eitaa logo
پـــروانـگـــــی
2.3هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
1 فایل
﷽ جایگاهی برای رشد https://eitaa.com/joinchat/1501364478C8d20a8595a 🦋 کانال پروانگی: ۱۴۰۱/۹/۵ کپی مطالب آزاد با ذکر #صلوات برای تعجیل در فرج مولا صاحب الزمان عج و شادی روح پدر و مادرم❤
مشاهده در ایتا
دانلود
🔹🔸🔹🔸 دیگه همه چیز تموم شده بود الان رسما یک ماه شده بود که دیگه به این روستا برنگشته از صحبت های نفس و یاشا فهمیدم که شدیدا خودش رو با کار مشغول کرده و یه پاش ایران و یه پاش امریکا ظاهرا اون خیلی زودتر تونسته بوده همه چیز رو فراموش کنه . باصدای شخصی که اسمم رو صدا می کرد از افکارم بیرون اومدم. مریض داشتم درمانگاه تنها جایی بود که می تونست کمکم کنه زیاد به چیزهای مزخرف فکر نکنم مریضم یه دختر نوجون بود که دو روز بود دل درد داشت بعداز معاینه و دادن داروی لازم بهش گفتم که می تونه برگرده خونه اگر باز دردش ادامه پیدا کرد بیاد پیشم. به ساعت نگاه کردم پنج ونیم بعدازظهربود درمانگاه رو بستم و اومدم بیرون از جلوی مدرسه که رد شدم برای چند لحظه ایستادم و به ساختمون نیمه کاره خیره شدم که روز به روز درحال تکمیل بود. تا آخر تابستون بالاخره این مدرسه هم ساخته میشد. عبدی با دیدن من از دور سری تکون داد که جوابش رو دادم حوصله ی رفتن به خونه نداشتم برای همین برای گذروندن وقت به طرف قبرستون راه افتادم برام جالب بود بدونم خان بابا بازم هست یانه؟... هوا دوباره گرم شده بود و بااین که ساعت نزدیک شش بود، اما افتاب شدیدی که به مغز آدم میخورد باعث میشد که احساس تخم مرغ آبپز به آدم دست بده . به قبرستون رسیدم، اما کسی سر قبر نبود به طرف قبر سیما خانم رفتم حدسم درست بود خان بابا این جا بوده یه شاخه گل دوباره سر قبرش بود. کنارقبر زانو زدم و فاتحه ای براش خوندم نگاهی به قبرستون سرسبز کردم خدا وکیلی حال می کردن بااین همه آرامش. فکر کنم زده بود به سرم که به این چیزا فکر می کردم زانوهامو بغل کردم و گفتم: خیلی دوست داشتم برای یه بارم که شده شمارو ازنزدیک میدیدم، نمیدونم چرا انقد برام جذاب شده این موضوع؛ ولی دلم میخواست بفهمم کسی که زمانی عشق خان بابای پیرو مغرور بوده چه جور آدمی بوده؟... کسی که دوتا پسربه این خوبی تربیت کرده ... مکثی کردم یاد مهداد افتادم وگفتم: البته یه پسر خوب، چون پسر کوچکتون یه آدم شر لجبازه که به هیچ وجه نمیخواد ازموضع خودش کوتاه بیاد اما برخلاف اون شخصیت آروم و درعین حال قوی مهرداد که تمام این سال ها از برادرش حمایت کرده... دستی به روی شاخه گل کشیدم و گفتم: مهداد و خان بابا خیلی شبیه همن جفتشون مغرورن و استعداد خاصی تو اذیت کردن اطرافیانشون دارن مخصوصا مهداد با آهی گفتم: میدونی عاشق پسرت شدم و اون حتی روحشم ازاین ماجرا خبر نداره... خیلی راحت تو روم ایستاد و گفت که دیگه نمیخواد برگرده به این روستا گفت که این جا فقط وقتش رو تلف میکنه منم تسلیم شدم گذاشتم بره یعنی ازاولش نباید میرفتم پیشش ... الان فهمیدم که عاشقش شدم واون کیلومترها اون طرف داره تو امریکا برای خودش خوش گذرونی میکنه میترسم به کسی بگم، میترسم بگم و مسخره بشم، خانوادم دارن برای ازدواج با کسی که ازش متنفرم اصرار می کنن و من احمق بی عرضه انقد جرأت این رو ندارم که بهشون بگم عاشق کسی دیگه‌اییم... ...
🔹🔸🔹🔸 اومد جلوتر وگفت: باشه اصلا جفتمون تاوان پس میدیم . زل زده بود تو چشمام. احساس آرامش می کردم دیگه از اون حس بدبینی و ناراحتی خبری نبود تازه یادم اومد که خان بابا منتظرمونه خنده ای کردم و گفتم: الان خان بابا چه فکری راجع بهمون میکنه من اومده بودم برا شام صدات کنم . :نترس فکرهای خوب خوب میکنه . :مهدداااد. :جان مهداد؟ از لحن صداش دلم غنج رفت :بریم دیگه . :خیله خب خانم خجالتی بریم . از کارها و رفتارش که دقیقا مثل بچه کوچک ها بود خندم گرفته بود. باچشمانی باز نگاهم می کرد و بدون گفتن حرف دیگه ای راه افتادیم :از دعوتتون خیلی ممنونم خان بابا ... با چشمهای از حدقه دراومده به مهداد نگاه کردم وگفتم: این صدای مهسا بود یا من قاطی کردم؟ خندید :نه خودش بود یا جده سادات خودت کمکم کن که این دختر تا آخر شب من رو نکشه . همشون سرسفره نشسته بودند مهسا و نفس هم اومده بودند و از طرز نشستنشون کاملا معلوم بود اولین بارشونه که سر سفره روی زمین دارن غذا می‌خورند. خان بابا با جدیت گفت: چرا انقد دیر کردید غذا یخ کرد . آخ مهداد حالا خودت جوابشو بده . اینم انقد خونسرده فک کنم بگه همه چیو خوشم میاد اصلا خونسردیش رو از دست نداد و گفت: داشتیم درمورد یک موضوع مهمی باهم صحبت می کردیم دیر شد . ابروهای نفس و مهسا به قدری بالا رفته بود که دیگه کم مونده بود بچسبه به موهاشون و مهسا نگاه های مشکوک می‌کرد و ابرو می‌انداخت بالا واسم مهرداد هم سرش رو انداخته بود پایین و می‌خندید هرهر هر مرد گنده . :بشینید . مهداد کنار مهرداد نشست و منم از شانس بدم افتادم بغل مهسا... ...
🔹🔸🔹🔸 نفس:خب زود تند سریع بتعریف که یاد بگیرم منم بعدا دوتایشون مثل این بچه های کوچیک که منتظر میشینن تا مامان بزرگشون براشون داستان تعریف کنه نشسته بودن. دستا زیره چونه چشما همه به دهنه من!! ترکیدم از خنده من:قیافه هاتون عالیه نفس:ای درد بگیری، بگو خوب. مهسا:جون بکن دیگه :خیله خب خیله خب خلاصه داستانو براشون تعریف کردم تا رسیدم به اونجایی که اعتراف کردم مهسا: بدبخت مهداد. نفس: هیچی دیگه اونم با عشق فراوان گفت دوسش داره. زدیم زیره خنده :درد بگیری من:انشالا خدا نصیبه شما هم میکنه نترسین مهسا:من که چشمم آب نمیخوره.... نفس با لبخند مرموزی گفت: اونو که حتما به زودی نصیب میکنهههه ...
🔹🔸🔹🔸 :فعلا کسی که باید عاشقم بشه، خبری ازش نیست . خندیدم و گفتم: به حرف میارمش مطمئن باش اگر منم تا آخر این ماه عروسیتون رو برگذار می کنم :چقده هولی تو دخترر .برو بخواب که فردا کلی کار داری . :شب بخیر . :شب خوش *** مهداد: روز خواستگاری با شوق و اشتیاق از خواب بیدار شدم. توی تخت کش و قوسی به بدنم دادم و ازجا بلند شدم گوشیم زنگ خورد مهرداد بود . :سلام بر برادر گرامی . خندید:کیفت کوکه هاا :حسابی کجایی تو؟ :دارم میرم دنبال دخترا خیلی دوست داشتن امروز پیش شهرزاد باشن . خندیدم شهرزاد چه حرصی میخوره امشب از دست این دوتا :خیله خب پس منتظرتم دیر نکن :نترس دیر نمی کنم . گوشی رو قطع کردم و رفتم حموم تا دوشی بگیرم . از تو آینه حموم نگاهی به سرم کردم از زخم سرم یه نواره ی خیلی کوچک باقی مونده بود اونم با یکم ور رفتن با موهام حل میشد دوشی گرفتم و از حموم اومدم بیرون رو تخت نشستم و شماره شهرزاد رو گرفتم :الو سلام . صداش پرانرژی بود :ظاهرا کبک تو هم خروس خونه اره؟؟ :اوهوم اونم چه خروس خوونی .. :یه خبر برات دارم مهسا و نفس هم امشب هستن . :مرگ من بگو شوخی می کنی؟ :نه ... مهرداد داره میره دنبالشون . :خداایاااا امشب اینا من رو میکشن حالا ببین. خندیدم :چی کار داری می کنی؟ :فیلم میبینم اونم از نوع اکشنش ابرومو دادم بالا وگفتم: اولین دختری هستی که تو روز خواستگاریش انقد ریلکسه . پقی زد زیر خنده وگفت: من با بقیه دخترا فرق دارم آقا مهداد :بله بله دارم میبینم باشه پس مزاحم فیلم دیدنت نمیشم خوش بگذره بهت . :خداحااافظ . گوشی رو قطع کرد. نامرد فیلمش براش ارزشش بیشتره تا من . سری تکون دادم و سعی کردم خودم رو مشغوول کنم تا مهرداد برسه شهرزاد: داشتم فیلم مورد علاقه ام رو نگاه می‌کردم که در باز شد و شایان اومد داخل دست به سینه به دیوار تکیه کرد وگفت: کور میشی به خدا شهرزاد... ...
🔹🔸🔹🔸 خندید :چیه من نمیتونم عینه شما دخترا انالیز کنم؟؟ حالا داداشش مجرده؟ :اره چطور؟به اونم رحم نمیکنی؟؟ :برای مریم گزینه خوبیه ها. اب دهنم پرید گلوم و با سرفه گفتم: نه نه برای مریم نه . :وا تو دیگه چه دوستی هستی؟ :مامان من میگم نه چون برای مریم کسی دیگه رو در نظر دارم. :کی؟ :میگمت... سینی رو داد دستم وگفت: تو هم نقشه بریز برای دیگرون.. َ خیله خب فعلا این رو ببر کم چایی هارو به ترتیب نشستنشون گرفتم به مهسا که رسیدم جوری که فقط خودم بشنوم گفت: مراقب باش هول نکنی چایی رو خالی کنی رو بنده خدا. خندم گرفته بود سری تکون دادم و ازش گذشتم وقتی که اخرین فنجان چایی بدون هیچ حادثه ای برداشته شد مامان هم دوباره به پذیرایی برگشت . بابا جرئه ای از چاییش رو خورد وگفت: خب تاریخ ازدواجتون چی؟ فکری کردید؟ این یکی رو للهی اصلا بهش فکر نکرده بودم که مهداد گفت : من پیشنهادم برای اخر تابستونه نگاهی بهش کردم اخر تابستون مصادف میشد با جشن افتتاحیه ی مدرسه . بابا:خوبه سه ماه زمان خوبیه شماها هم زیاد منتظر نمی مونید و نامزدیتون طول نمی کشه .شهرزاد موافقی؟ سری تکون دادم که گفت: من فقط یک شرط دارم . . باابروهای بالا رفته نگاهش کردم :شما دوتا قبل از برگشتتون به روستا باید بهم محرم بشید . چایی پرید تو گلوم ... مهرداد گفت: خب اگر شما صلاح میدونید صیغه محرمیتشون رو خودتون بخونید . دیگه واقعا داشتم شاخ درمیاوردم بابا فکری کرد وگفت: آره خیلی هم خوب میشه شهرزاد پاشو بشین کنار مهداد . گیج و منگ بودم... ...
🔹🔸🔹🔸 صیغه محرمیت خونده شد هرچند که من انقد گیج بودم که هیچی نفهمیدم ازش . به ساعت نگاه کردم نزدیک هشت ونیم بود مهرداد گفت: خیله خب پس ما یواش یواش رفع زحمت می کنیم . مامان از جاش بلند شد وگفت: تدارک شام دیدم ناراحت میشم واقعا اگر بخواید برید . جاااانمممم ؟؟؟ از الان چه احترامی به دامادش میذاره بعد ازدواج فکر کنم کلا من رو از یادش میبره . مهداد: اما قرار نبود که ما شام این جا بمونیم . بابا گفت :پسره خوب مادرزنت داره میگه بمون پس به حرفش گوش کن . از لحنی که گفت مادر زن ناخودآگاه خندیدم آروم زمزمه کردم: بهتره بمونی وگرنه مادر زن جونت همین اول کاری از دستت ناراحت میشه هاا . نگاهی بهم کرد و بعدش گفت: باشه پس ...اما قرار نبود این طوری بشه . شایان گفت: بیخیال قرار نبود و این حرف ها. مامان که خیالش راحت شده بود مهمون هاش موندنی شدن به آشپزخونه رفت که به مامانی کمک کنه بابا تلفنش زنگ خورد قبل این که جواب بده گفت: شما جوون ها می تونید راحت باشید .برید بالا که راحت حرف هاتون رو بزنید . شایان از جاش بلندشد وگفت: خیله خب دخترها و اقا پسرهای محترم پاشید بریم بالا که مجوزش هم صادر شد . اولین نفرها نفس و مهسا از جاشون پریدند و به دنبال اون دوتا رفتیم بالا. دم در اتاق شایان عذرخواهی کردم و رفتم اتاق خودم تا نگاهی به گوشیم بندازم . با دستی که به دورم حلقه شد ازجام پریدم. مهداد بغلم کرده بود :این جا چی کار می کنی؟؟ :اومدم دنبال زنمم خب ....یادت نره دیگه بهم محرمیم ها :مهداد؟ :جانم؟ :واقعا خان بابا میخواد مراسم تو روستا برگذار بشه؟ :اوهوم از خجالت سرخ شدم و آروم ازش فاصله گرفتم و گفتم: چرا آخه شهریور رو پیشنهاد دادی؟ قیافه متفکری به خودش گرفت و گفت: خب چون رابطه مااز جایی جدی شد که دنبال کارهای ساخت اون مدرسه افتادیم میخوام جشن ازدواجم همزمان با جشن دلیل آشناییمون باشه ...
🔹🔸🔹🔸 مهداد: مخصوصا دعای خیره خان بابا نفس:اونکه صد الللبتهههههه اوشون که جای خود دارند. خان‌بابا که عشقه مگه نه مهسا؟؟ مهسا محکم زد رو پیشونیش و ادای غش کردن در آورد مهرداد: به به ... چشمم روشن، مهداد...مثکه قراره یه زن بابا نصیبمون بشه؟ مهسا نگفته بودی به بابامون چشم داری؟ مهسا: من کلا علاقه خاصی به خونواده شما دارم... همه:اوهوووو من: یک نفرو این وسط بیشتر دوست داری نه؟ همه نگاه‌ها زوم شد رو مهسا :خب گفتم که! خان بابا جونی دیگه. زدیم زیره خنده مهداد: ماشالا عجب زن بابای جوونی نفس: ای تو زن داری چشمات درویش کن مهداد: مامانمه هاا. مامان جون بیا بشین بغل دسته خودم یکدفعه مهسا اومد بلند شه که من دستش گرفتم مهسا: عه عروسه گلم دستم ول کن. ادم با مادر شووهرش اینجور رفتار نمیکنه :بشین سر جات مادر شوهر جون که اونجا نامحرم زیاده میترسم کار دسته خودت بدی نفس: آخ جون بگیرش که میترسم این وسط یه صیغه دیگه هم مجبور بشیم بخونیم شایان: جای مریم خالیه... اگه بود واقعا یه زوجه دیگه رو هم بهم میرسوند مهسا:اووومممممم. یه بوهایی میاد... شایان خان دلش تنگ شده شایان: اونم یه چیزیه مثله تو، نباشه انقد همه جا ساکت میشه که جای خالیش خیلی خوب حس میشه خندیدیم. مهرداد خیلی حرفشو تایید کرد! نفس: مهرداد خان، همچین تایید میکنی انگار جای خالیه مهسا رو این روزا خیلی حس کردیا نه؟ مهسا: نفس جون، عزیزم من کلا آدمی هستم که نبودم واسه همه حس میشه... خلاصه اونشب آنقدر چرتو پرت گفتیمو خندیدیم که دل درد گرفتیم ولی واقعا یه چیزایی داره این وسط اتفاق میوفته ها دو روز بعد از جریان خواستگاری و خونده شدن صیغه محرمیت زمانش بود که دیگه برگردم به روستا تا یک سال باقی مونده از طرحم رو تموم کنم. مهداد یک روز جلوتر رفته بود روستا تا به مدرسه و درمانگاه سری بزنه خیلی وقت بود که هیچ کدوممون سرکشی نکرده بودیم . موقع خداحافظی از شایان دم گوشش گفتم: داری پیر میشیااا اگه تا قبل از ازدواج من خبر نامزدیتون به گوشم نرسه خودم دست به کار میشم ...
🔹🔸🔹🔸 همه با ترس سرشون رو تکون دادن :حالا این جا ایستادین که چی بشه برگردید خونه هاتون . همه از ترسشون تو کمتر از یک دقیقه ناپدید شدن به طرفم برگشت وگفت: حالت خوبه؟ سرم رو تکون دادم خیلی دوست داشتم بدونم این موقع روز این جا چی کار می کنه نگاهی به درمانگاه کرد و بعد به طرفم برگشت :خواستم بهت بگم که میخوام خانوادت رو تااخر این ماه به این جا بیاری تا مراسم ازدواجتون روشروع کنیم باحیرت گفتم: یعنی تا وسطای هفته ی بعد؟ چپ چپ نگاهم کرد وگفت :تاجایی که میدونم اخر ماه هفته ی بعده. سکوت کردم سوار اسبش شد وگفت :برگرد به درمانگاه مطمئنم کارهای زیادی برای انجام دادن داری . فشاری به اسب وارد کرد و باسرعت راه افتاد هاج وواج مونده بودم و نمیدونستم دقیقا چه فکری بکنم یاحتی چه عکس العملی نشون بدم. در درمانگاه رو بستم و به سمت زمینی که قرار بود درمانگاه اصلی توش ساخته بشه راه افتادم انقد به مهسا گیر دادم تا ظرف سه روز نقشه ی درمانگاه رو تموم کرد و کارگرهایی که روی ساخت مدرسه کار می کردند الان مشغوول ساخت درمانگاه بودن. از دور مهسا رو دیدم که درحال صحبت بامهرداد بود خندم گرفت و راهمو به سمت مخالفشون کج کردم تا مزاحم صحبتاشون نشم بافاصله داشتم نگاهشون می کردم برای اولین بار مهسا آروم بود و یه ذوق خاصی تو صورتش بود _خانم خانما به شما یاد ندادن فضولی نکنی؟ ازجام پریدم مهداد بود :تو هم هنوز یاد نگرفتی که من رو تعقیب نکنی چراهرجا میرم یهو پشتم سبز میشی :خب دیگه . :ای درد ....راستی .!! :چی شده؟ ماجرارو براش تعریف کردم اولش هنگ کرده بود و بعد خندید :چرا میخندی؟ :دوست داشتم اون جا میبودم و قیافه کدخدا رو میدیدم . خندم گرفته بود :پس از هفته ی بعد داستانمون شروع میشه نگاهم دوباره افتاد به مهسا و مهرداد همون طور که داشتم نگاهشون می کردم گفتم: اوهووم . جفت مون ساکت شدیم که یهو مهداد گفت: میگم بهم میاناا . باحواس پرتی گفتم: کیا؟ طوری نگاهم کرد که انگار با یه دیوانه طرفه تازه دوزاریم افتاد وگفتم: ...
🔹🔸🔹🔸 اره اره . یاد حرف اون شب مهسا افتادم خندم گرفت اما از قرار معلوم یه عروسی دیگه هم افتاده بودیم ولشون کردم تا راحت باشن و خودم برگشتم خونه. مهداد هم خداحافظی کرد وگفت میره سری به خونش بزنه و تااخر شب برگرده. وارد خونه شدم دفترخاطراتم که روی تخت بود رو برداشتم و به حیاط برگشتم دم حوض نشستم و دفتر رو باز کردم "دیگه چیزی به ازدواجمون نمونده خان بابا میخواد همه چیز براساس رسم و رسوم پیش بره میدونم که قراره حسابی خسته بشم بابت این رسم و رسوم اما میدونم که ارزشش رو داره امروز خان بابا درمقابل همه من رو به عنوان عروس خانواده سپه وند معرفی کرد و بابت این موضوع خوشحالم. همه چیز داره بالاخره به پایانش نزدیک میشه؛ کمتر از دوماه دیگه هم مدرسه ای که این همه برای ساختش تلاش کردم افتتاح میشه و هم با کسی که دوستش دارم ازدواج می کنم غلط نکنم بین مهسا و مهرداد خبریه اما هیچ کدومشون اعتراف نمی کنن نفس هم باوجود این که با یاشا مثل کارد و پنیره اما میدونم که ته دلش دوستش داره درمورد مریم هم به زودی باید دست به کار بشم چون اگر به امید شایان بمونم فکر نکنم حالا حالاها هیچ کاری انجام بده ." با باز شدن در و ورود پر سرو صدای نفس ومهسا مجبور شدم دفترو ببندم نگاهی به مهسا کردم که کبکش خروس میخوند میخواستم یکم برم رو اعصابش ولی دلم نیومد وگذاشتم خوش باشه دو طرفم نشستن مهسا با خستگی گفت :جون تو دیگه دارم نابود میشم ازاین همه کار . نفس هم غرغر کرد لبخندی زدم وگفتم :عوضش من براتون یه خبر خوش دارم جفتشون با تعجب نگاهم کردند که گفتم : خان بابا امروز گفت که خانوادم باید تاوسطای هفته بعد برای شروع مراسم ازدواج بیان روستا . چنان جیغی کشیدن که دو دستی چسبیدم به گوش هام و بااعتراض گفتم : کر شدم به خدااا بسه دیگه . چنان پریدن بغلم کردند که نزدیک بود با مخ برم تو حوض ********* یک هفته به سرعت برق و باد گذشت فردای روزی که به مهسا و نفس جریان رو تعریف کردم با تهران تماس گرفتم و الان دو روز بود که به روستااومده بودن مریم رو هم به سختی قانع کردم تابرای چندوقت درمانگاهش رو ول کنه و به روستا بیاد . سرم رو تکون دادم تاازاین افکار بیرون بیام و به پسر پنج ساله ای که به خاطر سرماخوردگی اومده بود پیشم نگاهی کردم؛ انقد بامزه و تپل بود که دلم میخواست یه گاز حسابی ازاون لپش بگیرم ولی دلم نیومد وقتی که امپولش رو زدم و هیچ گریه ای نکرد از تو کشو شکلاتی دراوردم وگرفتم طرفش چشمای درشت مشکیش خندید و گفت :مال منه خالهههه؟؟ : آره عزیزم مال توعه . بوسه ای به سرش زدم و از تو کمد داروها شربتی برداشتم و به مادرش دادم :از این یه بار صبح یه بار شب بهش بدید اگردوباره تب کرد بیاریدش . :چشم خانم دکتر ممنونم . از درمانگاه رفتن بیرون به سمت میزم برگشتم تا مرتبش کنم که دستی به روی چشمام نشست خندیدم وگفتم: دیگه نمیترسممم . دستاش رو برداشت و گفت -پس همسرم شجااع شده آفرین به تو ای همسر دلاورم . خندیدم... بعد از تموم شدن کارای درمانگاه از مهداد خداحافظی کردم و رفتم خونه ...
🔹🔸🔹🔸 وقتی مریم رو دیدم اول ازش پرسیدم -مریم چرا جواب رد میدی به خواستگارات. سکوت کرد. تمام کسایی که ظرف پنج ساله گذشته برای خواستگاری مریم میاومدن بعد از جلسه اول منصرف میشدن و شایان هم پنج سالی بود که زیربار نمیرفت تا براش زن بگیریم. البته خب من شهرزاد نیستم اگر تو همین چند روز آینده نامزدی اینارو نگیرم :مهسا برای بار هزارم دارم میگم یه بار دیگه بخندی من میدونم و باتو . یک ساعتی بود که اماده شده بودیم برای مراسم شب؛ به پیشنهاد مامان یه چادر سفید روی سرم انداختم هرچند که خان بابا و خود مهداد من رو با هر نوع تیپی دیده بودن اما مامان میگفت بذار الان که همه چیز داره برااساس رسوم جلو میره تو هم تیپ سنگین داشته باش . هرچندکه نمیدونست چه عذابی دارم میکشم بااون چادراونم تو خرماپزون تیرماه و تو خونه که اصلا کولر وپنکه ای نبود... من مونده بودم زن های این جا چه جوری بااین گرما میتونن چادر سر کنن مهسا ومریم ونفس هم که دیگه غش کرده بودند انقد که به من خندیده بودن.. بخندید جانان من خنده بر هردرد بی درمانی دواست ولی خب نوبت منم میرسید دیگه اون موقع هم من هرهر بهتون میخندم کاری داره تو حیاط داشتم استکان ها رو میشستم که صدای شایان اومد :به پا چادرت رو خیس نکنی . باحرص بهش نگاه کردم تو صداش رگه ای از خنده بود :دخترا کم بودن توهم اضافه شدی؟ بغل حوض نشست وگفت:خب دست خودم نیست تواین چادر خیلی بانمک شدی . خندیدم سرم به استکان ها گرم بود که یهو گفتم :شایان؟ :هوم؟ :کی میخوای بامریم حرف بزنی؟ جاخورد :مریم برای چی؟ با عصبانیت گفتم: واقعا حیف که این استکان هارو لازم دارم وگرنه تک تکش رو تو سرت خورد می کردم پسره ی احمق پنج ساله دختر مردم رو عاشق کردی و خودتو زدی به اون راه بس کن دیگه . اومد حرفی بزنه که صدای پای اسبی رو شنیدم باعجله گفتم: قضیه تو مریم بمونه برای بعد اما اینو بدون اگر تااخر تابستون حداقل مراسم نامزدیتون برگزار نشه کلاهمون بدجور میره تو هم خود دانی . سینی استکان هارو به داخل بردم و به مامان اینا گفتم: دارن میان . مریم: ازکجافهمیدی؟ :صدای پای اسب خان بابا رو تشخصیص دادم همشون با تعجب نگاهم کردند اما وقتی صدای درخونه اومد تعجبشون به حیرت تبدیل شد خواستم برم دروباز کنم که شایان گفت: من میرم . سری تکون دادم از اتاق خارج شد قلبم داشت توسینه ام باسرعت بالایی میزد در اتاق باز شد و اول از هر چی عصای خان بابا رو دیدم و بعد اون خودش رو دیدم که وارد اتاق شد بابا نسبت به بقیه به در نزدیک بود خان بابا با دیدن بابا به سمتش رفت و با خوشحالی باهاش دست داد :من سپه وند هستم پدر مهداد :خوشبختم خان بابا بفرمایید . نگاهم به اون سه تا ورپریده افتاد که گوشه اتاق ایستاده بودن و زیرزیرکی داشتند میخندیدن چشم غره ای بهشون رفتم که ساکت شدن بعداز خان بابا به ترتیب شایان ومهداد ومهرداد هم وارد شدن . چشمهای در گردش مهداد با دیدن من بااون چادری که نصفش به طرز ناشیانه ای دستم بود خشک شد تعجب و خوشحالی رو به وضوح تو چشماش میخوندم . دست مهداد یه ظرف شیرینی بود با یه کیسه که نمیدونستم چیه پس این به احتمال زیاد شیرینی خورون بود. با صدای بابا که گفت :بفرمایید بشینید حواس جفتمون پرت شد ...
🔹🔸🔹🔸 خان بابا به همراه مهداد و بابا بالای اتاق نشستند بقیه‌مون هم قسمت پایینی نشستیم سکوتی که برقرار بود با صدای خان بابا شکسته شد :امیدوارم از روستای ما لذت برده باشید تو این چند روز بابا سری تکون داد وگفت: بله واقعا فوق العاده بود روستای خیلی زیباییه الان به شهرزاد حق میدم که چرااین جا رو برای طرحش انتخاب کرد . :ورود دخترتون به این روستا خیلی چیزارو تغییر داد که شاید خیلی هاش رو نمی پسندم اما باید بگم خوشحالم که پسرم باهمچین دختری اشنا شده . با قسمت اول حرفش ناخوداگاه چشمهای بابا گرد شد اما تیکه دوم حرفش باعث شد تالبخندی بزنه . خان بابا: خب میدونم که همتون دلیل اصلی اومدن ما به این جا رو میدونید میدونم که تهران مهداد باهاتون صحبت کرده و درمورد ازدواجشون تمام تصمیم ها گرفته شده اما من میخوام که همه چیز براساس رسم جلو بره حالا این بار دارم از خودتون میپرسم اقای مشایخ پسر مارو به غلامی خودتون قبول می کنید ؟ بابا نگاهی به من کرد سرم رو تکون دادم و بعدش گفت: بله قبول می کنیم.. همه دست زدن خان بابا سری تکون داد وگفت: پس باید بقیه مراسم هارو هم شروع کنیم چشم توچشم مهداد شدم نگاهی بهم کرد که معنیش جز بدبخت شدی نبود آخرسر بعد یکم صحبت از خونه رفتند . از حیاط برگشتم که دیدم مهسا ومریم با اشتیاق هرچه تمام درحال باز کردن کادویی بودند که مهداد گذاشته بود . :فقط برای یادآوری میگم عروس منماااا . نگاهی بهم کردند و شونه ای بالا انداختند ای نامردا کادو رو باز کردند مهسا سوتی زد وگفت: وایی چقده خوشگله نگاهی بهش کردم یه چادرسفید خیلی ناز بود که جنس خیلی نرمی داشت توجهم به جعبه ی کوچکی که تو کیسه بود جلب شد درش اوردم و بازش کردم، یه حلقه خیلی ناز البته درشت بود که روش یه نگین سبزرنگ کار شده بود. از شکل و شمایل حلقه حدس میزدم حلقه ی موروثی چیزی باشه چون قدیمی میزد. مامان جلو اومد وگفت: چه چادری خوبی جنسش باتمام سبک بودنش لیز نیست . با گیجی سر تکون دادم . خیر سرمون از فردا دوران نامزدیمون شروع میشد ولی چه دوران نامزدی توی درمانگاه بودم که با شنیدن حرفی که مهرداد بهم زد نزدیک بود جیغ بکشم :اما یعنی چی که نباید هم دیگه رو ببینیم اخه این دیگه چه رسمییه شونه ای بالا انداخت وگفت: ...
🔹🔸🔹🔸 والا منم نمیدونم دستور خان باباست گفته نباید باهم دیده بشید و تو هم هرجا مهداد رو دیدی باید فرار کنی . بله همه جای دنیا نامزدا بهترین دوران عمرشون رو سپری می کردند اونوقت من بدبخت این طوری اخه مگه ماجرای دزد و پلیسه که ازش فرار کنم . مهرداد برگشت خونه خودشون من بدبخت هم داغون و سردرگم موندم تو درمانگاه . سرم رو گذاشته بودم رو میز که با شنیدن صدای مه‌لقا باخوشحالی سربلند کردمم شهرزاد تو بغلش داشت جیغ می کشید و ریز ریز مامان مامان گفت . باخوشحالی به طرفش رفتم و شهرزادو ازبغلش گرفتم :ای جووونم نگاش کن این فیسقیلی رو چقده بزرگ شده . بامهلقا سلام علیک کردم خندیدوگفت: دیگه باید خانم کوچک صدات کنیمااا. سری تکون دادم وگفتم: بیخیال توروخدا من حوصله این القاب رو ندارم . بیا بشین. شهرزاد رو گذاشتم رو پام و مشغوول بازی کردن باهاش شدم که مه‌لقا گفت: چته چراانقد دمغی؟ آهی کشیدم وگفتم: خیر سرم دوران نامزدیمه .... تااین رو گفتم پقی زد زیرخنده وگفت: هیچی نگو که دردتو فهمیدم باحرص گفتم: اخه این چه رسمیه جان من :فعلا که میبینی باید ازش پیروی کنی. مه‌لقا تا ظهر پیشم موند و بعدش رفت منم ازاون جایی که خیلی سگ اخلاق شده بودم رفتم خونه حوصله حرف زدنم نداشتم حتی و به محض رسیدنم افتادم رو تخت و چشمامو بستم . یک هفته ای به همین منوال سپری شد و هنوز به کسی نگفته بودم دردم چیه؟ سعی کردم سر خودم رو با داستان مریم وشایان گرم کنم تا کم تر برم تو فکروخیال ولی مواقعی که تنها میشدم خیلی دلم براش تنگ میشد نمیدونستم داره چی کار می کنه وحتی این که اصلا دلش تنگ شده برای من یا نه . داستان به همین منوال ادامه داشت تا نه روز بعد جریان شیرینی خورون، وقتی رفته بودم به درمانگاه درحال ساخت سر بزنم مهرداد رو دیدم فکرکنم ازصورت داغونم پی برد که چه حالی دارم برای همین چیزی نگفت درحالی که داشتم به کارگرها نگاه می کردم باصدای ارومی پرسیدم :مهداد کجاست؟ :رفته تهران :چییییی؟ :خب کارداشت مجبورشد بره. هیییی باشه دیگه مهداد خان دارم برات بالاخره که میبینمت . مهرداد ضربه ای به پیشونیش زد و گفت: آخ لعنتی... باتعجب نگاهش کردم :چته؟ :میتونی بری طالقان خونه مهداد من اون جا یه چیزی رو جا گذاشتم و برام بیاری ...