حالت خوبه؟ به موقع غذا میخوری ؟؟؟ به خودت میرسی؟ خندم گرفت نگرانی های تمام نشدنی مادرها : آره مادر من حالم خوبه... عالیه عالیه ام دلم برا صدات تنگ شده بود که الان صدات رو شنیدم دیگه اونم برطرف شد . صدای بوقی که اومد بهم فهموند که باید مکالمه رو تموم کنم باعجله گفتم: مامانی قربونت برم من دیگه باید برم؛ هدف فقط شنیدن صدات بود به بابا و شایان سلام برسون. :باشه دخترم مراقب باش خداحافظ :خداحافظ از تو باجه اومدم بیرون و به ساعت نگاه کردم هی دل غافل کی نیم ساعت تموم شد. بعد از پرداخت هزینه تماس از مخابرات اومدم بیرون و به طرف پست خونه دوییدم. مهداد رو دیدم که به ماشین تکیه کرده بود و با پارو زمین ضرب گرفته بود نفس زنان گفتم: ببخشید منتظر موندی مخابرات شلوغ بود. از ماشین جدا شد و بالبخند گفت: اشکال نداره این جا طبیعیه :ممنون :میگم با یه بستنی موافقی؟؟؟ :هاااا :بریم بستنی بخوریم من گرممه. باخنده سرم رو تکون دادم مثل بچه ها ذوق کرد وگفت: پس بزن بریم همین نزدیکی هاست کمی که گذشت گفت: راستی مامانت خوب بود ؟ :اوهوم عالی بود :خداروشکر تازه که این حرف رو زد یه چیزی مثل جرقه تو ذهنم روشن شد. چرا من تو شب مهمونی مادر مهداد اینارو ندیده بودم ؟؟ چرا نه مهداد نه مهرداد حرفی از مادرشون نمیزدن؟؟؟ اول به ذهنم رسید که ممکنه طلاق گرفته باشه که با عقاید این روستا محال بود گزینه بعدی یا تنها گزینه فوت بود که فکر کردنش هم ناراحت کننده بود چه برسه به این که بخوای با همچین دردی زندگی کنی . باز بااین حال جرأت نکردم بپرسم . رسیدیم دم در مغازه بستنی فروشی ازاین بستنی دستگاهی ها داشت که من عاشقش بودم. دوتا گرفت یکی شکلاتی برای خودش و میوه ای برای من. چه جالب میدونه که میوه ایی دوست دارم . بستنی رو ازدستش گرفتم انقد حرکاتش بامزه شده بود که خندم گرفته بود رو نیمکت جلو مغازه نشستیم. ...
هدایت شده از پـــروانـگـــــی
6.15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام دوستان گرامی❤️ 💗اعضای قدیمی قوت دل هستید و اعضای جدید خوش آمدید💐 برشی به قسمت اول رمان‌های کانال پروانگی 🦋 : مغروردوست‌داشتنی https://eitaa.com/Parvanege/143 : انتظار عشق https://eitaa.com/Parvanege/5486 : دلارام خان https://eitaa.com/Parvanege/5946 : با من بمان https://eitaa.com/Parvanege/7634 : از سیم‌ خاردار نفست‌ عبور کن https://eitaa.com/Parvanege/7700 : چشم آبی https://eitaa.com/Parvanege/9499 🦋
﷽؛ ســلام سلام دوستان خوب پروانگی 🦋 صبح زیبـاتون بخیر ان‌شاءالله روزتون شاد و پراز امیـد و کوله بار زندگی‌تـون پر باشه از برکت الهی... امیـدوارم امـروز خوشبختی، سلامتی پیشرفت و روزی فـراوان نصیب‌تون بشه🤲 @Parvanege
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
﷽؛ می‌رسد روزی تو انتخاب اول و آخر تمام دنیا خواهی بود... @Parvanege