🔹🔸🔹🔸
#قسمت۳۷۲
#چشم_آبی
برگشتم و پوشه رو دادم به مهرداد
اما یه لحظه به سرم زد تا نصیحتی به مهرداد بکنم
-اگه میخوای به مهسا اعتراف کنی سعی کن زیاد از الفاظ لفظ قلمی استفاده نکنی .
قهقهه ای زد وگفت:
حتما به نصیحتت گوش می کنم .
خداحافظی کردیم. چرخیدم وارد خونه بشم که شاخ به شاخ شایان دراومد
لبخندی زد
وارد خونه شدیم نگاهی به اطرافم کردم مریم نبود باتعجب گفتم:
مریم کو؟
مامان: مادر پدرش امروز قراره بیان طالقان رفت که موقع اومدنشون باشه .
:اها .
داشتم لباس عوض می کردم که شایان گفت:
فکر می کنی الان موقعیت خوبی برای خواستگاری باشه؟
گردنم به نحوی به طرفش چرخید که صدای تقش رو خودم شنیدم
:خواستگاری از کی؟
:مریم .
:جااان من؟
:مرگ تو
پریدم بغلش وگفتم:
من عاااشقتم شایان .
:فعلا برو دعا کن این دوست محترمت جواب نه نده .
با اعلام آمادگی شایان برای ازدواج با مریم کار من سنگین تر شده بود حالا
علاوه بر تمام کارهای درمانگاه درحال ساخت و مریض هام خرید عروسی هم شروع شده بود که اوضاع رو بدتر کرده بود.
تو یه شب نشینی بین بابا و خان بابا تاریخ عروسی افتاد به شش شهریور چون هم هوا خوب میشد تو شهریور ماه هم این که بعد برداشت محصولات بود .
روزها به سرعت سپری شد مریم با خانواده خودش درگیر بود و باید از پدرش
مراقبت می کرد مامان ایناهم گفتن بعد از تموم شدن مراسم ازدواج من برای خواستگاری اقدام می کنه
ازاین همه عروسی خودم سرگیجه گرفته بودم
مونده بودم نمیشد حداقل یکی دوتامون یکم زودتر ازدواج می کردیم الان این همه
مصیبت نکشیم ؟؟
جست وگریخته از مهرداد شنیده بودم مهداد برای دعوت مایک و جنا خودش به امریکا رفته از تصور بودن جنا تویه مهمونی ایرانی اونم با تیپ ایرانی خندم می گرفت .
اون مهداد نامردم که خیلی شیک و مجلسی همه ی کارها رو انداخته بود گردن من و خودش رفته بود امریکا عشق و حال .
چهار روز مونده بود به ششم که خیاط بالاخره لباسم رو آماده کرد و آورد خونه
#ادامه_دارد...
🔹🔸🔹🔸
#قسمت۳۷۳
#چشم_آبی
مهرداد: مهسا رو تو راه دیدم صداش زدم،
منتظرم وایستاد
لبخند پیروزمندانه ای زدم کنار هم دیگه راه افتادیم... به نوبت به دم درخونه های مردم میرفتیم و اون هارو برای عروسی دعوت می کردیم
هرکدومشون باید برای روز عروسی باخودشون چیزی میاوردن اوایلش مهسا غرغر می کرد
اما یکم که گذشت براش عادی شد و دیگه چیزی نمی گفت به اخرین خونه تو روستا که رسیدیم گفت:
پوووف چقد خونه داشت این جا و من نمیدونستم .
ضربه ای به در زدم و گفتم:
چیه خسته شدی؟
:دارم میترکم. خسته شدم؟؟!!
اخرین خونه هم بالاخره تموم شد دستام رو بهم زدم وگفتم:
خیله خب الان کجا بریم؟
نگاهی به ساعتش کرد وگفت:
والا ساعت ده و نیم شب اونم اینجا اصولا کجا میرن مردم؟؟ مجتمع تجاری چطوره؟ بریم خرید؟؟
فکری کردم وگفتم: فکر بدی هم نیسا. میخوای بریم تهران اصلا؟؟
:عالیه بریم
خندیدم: با ماجرا جویی چطوری؟؟
لبخندی زد: عالیم
به سمت جنگل راه افتادم که گفت:
نصفه شبی میخوای بری جنگل؟؟ این دیگه خیلی ماجراجویی شد
:اوهوم تمام مزش به نصفه شب بودنشه
چراغ قوه ام رو که همیشه تو جیبیم بود دراوردم و روشن کردم. از مسیر میون بر راه افتادم مهسا کنارم با ترس و لرز قدم بر میداشت نگاهی بهش کردم وگفتم:
چیه میترسی؟
:چطو؟!؟ عمرا! حرفا میزنیا
همین حین زوزه ی گرگی اومد از جاش پرید و چنگی به بازوم زد
خنده ای کردم وگفتم:
چی شد خانم شجاع ؟
چپ چپ نگاهم کرد وگفت:
خب حالا انتظار زوزه ی گرگ رو نداشتم دیگه. شنیدم مار هم پیدا میشه
افتاده بودیم تو سربالایی پاش به سنگ گرفت سکندری خورد اما قبل این بخوره زمین دستش رو گرفتم و کشیدمش بالا
نفس نفس میزد و گفت:
وای نزدیک بود ناقص شم.مرسی
:خواهش میشه.
بالاخره به جایی که مورد نظرم بود رسیدیم.
دم کوه بود البته کوه به اون شکل نبود یه صخره نسبتا بلند بود همون پایینش رو یکی از سنگ ها ایستادیم تمام جنگل زیر پامون بود نور ماه جلوه ی قشنگی ایجاد کرده بود.
چرخیدم طرف مهسا وگفتم :
نظرت چیه؟
#ادامه_دارد...
🔹🔸🔹🔸
#قسمت۳۷۴
#چشم_آبی
نگاهی به اطرافش کرد وگفت
:خییییییلی خوبه کاشکی دوربینم آورده بودم منظره کاملا هنریه ...خیلی خوش شانسید که این جا زندگی می کنید .
دست به سینه ایستادم وگفتم:
خب نظرت چیه که هر وقت خواستی بتونی این منظره رو نگاه کنی؟
با گیجی نگاهم کرد :جان؟
:خب راستش من آدمی نیستم که بخوام زیاد مقدمه چینی کنم برای همین میرم سر اصل مطلب
تاالان از کسی خوشم نیومده بود، اما از روز اولی که تو رو دیدم درنظرم متفاوت اومدی؛ شوخ و شیطون بودی ولی اصلا لوس نبودی و
وفاداریت به شهرزاد بهم ثابت کرد که میشه
تحت هر شرایطی روت حساب کرد ....میخوام بدونم.... حاضری که شریک زندگیم بشی؟
چشمای آبیش گرد شد صورتش خیلی بامزه شده بود
:فک کنم زیادی یهویی گفتم! مهسا....
-ها چیزه.....حالا باز خوبه نمیخواسی مقدمه چینی کنی و انقد حرف زدی
زدم زیره خنده
:تازه فک میکردم خیلی بی مقدمه گفتم اینجور رفتی تو شک
:فقد بگما من اینجا زندگی نمیکنم ....عروسی رو هم به سبک همون خودمون می گیرم
باخنده نگاهش کردم:
یعنی.....یعنی قبول می کنی؟
:نخیر دارم همینجور بهت میگم که اگه یوقت خواستم با یکی تو این روستا ازدواج کنم در جریان باشی
بعدم یه جوری نگام کرد که یعنی خیلی خنگی.
خندیدم
:خب خیالت راحت هرموقع خواستی ازدواج کنی خبرم کن میام میگمش
خندید. داشتم همینجور نگاش میکردم
: اینجوری نگا نکن دخترمردمو زشته...
#ادامه_دارد...
🔹🔸🔹🔸
#قسمت۳۷۵
#چشم_آبی
شهرزاد:
ساعت نزدیک یازده ونیم شب بود اما هنوز خبری از مهسا نبود، دیگه داشتم
نگران میشدم که باضربه هایی که به در خورد ازجام پریدم.
چون بقیه خواب بودن قبل ازاین که بیدار بشن شیرجه زدم تو حیاط و درو باز کردم خودش بود
نفسم رو دادم بیرون وگفتم :
ای درد بیدرمون بگیری دختر کدوم قبرستونی بودی مردم از دلشوره .
وارد حیاط شد درو قفل کردم و چرخیدم طرفش دیدم داره چپ چپ نگاهم
می کنه با قیافه ی حق به جانبی گفتم :
چته ؟؟؟ چرا این جوری نگاهم می کنی؟
شونه ای باالانداخت وگفت :
هیچی .
ای درد و هیچی مرض بگیری دختر که سه ساعته به خاطر تو ی احمق استرس گرفتم .
وارد خونه شد منم باحرص دنبالش رفتم داخل
شالش رو از سرش کند و دراز کشید خوشبختانه جاش رو بغل دست خودم ونفس انداخته بودم و مامان اینا بالای اتاق میخوابیدن .
سرجام نشستم و اروم زمزمه کردم
:نمی خوای بگی چرا اینقد دیر کردی؟
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد وگفت:
یعنی خودت نمیدونی؟
:چی رو؟
میخواستم انقد اذیتش کنم تا خودش بالاخره حرف بزنه آرنجش رو گذاشت رو بالش و دستش رو حایل سرش کرد وگفت:
میگم شهرزاد....تاحالا کسی بهت گفته که وقتی خودتو میزنی کوچه علی چپ خیلی ضایع میشی؟؟
زدم به بازوش وگفتم :
ای بمیری دختر بنال دیگه .
یکم نگام کرد بعد یکدفعه شروع کرد به خندیدن. البته بی صدا.منم همراهیش
کردم.
مهسا: بمیرین شما دوتام با این نقشه کشیدنتون. از همون اولم گفتم کارات مشکوکه.
اون از چابلوسیت برا لوازمت این از الان که اومدمو اصلا سراغشون نگرفتی
:اولا دیر کردی نگرانت بودم دیگه اونا یادم نبود. دوما کدوم نقشه؟!؟
البته قیافم داد میزد دارم مسخره بازی در میارم با اون نیشی که نمیتونیتم
ببندمش....
#ادامه_دارد...
🔹🔸🔹🔸
#قسمت۳۷۶
#چشم_آبی
روز موعد فرا رسید همه در جنب و جوش بودند
مهسا: شهرزاد زود آماده بشی هااا
عاقد تا یک ساعت دیگه میاد .
می تونی تو اتاق مهداد اماده بشی مهداد خونه خودش اماده میشه میاد
سری تکون دادم و به همراه مهسا از پله ها بالا رفتم
دراتاق رو باز کردم و رفتم داخل مامان ونفس مریم و مامانش تو اتاق بودند
همشون تقریبا آماده شده بودند
گفتم :
چه همتون زود تر از من آماده شدید .
مامان به سمتم اومد و وسایل رو از دستم گرفت وگفت:
تقصیرخودته میخواستی زود از خواب بیدار شی .
حالا بگیر بشین که زود باید اماده بشی .
مامان مریم که آرایشگر بود گفت :
بشین دخترم که یه چیزی ازت بسازم که...
نذاشتم حرفشو ادامه بده وگفتم:
ایشالا سری بعد مریم رو درست کنید خاله جون .
و رو تخت نشستم خاله درحالی که مشغوول وررفتن با وسایل بود گفت :
ای بابا دخترم، کی میاد این مریم رو بگیره آخه
همه زدن زیر خنده مریم معترضانه گفت :
ماااامان شما هم .
درحالی که سعی داشتم خندم رو کنترل کنم گفتم :
خب شاید من یه دیوانه کله شق بشناسم که حاضره بااین خل و چل ازدواج کنه .
مهسا:واقعا هم دیونس والا
مریم یه چشم غرره رفت بهش. اونم فقط میخندید.
ِ
مامان باتعجب نگاهم کرد. نگاهی به مامان کردم و چشمکی زدم منظورم رو فهمید وگفت :
اممم راستش اگر موافق باشید ساراجان بعد مراسم شهرزاد یک روزی رو تعیین کنیم و برای یه امر خیر خدمت برسیم .
هم مریم و هم خاله از این حرف شوکه شدند با لحن مظلومی گفتم :
خاله جون این داداش دیوانه من رو به غلامی خودتون قبولش کنید تا منم از دستش راحت شم .
خاله گفت :
من که از خدامه شایان دامادم بشه اما نظر مریم ...
اشاره ایی به مریم که ذوق کرده بود کردم وگفتم:
اگر نگران اینی خاله این از الانش ذوق مرگ شده .
نفس:اره بابا نگاه قیافش کنین داره میترکه...
مریم سری تکون داد و گفت :
مشکلی ندارم
#ادامه_دارد...
🔹🔸🔹🔸
#قسمت۳۷۷
#چشم_آبی
با ذوق بغلش کردم و گفتم:
آخرشم شدی زن داداشم .
زد به پشتم وگفت :
حالا از کجا معلوم شاید قبول نکردم .
گوشش رو کشیدم وگفتم :
تو قبول نکن ببین من چی کارت می کنم؟
نفس زیر زیرکی گفت :
عجب خواهر شوهری، گربه رو دم حجله کشت .
شلیک خنده همه رفت بالا
مهسا:در ضمن نفس خانم. فکر نکن حواسم به شما هم نبودا. چشمو دلت روشن. بیرون عامله ذوق مرگ شدن الانه شمارو دیدیم
نفس:ببند دره تالار اندیشتو. یکی نیس از خودت بپرسه دیشب تا دیروقت کجا بودی��
این دختر چه حواس جمعی داره...
مریم: حالا مهسا جون شما به بزرگیه خودت ببخشش
من: ولی کم بیراه هم نمیگه ها... موضوع مریم دیگه علنی شد.حالا میریم سره موضوع تو...
میخواستم ادامه بدم دیدم داره چشمو ابرو میاد نگو... اهمیت ندادم
:باید اعلام کنم که دیشب از سرکار خانم خواستگاری شده و خانم هم قبول کرده
نفس یه جیغی کشید پرید بغله مهسا.
: کدوم دیوونه ای بوده؟خب مثله اینکه دیوونه تره شایان هم یافتیم...
#ادامه_دارد...
🔹🔸🔹🔸
#قسمت۳۷۸
#چشم_آبی
دیگه همه کارا به سر انجام رسیده بود
و همه چیز مرتب و آماده
یک مرتبه شنیدم
-خوشبخت بشی دخترم .
چرخیدم طرف بابا دستاش رو از هم باز کرد و به اغوشش رفتم محکم بغلم
کرد و دم گوشم گفت:
دعا می کنم خوشبخت بشی دخترم .....لیاقتش رو داری ....بهت افتخار می کنم به هرچی که خواستی رسیدی.
از اغوشش اومدم بیرون لحظه ای به چشماش خیره شدم و بعد همراه مهداد روی صندلی نشستیم.
موقع خوندن خطبه عقد مهسا و نفس بودن که پارچه رو بالا سرمون گرفتند و مریم بود که بالا سرمون قند رو سایید
بار اول و دومی که خطبه خونده شد
مهسا بود که کرم ریخت و هربار چیزی گفت که باعث شد همه غش کنن .
عاقد که شروع کرد برای بار سوم خطبه رو بخونه همه سکوت کرده بودند قران روی پام بازبود چند ایه ازش رو خوندم باصدای عاقد که گفت وکیلم قران رو بستم و بعد ازبوسیدنش گفتم :
بااجازه بزرگ ترها ... بله.
مهداد دم گوشم گفت :
دیگه داشتی من رو میترسوندیا .
خندیدم، مامان ظرف عسل رو گرفت جلومون
خواستم سربه سرش بذارم برای همین انگشتم رو قشنگ فرو کردم تو ظرف عسل و درش اوردم.
با دیدن حجم عسل چشماش گرد شد لبخند شیطانی زدم و انگشتم رو بردم نزدیک یه تکون
کوچک دادم بهش و همین کافی بود تا عسل بریزه رو شلوارش با چشمای از حدقه دراومده نگاهم می کرد
چشمکی به سبک خودش زدم و شونه ای
بالا انداختم .
صدای خنده دخترا میاومد و مهداد هم داشت برام شاخ و شونه می کشید
به مهرداد اشاره ای کرد تا بهش دستمال بده
از سر سفره عقد که بلند شدیم همه بهمون تبریک گفتن و کادوهاشون رو دادند
برای مراسم عقد فقط خودمون بودیم و بقیه شب برای مراسم عروسی میاومدند
****
موقع ناهار هر چی چشم چرخوندم مهداد رو ندیدم
چشمم افتاد به مهرداد که داشت با مهسا صحبت می کرد بانزدیک شدن من،
مهسا گفت :
اخ اخ شوهرت کو عروس خانم ؟؟
پشت چشمی نازک کردم وگفتم:
تو فعلا مراقب خودت باش همچین چسبیدی به شوهرت انگارقراره بدزدنش.
فکر می کنم اگه مهرداد نبود صددرصد کله من رو میخورد ولی خوبی ماجرااین بود که بعداز عاشق شدنش ظاهرا کلهاش خورده بود به جایی .
چرخیدم طرف مهرداد وگفتم:
مهداد کجاست؟
:رفت اتاقش لباسش رو عوض کنه .
چرخیدم طرف راه پله که مهرداد باصدای بلند گفت:
نمیخواد بری الان میاد بعدشم باید بریم ناهار بخوریم.
#ادامه_دارد...
🔹🔸🔹🔸
#قسمت۳۷۹
#چشم_آبی
کل حیاط با میزوصندلی های سفید و قرمز پرشده بود. روی هر میز یه گلدون کوچک با گل های رز سفید بود
صدای ساز و دهل که
بلند شد به معنی شروع مراسم بود.
از پنجره که نگاه می کردم دسته دسته زن ها و بچه هارو میدیدم که وارد حیاط میشدن
صدای سازو دهل هر لحظه بالاتر میرفت. بین مرد ها تونستم خان بابا و بابا رو ببینم که داشتند با مهمون ها خوش و بش می کردند.
درباز شد و مهداد و مهرداد به همراه یاشا و شایان وارد اتاق شدن مهداد با لبخندی گفت :
باید بریم مهمون هااومدن
مامان گفت:
پس ما زودتر میریم شماها بعد مابیاید .
تک تک بیرون رفتنشون رو نگاه کردم
همه که ازاتاق رفتند بیرون
مهداد به سمتم اومد و گفت :
-آماده ایی ؟؟
لبخندی زدم و گفتم :
-آماده ی آماده .
دستش رو دراز کرد و گفت:
پس بریم
بین صدای سازودهلی که صداش کل روستارو برداشته بود وارد حیاط شدیم
نگاهی به ریسه ها کردم مهداد زمزمه وار گفت :
چیه خوشت اومده؟؟
به طرفش برگشتم تلألوی نور لامپ تو چشماش، اون چشمای آبیش رو بیش از بیش مهربون نشون میداد سرمو تکون دادم وگفتم:
فوق العاده شده .
از بین میزها رد شدیم و دراین بین با همه سلام و احوال پرسی کردیم.
ازدور میزی که مهلقا و شوهرش بودن رو دیدم و با ذوق به طرفشون رفتم مهلقا هم با دیدن من ازجاش بلند شد تو آغوشش فرو رفتم، محکم بغلم کرد وگفت:
مثل یه فرشته شدی شهرزاد بهت افتخار می کنم ....
از آغوشش اومدم بیرون و نگاهی بهش کردم معترضانه گفتم:
گریه نکن دیگه ....
اشک هاش رو پاک کرد وگفت:
هر خواهری شب عروسی خواهرش گریه می کنه شهرزاد .
دستش رو گرفتم و فشردم مهدی هم با مهداد دست داد و تبریک گفت مهلقا
دم گوشم زمزمه کرد:
یادته اون روز توی درمانگاه بهت گفتم که این روز میرسه یادتهه .
با یادآوری اون زمان ها لبخندی زدم .
از مهلقا اینا جدا شدیم و به سمت میزی رفتیم که بزرگ ترها نشسته بودن.
خان بابا با دیدنمون لبخندی زد وسری تکون داد
آره حالا دیگه هیچ شکی نداشتم که موفق شده بودم
#ادامه_دارد...
🔹🔸🔹🔸
#قسمت۳۸۰
#چشم_آبی
از جمع خداحافظی کردیم و به داخل عمارت برگشتیم.
خدمتکارا هنوز درحال جمع وجور کردن بودن
دم راه پله خمیازه ای کشیدم که یهو احساس کردم از رو زمین بلند شدم.
جیغ خفیفی زدم که صدا خندون مهداد گفت:
جاتون خوبه خانم سپه وند ؟
خندیدم وگفتم:
دیوونه من رو بذار زمین .
:نخیر... دیدی که پدر شوهرتونم امر کردن مراقب زنم باشم
ابروم پرید بالا وگفتم:
اوووهووو چه حرف گوش کن شدی جدیدا.
باصدای آرومی گفت:
چیه میخوای بذارمت زمین؟ ...
صداش رفته رفته آروم تر میشد آروم خم شد و پام رو گذاشت روی زمین
سرپا که شدم محکم دستش رو گرفتم.
****
با شروع زندگی مشترک وارد دنیای جدیدم شدم
دنیایی که با کسی که دوستش داشتم به آخر میرسوندم
بعداز ساعت ها نوشتن، بالاخره به آخرین صفحه دفترخاطراتم رسیدم.
به ساعت رو میزی مقابلم نگاهی کردم و با دیدن عقربه های ساعت که روی یازده ونیم نصفه شب بود
آهی کشیدم چقد زمان زود میگذره
دفترو بستم وتو کشوی میز گذاشتم اما یه دفتر دیگه ای که اون جا بود توجهم رو جلب کرد .
تا دیروز اون جا نبود . برش داشتم و صفحه اخرش رو اوردم دست خط مهداد رو خیلی
سریع شناختم یه شعربود :
ای شهرزاد شعر من، فرزانه بانوی منی
در سرزمین قصه ها، فانوس جادوی منی
خوش می خرامد روز و شب، در دشت های هستی ام
از کاروان آهوان، نازنده آهوی منی
در مرغزاران غزلهایم شکوفا می شوی
گل می دهی ، دلی می بری، شب بوی خوشبوی منی
با تاب و تب های تو در من عشق پیدا می شود
دریاچه ام در اطلس این زیستن، قوی منی
خون تو در رگ های من جوشیده روز خلقتم
عقل منی، چشم منی، نیروی بازوی منی
چون قایقی متروک در ساحل تمنا می کنم
بنشین برانم سوی دریاها که پاروی منی
از زخم های زندگی بیمار و دلخون گشته ام
طب و طبیب و نسخه ام، درمان و داروی منی
در گردباد بودنت، چون آسیاب بادی ام
تو آسیابان منی، معنای نه توی منی
در شرح و تفسیر دل سرگشته می تازد قلم
هر متن و گفتارم تویی، اصل فراسوی منی
غوغا اگر عارف شود فریادها سر می کشد
هر لحظه می گوید به تو، های منی، هوی منی
#ادامهدارد...
🔹🔸🔹🔸
#قسمت۳۸۱
#چشم_آبی
بعد ازخوندن شعر دفترو بستم و به سینه ام تکیه دادم.
پنج سال از ازدواجمون میگذشت و من هرروز بیشتر ازروز قبل ازخدا ممنون بودم که همچین مردی رو سر راهه من گذاشت.
دو روز بعد مراسم ما مدرسه به طور رسمی و باحضور خود استاندار طالقان افتتاح شد.
هیچ وقت اشک شوق ساغرو بقیه بچه هارو
فراموش نمی کنم.
بقیه بچه هاهم به فاصله های خیلی کمی ازدواج کردند و سرخونه زندگیشون رفتند.
مهسا و مهرداد هم شش ماه اول سال با ما توعمارت زندگی می کردند و شش ماه دوم رو تو تهران میگذروندن، اما هر اخرهفته و تعطیلاتی که میاومد حتما به روستا سری میزدن
حالا بعد ازگذشت پنج سال شایان و مریم، یه دختر یک ساله ی خیلی ناز به اسم عسل داشتند که من دلم براش ضعف میرفت.
مهسا و مهرداد هم تازه بچه دارشده بودند و صاحب یه دوقلوی خیلی ناز شده بودن؛ دوتا دختر به اسم آنا و السا.
نفس هم فعلا تصمیم به بچه دارشدن نداشت، ولی خب باشناختی که از یاشا داشتم این کله شقی نمی تونست خیلی ادامه پیدا کنه .
به خودم اومدم و دیدم نزدیک یک ساعته تو افکارم غرق شدم مهداد نبود
ازاتاق اومدم بیرون نگاهی به درنیمه بازه اتاق صبا انداختم .
من ومهداد هم الان صاحب یه دختر سه ساله ی خیلی ناز به اسم صبا بودیم
اسمش روصبا گذاشتم به یاد کسی که من رو تو این روستا موندگار کرد.
آروم وارد اتاقش شدم و به قیافه آروم و درخوابش نگاهی کردم. پتورو روش مرتب کردم و از اتاقش اومدم بیرون.
با زرین روبه رو شدم وگفتم:
مهداد کجاست شما دیدینش؟
:بله خانم تقریبا یه یک ساعت پیش رفتند بیرون .
تعجب کردم این موقع شب کجارفته
وارداتاق خودمون شدم ومانتوم رو پوشیدم
شالی رو روسرم انداختم و اومدم
بیرون ازخونه .
هوای مهرماه شدیدا دلپذیرشده بود دستام رو بغل کردم و راه افتادم.
به خودم که اومدم خودم رو همون جایی دیدم که همه چی شروع شد؛ جایی که مهداد من رو از دست ماره نجات داد.
باتعجب دیدم روی زمین دراز کشیده نزدیکتررفتم
وباصدای بلندی گفتم:
این جا چی کار می کنی؟
#ادامه_دارد...
🔹🔸🔹🔸
#قسمت۳۸۲
#چشم_آبی
نیم نگاهی بهم کرد و ازجاش بلندشد
:اومدم جایی که پنج سال قبل یه خانم دکتر تازه وارد رو از دست یه مارخیلی خوش قدم نجات دادم.
به طرفم اومد و دستام رو گرفت خندیدم وگفتم:
ولی نگفتی چرا همیشه تعقیبم می کردیا
دستاش رو دور صورتم گذاشت و گفت:
بالاخره دست از اون دفترخاطراتت کشیدی؟
بحث رو عوض کرد منم اصراری برای گرفتن جوابم نکردم سری تکون دادم
وگفتم:
: آره ...تموم شد برگه هاش باید یه دفتر تازه بخرم .
سری تکون داد وگفت:
امان از دست تو واین خاطراتت
به روی خودم نیاوردم که دفترش رو تو کشو دیدم
باقطره ی آبی که روی دستم افتاد به آسمون نگاه کردم بارون شدیدی شروع شد ازخوشحالی خندیدم
مهداد دستم رو کشید وگفت:
بریم الان موش آب کشیده میشیم
دستش رو کشیدم وگفتم: نه صبرکن حال میده .
سری تکون داد وگفت:
خیلی دیوانه ای به خدا
نگاهی به صورتش کردم که موهای خیسش تو صورتش ریخته بود .
دستام تو دستای گرمش بود و باعث میشد احساس سرما نکنم.
چشماش میخندید که گفت:
بهم قول بده که این خوشبختی همیشگیه...
لبخندی زدم و گفتم :
مایک راست میگفت من شهرزاد قصه گو بودم یک سال با داستان های مختلف روبه رو شدم؛ شهرزاد قصهگو بعد از هزار و یک شب، بالاخره داستانش به پایان رسید؛ اما
داستان زندگی من با عشق به تو جاودانه میشه.
#پایان
6.15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام دوستان گرامی
#حضور_سبزتون_ارزشمنده 💚
⚡️پرش به #قسمت اول رمانهای
کانال پروانگی
#رمان: مغروردوستداشتنی
https://eitaa.com/Parvanege/143
#رمان: انتظار عشق
https://eitaa.com/Parvanege/5486
#رمان: دلارام خان
https://eitaa.com/Parvanege/5946
#رمان: با من بمان
https://eitaa.com/Parvanege/7634
#رمان: از سیم خاردار نفست عبور کن
https://eitaa.com/Parvanege/7700
#رمان: چشم آبی
https://eitaa.com/Parvanege/9499
#رمان: بزم محبت
https://eitaa.com/Parvanege/12739
#رمان: قتل خانوادگی
https://eitaa.com/Parvanege/13291
#رمان: رابطه
https://eitaa.com/Parvanege/14327
#رمان: قلبم برای تو
https://eitaa.com/Parvanege/14622
#رمان: نرگسی دیگر
https://eitaa.com/Parvanege/14876
#رمان: ژنرالهای جنگ اقتصادی
https://eitaa.com/Parvanege/15240
#رمان: خوابهای آشفته
https://eitaa.com/Parvanege/15315
#رمان: چهارشنبههای
https://eitaa.com/Parvanege/15986
#رمان: رهایی از شب
https://eitaa.com/Parvanege/16478
#داستان #داستانک
#دعای_توسل
#پادکست_مهدوی
#قرآن
#وعده_صادق
#شهید_جمهور
#رئیسی
#محرم
#امام_حسین
#شب_جمعه
#صـلیاللهعلیـكیااباعبدالله
#ماه_رجب
#ماه_شعبان
#ماه_رمضان
#امام_زمان عج
#وظایف_منتظران #سلام_صبحگاهی
#سهشنبههای_مهدوی
#صحیفه_سجادیه
#امام_رضا_علیهالسلام
#چهارشنبه_های_امام_رضایی
#همسرداری
#سیاستهای_همسرداری
#شکرگزاری
#حس_خوب
#انگیزشی
#تلنگر
#سرباز_وظیفه
#فرزند_پروری
#تربیت_فرزند
#توسعه_فردی
#سبک_زندگی
#مهارت_زندگی